یادداشتی بر رمانِ «مردگانِ جزیره موریس» از فرهاد کشوری

 

نوستالژیِ یک قزاق1

داریوش احمدی

 

پاپلو نرودا: «پینوشه، فرصتِ همه کاری را یافت، به جز انسان شدن.»

                                 

رمانِ «مردگان جزیرة موریس»، داستانی است دربارة تنهایی قدرت. قدرتی که فرو ریخته است. رمان، باز گوییِ مقطعی از تاریخ این سرزمین است. تلفیقی است از واقعیت و ذهنی گرایی که با استناد به فاکت های تاریخی دوران رضا شاه و ارواحِ کُشتگان، نوشته شده است. فرهاد کشوری، در این رمانِ خوش خوان، مانند عروسک های خیمه شب بازی، هر لحظه از میان درختان اکالیپتوس، روح کُشتگانی را احضار می کند، که در مخیلة دیکتاتور، سر به شورش بر داشته اند. دیکتاتور، اگر بتوان او را دیکتاتور خطاب کرد، یک دیکتاتور کوچک است که به قول خودش، آلتِ دست کشورهای اروپایی بخصوص انگلیس شده است. او در بیشتر مواقع با خودش، صادق است. و برای هر کاری، دلایل خاصِ خودش را دارد. حتی در برابر ارواح کُشتگان که مدام  داخل عمارت او در رفت و آمد هستند، می گوید: «اگر من شما را نمی کُشتم، شما مرا می کُشتید.» و مانند بسیاری از پادشاهان و یا دیکتاتورها، قربانی ذهنیت دُگم و نظامی خود می شود. فرهادکشوری در نوشتن این رمان، که بیشتر بر مبنای دیالوگ هایی بی نظیر  پا گرفته است، چهرة یک دیکتاتور، به مفهوم مطلق کلمه را به ما نشان نمی دهد، بلکه ذهنیت بیمارگون و نوستالژیکی را نشان می دهد که بر تمام داستان سایه افکنده است. در یک نگاه کلی، به نظر می رسد که کار خارق العاده ای انجام نمی شود. دستمایه های ذهنیِ او، بیشتر فضای وهمی درختان اکالیپتوس و چهره های ماندگار تاریخی آن دوران می باشد که به آن ها سمت و سویی مدرن و نوستالژیک می بخشد. رمان ، سکانسی است طولانی از ذهنیت هذیانی رضا شاه، که در آخرین روزهای اقامتش در جزیره موریس، آماجِ تهاجمات ذهنی خودش، می شود. و شاید بتوان گفت که تمام شالودة رمان بر این عناصر استوار است:  یک عمارت در برابر درختان اکالیپتوس، و یک شاه مخلوع در برابر روح آدم هایی که در مخیلة او سر به شورش بر داشته اند. و در نهایت دو نقطة تعلیقsuspense، که تا آخر داستان، ذهن خواننده را به خود مشغول می دارد: آرزوی بازگشت به وطن، و آزاد شدن از دست کُشتگانی که از میان درختان اکالیپتوس، آواز رهایی می خوانند. فرهادکشوری، در رمانِ مردگانِ جزیره موریس، هیچ کدام از شخصیت هایش را آن چنان که باید، توصیف نمی کند. اصولاً شخصیت پردازی مستقیمی صورت نمی گیرد. بلکه شخصیت ها از ورای دیالوگ هایی زنده، خودی نشان می دهند. شاید بتوان گفت که درختان اکالیپتوس، نمادی از مرگ و ارزشها هستند که در برابر عمارت شاه سر بر افراشته اند. آنجا، جایی نیست جز مخیله ی دیکتاتور. دیکتاتوری که در زمان خودش، به گواهِ تاریخ، شاید خیلی منصف تر از دیکتاتورهای مدرن امروزی، به مفهومِ مطلق کلمه اش باشد. چرا که در برابر پیشگاه هذیانی خود، صادقانه به اشتباهاتش اعتراف  می کند. و گاه خدماتی را که برای ملتش انجام داده است به رخ می کشد.

شاه گفت: «ایزدی، من این مردم را از لجن مالِ قاجار بیرون کشیدم. هویت برایشان درست کردم. شناسنامه به ملت دادم. ارتش درست کردم. با تاریخ این مملکت آشناشان کردم. برای قبرهای ناشناخته و گم نام بعضی از بزرگان این سرزمین مقبره ساختم.» ص 123

ــ «قربان، خط آهن/ دانشگاه/ امنیت / مدرسه/ جاده/  فرهنگستان زبان/ اعزام دانشجو به خارج/ بیمارستان/ سینما/ کشتی سازی/ دانشگاه جنگ/ رادیو/

 ـ من مملکت صد تکه ی ویرانه ای از قاجارهای... تحویل گرفتم و آن را زنده کردم. این مملکت یا زیر چکمه های  روس ها بود یا زیر مهمیز های انگلیسی ها.» ص 124

رمان مردگان...، تلفیقی است از ذهنی گرایی و واقعیت های دور تاریخی که در عصر مدرنیته، به بوتة فراموشی سپرده شده است. اما فرهادکشوری با نوشتن این رمان، تاریخ را به عقب می رانَد. بی آن که در آن تحریفی صورت گرفته باشد. و انگار خواننده بطورِ ناخودآگاه، رویکرد های تاریخی وسیاسی زمان خودش را در ذهن، با آن زمان مقایسه می کند،که از چه دورانی عبور کرده و اکنون به اینجا رسیده است. جایی که بعدها به مداقة تاریخ نویسان جرح و تعدیل خواهد شد. دیکتاتورِ رمان «مردگان جزیره موریس»، آدم قسی القلبی جلوه نمی کند، بلکه بیشتر انسانی است زبون و بدبخت و دست نشانده که مرتب حسرت آن روزها را می خورد و از انگلیسی ها می گوید که چه بلایی سرش آورده اند. انگار به طور غیر مستقیم می گوید که هر بلایی که به سر شما ملت آمده، من نیاوردم؛ بلکه این انگلیسی ها بودند که شما را بدبخت کردند. و وقتی خدماتی که در طی سالیانِ سال، مانند بیمارستان و دانشگاه و راه آهن و جاده را بر می شمرد، انگار باید برای او دل سوزاند. هر چند در سراسر کتاب، شفقت و دلسوزی خواننده را هم در پی دارد، اما مگر نباید به حال دیکتاتور دل سوزاند؟ برای همه دیکتاتورها و تنهایی اشان، برای ذهنیتشان، برای حقارت شان، برای دیدگاههای دُگماتیستی اشان، برای مرگشان، و بیشتر از همه برای انسان نبودنشان که بر خیل عظیمِ انسان ها حکومت می کنند. شاید این جملة پاپلو نرودا، شاعر شیلیایی که در مورد پینوشه، دیکتاتور شیلی گفته است، حقیقت تلخ و محتومی را درباره زندگی همه آنها بیان کرده باشد: «پینوشه، فرصتِ همه کاری را یافت، به جز انسان شدن را.» و این جمله مصداق بارزی است برای تمام دیکتاتورها و نیمه دیکتاتورهای کوچکی مانند رضا شاه. و شاید بتوان گفت، مصداق بارزی از همة  دولتمردانی است که  مردم و خواسته های به حقِ آن ها را نادیده می گیرند. رضا شاه، حسرت آن روزها و آن آب وخاک و املاکی را می خورد که آن ها را وانهاده است. چهرة او چهرة یک دیکتاتور قهار نیست. او انسان مستبدی است که در پناهِ ذهنیتِ بیمارگون خویش، هنوز نوستالژی بازگشت به خاکِ سرزمینش را در سر می پرورد. نوستالژی بازگشت به قدرت از دست رفته و رهایی از دست اوهام پلیدی که ذهنش را تسخیر کرده اند.

فرهاد کشوری در این رمان، مانند رمانِ «پدرو پارامو» یِ خوان رولفو که به دنیای مردگان و سایه ها تعلق داشت، دنیایی به ظاهر زنده، با آدم هایی مُرده، که همان ارواح کشتگان دوران رضاشاهی باشند به وجود        می آورد. آدم هایی با پیشینه های تاریخی که برای خیلی از خوانندگان، شناخته شده اند. و به همین خاطر است که شخصیت پردازی ای از طرف او صورت نمی گیرد. اما همان چند شخصیت معروفی که مرتب از آن ها نام برده می شود، از ورای همان دیالوگ ها، که اعتراضات و پرخاشگری هایی را بروز می دهند، شخصیت های  ناب و تیپیکی پیدا می کنند. و شاید بتوان گفت که شخصیتِ «علی اکبر داور»، در سرتاسر داستان، یگانه و بی نظیر است. 

شاهِ مخلوع گنده گویی های جالبی دارد: «دسیسه گران همیشه در کمین مردانی هستند که در مقابل دنیا ایستاده اند.» ص 151 و یا «این مملکت جای مردان بزرگ نیست.» ص 289

بد نیست اشاره ای به  برخی از قسمت های رمان داشته باشیم.

فرخی یزدی رو به ایوان گفت: «آدم ها را با کشتن خاموش می کنی، با کلمات نامیرا چه می کنی؟» ص 252

 ایزدی از قول امیر بنان می گوید: «یک شب رفتم زیر پنجرة خانة سرپاس مختاری، توی کوچه ایستادم. چند دقیقه بعد نوای ویولن شنیدم. چقدر قشنگ ویولن می زد. غرق حیرت شدم. چه طور آدمی که این طور قشنگ ویولن می زند، آدم          می کشد؟»

گفتم: «چه ارتباطی با هم دارد؟ هر آدمی وظیفه ای دارد. اگر همین آدم ها نباشند هرج و مرج مملکت را نابود می کند.» گفت: «این آدم ها خودشان عامل هرج و مرج اند. هرج و مرج بی قانونی. نمی توانستم باور کنم هنر و کشتن فجیع آدم ها با هم سازگار باشد. با خودم گفتم یا این نوای ویولن دروغ است یا آدم کشی هاش. آخر خودم هم ویولن می زدم. ویولن که دل هر آدمی را به شادی و غم وا می دارد چطور نمی تواند بر این آدم سنگدل اثر کند؟» ص 123

«مردگان جزیرة موریس»، در کلیتِ خود، اعتراضی است به خودکامگی و قدرت، و بها ندادن به خواسته های بر حق مردمی که همیشه دیکتاتورها، آن ها را نادیده گرفته اند. رمانی است که در ذهن ها خواهد ماند و ملاک و معیاری خواهد شد برای شناخت بهتر دیکتاتور و دیکتاتور پروری.

 

                                                                                پاییزِ 92

 

1-    هفته نامه ادبی «راوی ملت»، شماره 132 (دوره جدید)، 22 اردیبهشت 1394، ص 12