وسوسۀ خط نوشته های سیاه1
محمد رحیم اخوت
سرود مردگان، فرهاد کشوری
تهران: زاوش، 1392. 281 ص. 13000 ریال.
«گفت و گوهاست در این راه که جان بگذارد
هرکسی عربده ای این که مبین آن که مپرس»
حافظ
«ملا گفت: «وقتی کتاب را می خونی، او جون میگیره و از لابه لای خط نوشته های سیاه میزنه بیرون و حاضر می شه بالای سرِ کتابخون.[...] وقتی کار به این جا رسید، نه از دست من، که از دست هیچ کس کاری برنمیآد. [...] تو نمی دونی این خط نوشتهها چه زوری دارن. سابق، کی ما این همه دیوونه داشتیم؟ بیشتر آدمها هر دردی داشتن فراموش کردن. حالا کتابها نمیگذارن آدم ها فراموش کنن. فراموش نکردن خیلی از آدم ها را دیوونه می کنه. [...] نوشته ها آدم ها را ول نمیکنن، اما حرف نه، یک حرفی می زنیم، بعد فراموش می شه می ره دنبال کارش. نوشته وقتی کتاب شد قوتی داره که نگو! [...] ندیدی آدم های قدیمی راحت تر بودن؟ شیطان تو باغ بهشت همین طور که آدم و حوا را زیر نظر داشته، تمام حرکاتشون را مینوشته و میخونده که وسوسه ای بیاره به کار. عاقبت هم حکایت مار را پیش آورده. وسوسه همیشه با نوشته میآد سراغ آدم.»(صص 276-275)
بله وسوسه همیشه با نوشته میآد سراغ آدم»؛ اما نه هر نوشتهای. آن هم در زمانهای که هرکس با هر مقدار توان در «نوشتن»، می تواند نوشتهاش را از طریق امکانات ارتباطی گسترده و آسان، به اقصا نقاط این دنیای مجازی و برای انبوه خوانندههای آشنا و ناآشنا «ارسال» کند. این طور که پیداست، اکنون دیگر آن «خط نوشتههای سیاه» هم چندان «زوری» ندارند؛ و کم کم در برابر انواع نوشته های نورانی جاخالی میکنند. نمونهاش همین «تیراژ 1000 نسخه» و کمتر که در برابر چند هزار نسخهء پنجاه سال پیش، مدام عقبنشینی کردهاند و چه بسا عنقریب از صفخهء روزگار محو شوند. انگار دوران کتاب چاپی کم کم به سر میرسد. اشارۀ «ملا» به «سابق»، اشاره است به همان ادوار قبل از رواج کتاب های چاپی. به قول او: «سابق، ما کی این همه دیوونه داشتیم؟». کتاب چاپی که از رواج یافت، انواع شیاطین ریز و درشت فرصت یافتند که«از لابه لای خط نوشتههای سیاه» بزنند بیرون و حاضر شوند «بالای سرِ کتابخون»! گمان نکنم امروز دیگر چیزی به نام کتاب خطی و حرفهای به عنوان نسخه بردار وجود داشته باشد. از آخرین شاغلان آن حرفة شریف بقیةالسیف آن نسل منقرض، همان مرحوم آسید حسن موسوی بود که من شرح احوال و تمثال بی مثال او را در یکی از شماره های همین جهان کتاب (یادم نیست کدام شماره) آوردهام.
با این حال، هنوز هم «کتاب ها نمیگذارن آدم ها فراموش کنن. فراموش نکردن خیلی از آدم ها را دیوونه میکنه.» ملا می گوید: «نوشته ها آدم ها را ول نمی کنن، اما حرف نه، یک حرفی می زنیم بعد فراموش می شه میره دنبال کارش.» من نمیدانم با آمدن عصر نوشتهها (یا حرفها؟)ی دیجیتالی. قضیهء دیوونه شدن یا نشدنِ آدمها و موضوع «فراموشی» چه وضعیتی پیدا می کند؟ اما فعلاً هنوز چیزی به نام «کتاب» هست؛ و- به قول ملا:- «نوشته وقتی کتاب شد، قوّتی داره که نگو!». اما بدیهیست که مقدار و میزان این «قوّت» همیشه و با هر کتاب، یکسان نیست. هستند کتاب هایی که آمده اند و مدتی(کم یا زیاد) مانده اند و رفته اند و فراموش شده اند. در مقابل، انگشت شمار آثاری هم هستند که نه تنها گرد ایام و اعصار آن ها را نمی پوشاند، حتی روز به روز بیشتر و بهتر خوانده و پژوهیده میشوند؛ تا جایی که مقولههایی مثل «حافظ پژوهی» و شاهنامه پژوهی و «قرآن پژوهی» به وجود می آید و رونق می یابد.
راستش نمی دانم این مقدمهء درازدامن از کجا آمد؟ نوشتن خود به خودی، مثل پر حرفی پیرانهسری، این عیب را هم دارد که نویسنده و گوینده را به راهها و بیراهههایی میکشاند که منظور او نبوده؛ اما این بیراههها چه بسا از هر راه سرراستی دیدنیتر و دلنشینتر است. به فرموده حافظ: «گفت و گوهاست در این راه که...».
حرف از سرود مردگان بود که رمانی است که به همین شیوهء راه و بیراه و یورش و پرش خواب و خیال و خاطرههای پراکنده نوشته شده؛ با نثر خوب و لحن کم نظیر خود، خواننده را می برد تا کجاها. نثر و لحنی که- جرئت می کنم و می گویم- در کمتر رمان ایرانی می توان یافت. صناعت داستان و رمانپردازی (فارغ از صنعتگریهای تصنعی و خودنما)، شخصیت پردازی، فضاسازی (فضای اجتماعی- تاریخی/ فضای حسی- عاطفی/ فضای طبیعی- فیزیکی)، انگیزه و چرایی روایت، راوی و نظرگاه روایت، ماجرای داستان و زمینه های تاریخی آن،و دیگر «عناصر داستان»، و از همه مهمتر در این رمان: تشخص نثر و لحن (چه در شرح روایت، چه در لحن و کلام آدمها)، دست به هم داده و رمانی را ساخته است که بعد از تمام شدن، می شود دوباره آن را از نو خواند.
رمان با ماجرای «فرنگی»هایی شروع می شود که «از فرنگ راه افتاده آمده»اند «این جا...دنبال طلا[...] یا سنگ قیمتی» و گنجهایی که «زیر زمینه و از دست آدمیزاد دور.». در میان محلیهای مزدور، فقط «میرزا ابراهیم» است که میداند(یا شنیده است) که نفت، گنج تازهء عالمه» و قرار است «زندگی و آیندهء شما»، یعنی ما را سر و سامان بدهد.
حالا سالها از آغاز ماجرا گذشته؛ و راوی در خواب و بیداری، آن کسانی را به یاد میآورد که مردهاند و رفتهاند، اما صدا و حضورشان در ذهن و حافظهء راوی باقی مانده است:
«دیشب باز هم خواب ارابه را دیده بود. مردهها ارابه را هل می دادند به جلو و آواز عجیبی می خواندند. تمام وجودش از صدای آوازشان می افتاد به لرز. هرچه گوش می داد نمی فهمید چه می گویند. بعد دلش میخواست گوشهایش را با دست بگیرد تا صداشان را نشنود. صدای آوازشان انگار صدای پای عزرائیل بود که آوازخوان می آمد به طرفش.[...] بعد خودش را سرزنش کرد: تنها نشستی این جا و هی فکر گذشتهها می آد تو سرت و شب ها خواب مردهها را می بینی. شب و روزت شده خاطرات گذشته... اگر آدمیزاد خاطره نداشت باید میزد به کوه و می رفت پیش پدر پدرش. [...] آدم دیوونه هم خاطره داره؟... شاید زور همین خاطرهها دیوونهش کرده. [...] چرا مردهها و این آواز نحس که از شنیدنش چارستون بدنم میآد به لرز، دست از سرم برنمی دارن؟»(ص 11).
سرود مردگان همین «آواز عجیبی» است که «دست از سر» ماندنی احمدی (شخصیت مرکزی رمان) برنمیدارد؛ و نویسنده و راوی را به نقل روایتی بریده بریده و ساخت و ساز ویژۀ آن وادار میکنند. ساخت و سازی که مثلاً در بافت و آمیختگی حال و هوای ماجرا با طبیعت و فضای فیزیکی داستان می توان دید:
«روشنایی آذرخشی توی چشمان ماندنی محو شد: [...] تندر بالای سرشان ترکید [...]“... این عمل زشت درست سه روز بعد از اخراج کرم اتفاق افتاده... این ها بی ارتباط با هم نیست. شاید کار کرم نباشه، شاید هم...”.
ماندنی سراپا خیس از سرما میلرزید.[...] باران شدیدتر شد: “اگر پیدا نشد، کار ما ممکنه تعطیل بشه و هرکدام بریم به ولایتی که ازش آمدیم. حالا خوب فکرهاتان را بکنید.”
ماندنی گفت:“والله کار خوبی نیست. بیل و کلنگ که نبرده!”
ستار گفت: “اگر اطلاع پیدا کردیم بی خبرت نمی گذاریم.”
آذرخش خط شکستهای بر ابرها کشید.
مرد چوخاپوشی سراپاخیس از کنار درخت بلوط پیش آمد و گفت: “با میرزا ابراهیم کار دارم.”
میرزا ابراهیم گفت:“من میرزاابراهیم هستم!”
مرد اشاره کرد به مردان چاه و گفت:“بریم یک جای خلوت.”
ماندنی با خود گفت: صفدر این جا چه می کنه؟
صدای دو تندر در هم کلاف شد، غلتید، رفت و محو شد.»(صص 88 و 89 )
در ایران هرجا حرف از نفت، این «گنج تازۀ عالم» باشد، علیالقاعده اشارهای هم به کودتای بیست و هشت مرداد و ماجراهای پیش و پس آن هم می شود. این جا هم «ماندنی» به رادیو بزرگ و خاموش توی تاقچه نگاه کرد که
«تنها یک ماه کار کرده بود. روز بیستونهم مرداد، یک روز بعد از کودتا، سربازها سیم برق خانههای کوچه را بریدند و بردند. فکر کرد اگر برق بود و رادیو کار می کرد، شاید مردهها و خاطرات گذشته، کمی دست از سرش برمیداشتند.»(ص 26)
اما این طور که پیداست«مردهها و خاطرات گذشته» دست از سرِ راوی برنمیدارند و او را به نقل آن همه خاطره های دور و نزدیک وامیدارند. در این خاطره ها از عشق هم خبری هست. درست مثل همان قصۀ قدیمی امیرارسلان و فرخ لقا که هرکس بخواند آوارۀ کوه و بیابان می شود. به قول راوی:
«اگر این کتاب آتش می زنه به جان آدم، پس چرا آدم هایی که سواد دارن دنبال این کتاب می گردن؟» (ص 52)
هرچند این کتاب- و شاید هیچ کتاب دیگری- نتواند یک جامعۀ محبوس در پیلۀ سنّت های دست و پاگیر را از چنبرۀ شوربختی اجدادی و بند و بست های آموزههایی که از برزگترها به کوچکترها میرسد برهاند. «روزعلی» می گوید:
«من می گم بزرگ و کوچکی نباید از بین بره. خان بزرگه و ما باید دستورش را اطاعت کنیم.»(ص 56)
این طور که پیداست، تا اطاعتِ چشم و گوش بسته هست، در بر همین پاشنه می گردد. میرزا ابراهیم به الماس می گوید:
«تو که آدم مطیعی بودی؟[...] خیلی ها حسرت شغل تو را می خورن. به آیندۀ بجه هات فکر کن! آرام باش! تو که آدم عاقلی بودی؟»(همان)
بله الماس«آدم عاقلی» بوده چون«آدم مطیعی» بوده است. شغل عملگیِِ انگلیسی ها و دلواپسی «آیندۀ بچه ها» چیزی نیست که به راحتی بتوان خود را از چنبرۀآن رهانید. حتّی اگر ادمی باشد مثل الماس که به قول خودش:
«از بس گفتم چشم دیگه شکل قورباغه شدم. ای خدا، ای پیغمبر، من الماس نیستم، قورباغهم. کوه و کمر عاجز بود از دستم. حالا هر سگ و سوتکی از راه می رسه به من دستور می ده[...]تامسون بی پدر به من فحش می ده...»(ص 57)
با این اوصاف ماندنی وقتی میبیند مرده ها و این خاطره ها دست از سرش برنمیدارند، فکر می کند«بلند شود چند صفحه امیرارسلان بخواند تا شاید چشمش گرم خواب شود.»(ص 60)
این رمان را هم مثل هیچ داستان خوب دیگری نمی شود خلاصه کرد. شیوۀ روایت و چفت و بست وقایع است که داستان را «داستان» می کند. چارهای نیست. باید خواند و دوباره خواند تا در هر خوانش، علاوه بر جریان رویدادها و ماجراهای مکتوب، لایه های زیرین و اشاره های گفته و ناگفته را دریافت؛ و فهمید چرا سرود مردگان «وسوسه» ای ست که به این زودی ها دست از سرِ خواننده برنمی دارد و مثل «شیطان تو باغ بهشت» آن قدر آدم و حوّا را وسوسه میکند تا او آن ها را- ما را- از بهشت فراموشی بیرون کنند. این وسوسه «همیشه با نوشته می آد سراغ آدم.»(ص276)، به شرطی که مثل سرود مردگان باشد.
*
آخرین نکته ای که بد نیست یادآور شوم، تاریخ نوشتن سرود مردگان است: من نمی دانم فرهاد کشوری خودش چند بار این«سرود» را خوانده و بازنویسی کرده است؟ اما از تاریخ های پایان کتاب می فهمیم آن را در «1367 – شاهین شهر» نوشته و در«1386 – بندرعباس» «بازنویسی مجدد» کرده است. بعید است در آن بیست سال میان نوشتن و «بازنویسی مجدد» دیگر سراغ آن نرفته باشد. اگر بیش از دو/سه بار آن را بازخوانی و بازنویسی کرده باشد، معلوم می شود توصیۀ مکّررمن به دوستان داستان نویس پر بی راه هم نبوده که: هر داستان، چه داستان کوتاه یا داستان بلند یا رمان، را اگر نویسنده اش چند بار نخوانَد، نباید انتظار داشته باشد که دیگران آن رابیش از یک بار هم بخوانند.ضمن این که «داستان» اصولاً پدیدۀ یک بار مصرف نیست؛ و باید آن رابیش از یک بار خواند تا فهمید. کما این که در این معرفی هم بسیار نکته ها که ناگفته ماند، از جمله متن کاملاً بی غلط کتاب که باید به ناشر دست مریزاد گفت.
اصفهان- بهمن 1392
1- ماهنامه جهان کتاب، شماره 299-300 ، صص 27 و 28
سرود مردگان1
غلامرضا بهنیا
«شاید علتی داره گل دوزی آهوی تیر خورده رو رخت خوابی و نقش پازن زخمی قالی خرسک... همیشه هم جلوی ما هستن تا یادمون نره که توی این دنیای نابکار برای ما حلوا بهر نمی کنن.»
این سوال همیشه مطرح بوده است که هنرمند- در این جا نویسنده- برای آفرینش اثر هنری چه انگیزه های خودآگاه و ناخودآگاهی دارد؟ در پرداخت نهایی نویسنده از اثر، چه بخشی از آن حاصل تجربیات فردی اش و چه بخشی حاصل از تجربیات دیگران است؟ نویسنده تغذیه کننده از ناخودآگاه جمعی، امانتدار حافظه ی تاریخی و پردازشگر احساسات و ادراکاتش است. در این میان توفیق نویسنده به چند چیز بستگی دارد: اول اینکه چرا می نویسد؟ برای رهایی از دست تنش های حاصل از آگاهی میل به تخلیه دارد؟ که می تواند عامل تنش های تازه ای شود. مخاطبی برای هم نفسی می جوید؟ تمایل به آگاهی بخشی دارد؟ یا سودای نام و ننگ؟ یا ... دوم این که آن تجربه ها را باید با حداقل سوگیری، صادقانه بیان کند. می بینید که ملاک ها تا چه اندازه ذهنی و سنجش آن ها دشوار و تعبیر و تفسیر پذیر است. سوم این که چگونه می نویسد و در عرضه و انتقال برداشت هایش از چه شیوه هایی بهره می گیرد تا بتواند مخاطبین هرچه بیشتری را- اگر برایش مهم باشد- به میدان ادراکی اش نزدیک کند. مخاطبینی آشنا با فضا و وقایع رمان و یا افرادی دور از وقایع، هم از نظر زمانی و هم از نظر مکانی. چهارم مخاطب کیست؟ چه انگیزه ها و چه برداشت هایی دارد. این ها را نوشتم تا بگویم به باور نگارنده، «سرود مردگان» می تواند برای خواننده باورپذیر باشد؛ چون کشوری وقایع رمان را مستقیم و یا غیرمستقیم خوب جذب کرده، هرچند بی طرف نیست، صادق است و آدم ها را یک بعدی و در هیئت خیر و شر مطلق نمی بیند. با نثری روان و شیوه بیانی چند لایه، چگونه نوشتن را هم می داند. می ماند مخاطبینی که آن ها را نمی توان از نظر ذهنی یکسان پنداشت. هرچند آن ها متعلق به نسل های متفاوتی اند، اما مهم این است که از چه شاخک های حسی بهره دارند تا بتوانند با ذهنی نقاد، نویسنده، اثر، و چه بسا خود را به چالش بکشند. برای نگارنده که متولد دهه بیست شمسی و با فضا به خوبی آشناست، شخصیت های رمان جاندار اند. به گمانم این هم حسی و شناخت، صرف نظر از خاطرات گنگ و رنگ باخته از سال های بعد از کودتا و واگویی دردمندانه آن در کلام پدر، به قدرت قلم کشوری نیز برمی گردد. همین امر باعث امیدواری است تا خوانندگانی از نسل های دیگر نیز در فضای وقایع رمان قرار بگیرند. جای دایی ام، از «نسل اولی های نفت» خالی که قبل از به نفت رسیدن چاه شماره یک در«دره خرسان»، همراه رینولدز، فرنگی های دیگر و هندی ها در «ماماتِین»، «شاردین» و «نفتون» برای رسیدن به نفت کار کرد. شخصیت اصلی رمان نمونه ای از مردان عشایری ست که با ذهنیتی عمدتا جادویی و برخاسته از طبیعتی خشن و مرموز به فضای روابط صنعتی پرتاب شد تا نقش «کارگر شرکت» را بازی کند. «سرود مردگان» داستان «ماندنی احمدی» است. کارگری که بعد از 28 مرداد «بلک لیست» و بعد به اجبار بازنشسته می شود. پس از مرگ همسرش، تنها می شود و در این تنهایی خاطرات سال های گذشته دست از سرش برنمی دارد. ذهن او در تنهایی به به سراغ خاطرات گذشته می رود و به حال باز می گردد، در این رفت و برگشت حضور مرده ها و زنده ها، راحتش نمی گذارند. رینولدز کانادایی، دکتر یانگ، پزشک چند شغله انگلیسی، میرزا ابراهیم پیشکسوت کارمندان بعدی شرکت نفت، ملاتیمور که معتقد بود: «نه، آقا، این ها نقشه ی گنج دارن، نه، پس آمدن برای این نفت بدبو...» الماس که در کنار دکل چاه آوازهای «برزگری» می خواند. خوشحال خان هندی راننده لوکوموتیو مسیر درخزینه به «ریل وی»، غلامشاه کارگر متوفی که جسد بوکرده اش در سراسر داستان روی قاطر آویزان است و حتی بعد از دفن هم یادش ذهن ماندنی را سوهان می کشد. اولین جرقه های اعتصاب کارگران چاه و برخورد کلانتر که نماینده خان است. شیرین جان همسرش، گلابتون عشقش، زنی که به دلیل نازایی مطلقه شده، «چه می کنی با دل این پیرمرد؟». تغییر در سبک زندگی، سر بر آوردن تضادها در اذهان و روابط آدم ها، آمدن برق و یخ و مدرسه فرنگی ها در کنار ساز و دهل زدن بعد از فوران نفت. مالیدن پنجه ی آغشته به خون گوسفند قربانی شده به مخزن لوکوموتیو نفت. تف اندختن به آمبولانس نعش کش، نگرانی نحسی بیست و یکم ماه و ستاره ی سهیل. رشد ذهنی پسرش یادگار و تقابل ماندنی با او«یعنی می گی زمین روی شاخ گاو نیست؟»، حضور در سایه اما موثر «پسر خواهر عزیز، جهانبخش، ای پیشقراول فتنه گرها، ...» راه انداختن سندیکا، حضور پلیس نفت«M.P.»- جای پرداختن به «S.P.R.» خالی- صدای شلیک گلوله ها، جسد آندرانیک، سر به نیست شدن یادگار که می گفت: «ما سه هزار نفر بودیم و آن ها دویست سیصد نفر..»، معرکه گردانی آدم هایی که یک شبه رنگ عوض کرده اند، از دست رفتن همسر، غیبت گلابتون، رفتن عروس و ...
تنهایی و مرور خاطرات و حرف های یادگار: «بچه ی من، اگر بزرگ بشه، این ها را می نویسه، می نویسه تا فراموش نشه...» و آخر این که خوشبختانه یکی از بچه های نسل همکاران یادگار، این ها را نوشت و چه خوب هم نوشت. خسته نباشی کشوری.
1- کتابنامه محام، ویژه نامه نوروز، سال چهارم، شماره دوازدهم و سیزده، پیاپی سی و هشتم و سی و نهم، اسفند و فروردین ماه 93- ، 1392
برگزیدگان سیزدهمین دوره جایزه «گلشیری» معرفی شدند
سرویس: فرهنگی و هنری - ادبیات و نشر(ایسنا)
جمعه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۳
در مراسم پایانی سیزدهمین دوره جایزه ادبی هوشنگ گلشیری که عصر جمعه پنجم اردیبهشتماه برگزار شد، برگزیدگان بهترین رمان و مجموعه داستان اول سال 1391 معرفی شدند.
به گزارش خبرنگار ادبیات و نشر خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، مراسم پایانی سیزدهمین دوره جایزه ادبی هوشنگ گلشیری با حضور افرادی همچون محمود دولتآبادی، ضیاء موحد، بابک احمدی، کامران فانی، بهمن فرمانآرا، حسین سناپور، حسن شهسواری و مژده دقیقی در خانه فرزانه طاهری مدیر بنیاد هوشنگ گلشیری و همسر این نویسنده فقید برگزار شد و به برگزیدگان این دوره از جایزه در بخشهای رمان اول و مجموعه داستان اول لوح تقدیر و تندیس این جایزه تعلق گرفت.
در این دوره و در بخش رمانهای اول (داستان بلند، مجموعه داستانهای بههم پیوسته)، رمان «دکتر داتیس» نوشته حامد اسماعیلیون منتشرشده از سوی انتشارات زاوش به عنوان رمان برگزیده سال 1391 معرفی شد و به نویسنده این اثر لوح تقدیر و تندیس جایزه تعلق گرفت.
همچنین رمان«یک رمانس دانشگاهی مرگبار» نوشته محمود سعیدنیا منتشرشده در انتشارات حرفه هنرمند به عنوان اثر شایسته تقدیر در این بخش معرفی شد.
دیگر نامزدهای این بخش رمانهای «گرمازده» نوشته مهام میقانی، منتشرشده در نشر چشمه و رمان «نامحرم» نوشته یاسر نوروزی منتشرشده از سوی انتشارات آموت بودند.
همچنین در بخش مجموعههای داستان اول کتاب «در هوای گرگ و میش» نوشته محسن عباسی منتشرشده در انتشارات رخداد نو و مجموعه داستان «کاجهای مورب» نوشته علی چنگیزی منتشرشده از سوی نشر چشمه به صورت مشترک برگزیده این دوره جایزه در بخش مجموعه داستان اول سال 1391 شدند و به نویسندگان این آثار نیز لوح تقدیر و تندیس جایزه اهدا شد.
مجموعه داستانهای«بهتزدگی و داستانهای دیگر» نوشته پیام ناصر، مجموعه «شما از کجا بادمجان میخرید» نوشته دینا کاویانی و «کتلت سرد» نوشته امید پناهی دیگر مجموعه داستانهای نامزد دریافت این جایزه اعلام شده بودند.
داوران بخش مجموعه داستان این دوره هلن اولیائینیا، شاپور بهیان، علی خدایی، مهدی ربّی، فرهاد کشوری و داوران بخش رمان این جایزه نیز فرشته احمدی، محمد حسینی و کامران سپهران بودند.
به گزارش ایسنا، در ابتدای این مراسم فرزانه طاهری مدیر بنیاد فرهنگی هوشنگ گلشیری توضیحاتی درباره روند برگزاری و ادامه برگزاری این جایزه ارائه کرد و سپس فیلم داستانخوانی هوشنگ گلشیری که داستان «خانه روشنان» را میخواند برای حاضران پخش شد. در این مراسم مطابق روال سه دوره گذشته که از یکی از داستاننویسان پیشکسوت در این جایزه تقدیر شده بود، با اهدای لوح از گلی ترقی تقدیر شد که البته خود او در این مراسم حاضر نبود.
[در این مراسم] کامران فانی درباره آثار گلی ترقی سخنانی را بیان کرد.
تندیس و لوح تقدیر برگزیدگان توسط محمود دولتآبادی، ضیاء موحد، بابک احمدی و حسین سناپور اهدا شد.