گفتوگوی نسل فردا با فرهاد کشوری:
مگر چقدر مجال داریم؟*
نویسندگی، شاگردی در تمام عمر است.
حامد قصری: سال هابود که می خواستم با فرهاد کشوری گفت و گویی داشته باشم؛ اما مجال آن پیدا نمی شد: یعنی می شد، تا پای تماس و دیدار هم میرفتم؛ اما نمی شد. انگار چیزهایی جلودارم می شد.خوب برایم مهم است که تمامی آثار نویسنده را بخوانم،به خوبی درباره اش جست و جو کنم و به نوعی بفهمم او را. یک رابطه متقابل ایجاد شود؛ حتی با او قدم بزنم و درباره آثارش بحث کنم تا به لذت سوال برسم و آماده پاسخ هایش باشم. پنج سال زمان کمی نیست: از جرقه گفت و گو با نویسنده ای که تمامی جوایز ادبی را برده[جایزه ادبی مهرگان دوره ی سیزدهم و چهارم و جایزه سوم ادبی اصفهان دوره ی ششم] و برای بهترین جشنواره های داستان داوری کرده است. فرهاد کشوری مهربان است و این مهربانی را در شاهین شهر و در خانه و اتاق آقای نویسنده به خوبی می بینی. اینجا همه چیز بوی کاغذ، مهربانی و البته داستان میدهد.از همه چیز می پرسم؛ حتی از هوشنگ گلشیری و از روزگاران سختی که بر نویسنده رفته است. گفت وگویی که البته لذت بخش و سرشار از صداقت است.
نخستین قصهای را که برایتان خواندند در خاطر دارید؟
قصه گفتن بله، مادرم در کودکی برایم قصه میگفت؛ اما قصه خواندن نه. پدر و مادرم سواد نداشتند که قصهای برایم بخوانند. تا آن جا که یادم می آید اولین قصه ای که کسی برای ما خواند، معلم کلاس اول دبستان بر سر کلاس درس بود؛ آن هم قصهی قورباغه و لکلک، آخرین درس کتاب فارسی مان در آن سال ها.
از نخستین قصه ای که خودتان خواندید، بگویید؟
کلاس سوم دبستان بودم که داستان دنباله دار مقاومت آریوبرزن سردار ایرانی، در برابر سپاه اسکندر هر هفته در مجلهی هفتگی اطلاعات کودکان چاپ می شد. بیصبرانه منتظر بودم تا شمارهی بعدِ اطلاعات کودکان منتشر شود و به میانکوه بیاید و من با شوق ادامهی آن داستان را بخوانم و نگران موقعیت آریوبرزن باشم و علاقهمند به پیروزی اش. هرچند قرن ها پیش شکست خورده بود، اما داستان انگار همزمان با جنگ روایت میشد. وقتی آریوبرزن شکست خورد، خیلی متأثر شدم: سرانجامِ مبارزهی بسیاری از سرداران ایرانی در طول تاریخ که با خیانت همراهان یا هموطنانشان به شکست می انجامید.
اولین کتابی که خواندم امیرارسلان نامدار بود. کلاس چهارم ابتدایی بودم. وقتی پدرم فهمید کتاب امیرارسلان را می خوانم، می خواست مانع خواندن من شود؛ چون فکر میکرد هرکس این کتاب را بخواند آواره میشود. کتاب را دور از چشم پدرم خواندم.
نخستین داستانی که نوشتید، در چه سالی بود؟
برای دوستی هم خواندید؟اولین داستانی که نوشتم، نامش «ولی افتاد مشکلها» بود. برای کسی نخواندم. بعد از چند بار بازنویسی برای صفحهی تجربههای آزاد مجلهی تماشا فرستادم و چاپ شد.
انتظار چاپ آن را داشتید؟ وقتی اسم خودتان را پای داستان دیدید چه حسی داشتید؟ به چه کسانی داستان را نشان دادید؟ بازتاب چاپ آن چگونه بود؟ اصلاً چند مجله خریدید؟
مجلهی تماشا در آن سالها صفحهی ادبی به نام تجربهی آزاد داشت. من داستان ام را برای آن صفحه فرستادم و مطمئن نبودم که چاپ بشود؛ اما فکر میکردم شاید چاپ کنند. وقتی داستانم چاپ شد به دوستم، جمشید رزم دادم خواند. او هم خوشحال شد. جمشید رزم با نام مستعار ج. چکاوک شعر میسرود و شاعری مستعد با آیندهای روشن بود و شعرهایش در مجلهی فردوسی چاپ می شد. در سال 1351 ما هردومان در روستاهای بخش «اندیکا» ی مسجدسلیمان معلم بودیم. متأسفانه بعد ها شعر را رها کرد و اگر هم به شعر میپرداخت در آن حدی نبود که برای نوشتن شعر باید وقت گذاشت. یک نسخه از مجله را خریدم که متأسفانه آن را هم ندارم.
نوشتن داستان از چه زمانی برای شما جدی شد؟
از تابستان 1362، که نشستم و داستان هایی را که از 1351 به بعد نوشته بودم، خواندم و دور ریختم. ده دوازده تایی داستان بود و بیش از حد احساساتی. در همان تابستان بود که داستان سینما را نوشتم و تا سال 1364 نه تا داستان کوتاه نوشتم که مجموعهی «بوی خوش آویشن» شد و نشر فردا آن را در 1372 منتشر کرد.
در مقطعی از زندگی ادبیتان، یک نوع ایستایی در چاپ کتاب میبینید؟ اما از یک جایی به بعد شما نویسنده پرکاری میشوید؟ این روند دلایل خاصی داشته است؟
در سال 1394 سه رمان از من چاپ شد: «دستنوشتهها» را در سال 1372 و «صدای سروش» و «کشتی توفانزده» را در 1381 و 1383 نوشته بودم. اگر شروع داستاننویسیام را سال 1355 و چاپ«بچهآهوی شجاع» بگیریم تا 1394 چهل سال میشود. با رمان مریخی که چاپ 1395 است، سیزده اثر و هر سه سال یک کار میشود. این پرکاری نیست. هرچند اگر نویسندهای پرکار شناخته بشوم چندان هم بدم نمیآید.
این تنوع سوژه در رمانهای شما؛ تاریخی، فضای شهری، اقلیمی و ... بر اساس چه معیاری است؟
نوشتن و نوع سوژهی داستان و رمان معیارپذیر نیست. این که من همهی داستانهایم برگرفته از تاریخ یا تخیلی باشد بر اساس نوعی برنامهریزی نیست. حسن ادبیات داستانی این است که معیارها و برنامهها را دور میزند و بستگی به تجربهی زیسته، خوانده ها و ذهنیت نویسنده دارد. داستان یا رمان به باری ذهنی- تجربی میماند که نویسنده با نوشتناش آن را بر زمین میگذارد. ریشهی نوشتن آثار پیچیده تر از آن است که بشود راحت آن را در یک دسته بندی خاص قرار داد. مثلاً وقتی کلاس اول دبیرستان بودم، در اولین روز درس، دبیر فیزیکمان آمد سر کلاس و گفت :گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک. این گفته ی زرتشت است و بعد شروع کرد به درس دادن. آن ساعت با فکر به گفتههای زرتشت گذشت و به درس توجهی نداشتم. اگر بگویم این حرفها باعث نوشتن رمان «آخرین سفر زرتشت» شد، درست نیست و بهتنهایی اثرگذار نبوده است. حرفهای دبیر فیزیک یکی از چندین عاملی بود که باعث نوشتن رمان «آخرین سفر زرتشت» شد. تنوع سوژه به تنوع تجربه و زندگی تجربی و ذهنی و دیدگاه نویسنده و عوامل دیگری ربط دارد. من در محلهی کارگریِ شهرکی شرکت نفتی متولد شدم و دیپلم گرفتم و دههی پنجاه معلم روستاها و دبیر دبیرستانهای مسجدسلیمان بودم و از دههی شصت به بعد هم در سیزده چهارده شرکت خصوصی پیمانکاری کار کردم و تجربههایی از زندگی و کار با آدمها اندوختم.
گاهی مخاطب با سیرخواندن آثار شما درمیماند، جاهایی نثر و شخصیتپردازی شما ملهم از مردم جنوب است و جاهایی هم مدرن و شهری. این تضاد در آثار شما از کجاست؟
گوینده در داستان و رمان کیست؟ اهل کجاست؟ سطح سواد و شغل و تفکر و بینشاش، شیوه ی حرفزدنش را مشخص میکند. در «شب طولانی موسا»، «کی ما را داد به باخت»، «سرود مردگان» و فصل هایی از «صدای سروش» که مکانشان مسجدسلیمان و اطرافش است، لحن و گفتوگو رنگ مکان و آدمهای آن منطقه را به خود میگیرد. در «دستنوشتهها» که مکان اش شهری است بی نام، گفتوگوها خاص شهر است؛ البته این شهر لامکان نیست، نام ندارد. بیژن احمدیِ «دستنوشتهها»، آدمهای رمان «مردگان جزیرهی موریس» و «مریخی» در شهرها و در زمانهای متفاوتی زندگی میکنند. مکان این رمانها جنوب نیست و نباید هم لحن شخصیتهای این رمان ها جنوبی باشد. شخصیتهای این آثار هرکدام لحن خودشان را دارند. مکان «مردگان جزیره ی موریس» جزیره ی موریس و مکان «مریخی» شاهین شهر است.
تا چه اندازه تجربیات زندگی شخصی میتواند در داستان های یک نویسنده جاری باشد؟
تجربهی شخصی در زندگی نویسندگان، پشتوانهی ارزشمندی برای نوشتن است. نویسندگان بزرگ جهان هرکدام تجربهی زیستهی غنی داشتند و دارند. تجربهی شخصی افراد در روایت و شخصیتپردازی نمود پیدا میکند. هرچه نویسنده تجربهی زیستهی غنیتری داشته باشد، داستانگوی تواناتری است و در آثارش شخصیتهای زنده و پیچیدهتری را خلق میکند.
در رمان «سرود مردگان» نویسنده تحت تأثیر رماننویسان جنوب بهخصوص احمد محمود بوده است؟
ما تحت تأثیر تمام خوانده های آثار نویسندگان پشت سرمان هستیم. احمد محمود نویسندهای بزرگ، انسانی شریف و از نویسندگان کلاسیک ماست. کلاسیک به معنای ماندگار که گذر سالها بر آثار و موقعیت ادبیاش نهتنها تأثیر منفی نگذاشته، بلکه بر ارزششان افزوده است. شاید هم از او تأثیر پذیرفته باشم؛ اما ناپیدا. خوانندگان و دوستانی که کارهایم را دنبال میکنند و نظرشان را دربارهی کارهایم به من میگویند تا به حال چنین حرفی نزدهاند. شاید مکانمان به هم نزدیک باشد. رمان «سرود مردگان» بر بستر فرهنگ و منطقهی بختیاری در مسجدسلیمان روایت میشود و با اهواز تفاوت دارد؛ اما با تمام این حرفها من سال هایی معلم بودم و پی بردم باید شاگرد خوبی باشم. نویسندگی هم شاگردی در تمام عمر است؛ چون مدام باید بخوانی و در همین خواندنهاست که میآموزی.
نمیدانم وقتی «گات» ها را میخوانیم و لذت میبریم، دیگر چه لزومی دارد «آخرین سفر زرتشت» نوشته شود؛ البته با خودم می گویم شاید این رمان تمرین نوشتن یکی از آثار ماندگار سالهای اخیر رماننویسی در کشور ما، «مردگان جزیرهی موریس» باشد؟
گاتها یک متن دینی و «آخرین سفر زرتشت» یک رمان است. این دو با هم متفاوتاند. نمیشود کلمهی لزوم را برای نوشتن رمان بهکار برد. اتفاقاً نوشتن رمان دورزدن لزوم و حتی کنار زدنش است. رمان بر مبنای واقعیت و تخیل نوشته میشود. نویسنده بیآنکه از کسی اجازه بگیرد یا با کسی مشورت کند، رمانش را مینویسد. «آخرین سفر زرتشت» اولین رمان درباره ی زرتشت است که همهی واقعیتهای زندگی اش بیشتر از دوصفحه نمیشود؛ اما این زرتشت در ضمن زرتشت نویسنده هم هست که تخیل و دیدگاهش در نوشتن اثر سهم عمده ای دارد. به همین علت اگر نویسنده ی دیگری رمانی درباره ی زرتشت بنویسد، حتماً زرتشت او خواهد بود.
کتابهای شما در نشرهای مختلفی چون رز، نشر فردا، ققنوس، دورود، نیلوفر، زاوش(چشمه)، چشمه، نیماژ و روزنه به چاپ رسیدهاند. این انتخاب ناشران مختلف دلیل خاصی دارد؟
تنوع ناشران دلیل خاصی ندارد. کتاب «بچه آهوی شجاع» را انتشارات رز که قبل از انقلاب ناشر معروفی بود، چاپ کرد. اولین مجموعه داستانام را نشر فردا در اصفهان درآورد که به شاهین شهر نزدیک بود. ناشر نشر دورود شاهین شهر، اسفندیار پیرشیر از دوستان ام است که از من خواست چند داستان به او بدهم. سه داستانام شد مجموعهی دایرهها. هرکدام دلایل خاصی دارد.
رمان «کشتی توفانزده» چاپ شد و رمان «مریخی» هم در راه است؟ تصور نمیکنید از این کار لطمه بخورید؟ عطش شما برای نوشتن، از دایرهی وسواس خارجتان نمیکند؟ بهتر نیست اجازه بدهید آثارتان نقد شود و با تجربهورزی از آن نقدها، آثار قابلتأملتری بنویسید؟ شاید هم من اشتباه میگویم؟ در ایران نقادان خوبی نداریم و از این حرفها که به هرحال گفته میشود؟
رمان «کشتی توفانزده» را در سال 1383 و مریخی را در سال 1393 نوشتم. بین این دو شش[ده سال] سال فاصله است؛ البته در این فاصله کاری نوشتم که بماند و باید روی آن کار کنم. چند کاری را هم نوشتم که قیدشان را زدم. بر کارهایم نقدهایی نوشته شده است. نویسنده نباید منتظر نقد بماند. حالا گیریم نقدی هم نوشته نمیشود،کار نویسنده نوشتن است و تلاش در راه نوشتن. مگر ما چقدر مجال داریم؟ وقتی به پشت سرم نگاه میکنم، زمان از دسترفته کم نمی بینم. درباره نقد، منتقدانِ منصف خوبی داریم؛ اما تعدادشان کم است.
قدری از فضای این سؤالات دور شویم. بهطورمعمول برای نوشتن چهکار میکنید؟ با دست یا تایپ رایانه ای؟
تا سال 1385 با دست می نوشتم و می دادم برایم تایپ میکردند. از سال 1386 برای بازخوانی کارهایم دیگر به خودم متکی شدم. پرینت میگرفتم و بعد از بازخوانی، اصلاحات را تایپ میکردم. در این سالها مطالبی که مینوشتم همه را خودم تایپ میکردم. رمان مریخی کاری ست که از اول تا آخرش را خودم تایپ کردم. یک انگشتی و تایپ با انگشت اشاره؛ اما همچنان با دست می نویسم و بعد تایپ میکنم. چند سالی است با رواننویس مینویسم. با رنگ سبز شروع کردم و حالا با آبی مینویسم.
زمان نوشتن برای شما چگونه است؟ حالات و ساعات خاصی دارید؟ اصلاً روزی چند ساعت می نویسید؟
من دوست دارم در جایی بخوانم و بنویسم که پنجرهای روبهرویم باشد. پنجرهی اتاق کتابخانهام به حیاطخلوت کوچکی باز میشود و آن هم در طرف چپام است؛ به همین علت مینشینم توی هال، گوشهی مبلی که جای نشستنام است. باید همان جا باشم تا بنویسم و بخوابم: نه این که جای دیگری نمیتوانم؛ اما آن جا راحتترم. تلویزیون هم درست روبهرویم است. وقتی خاموش است راندمان خواندن و نوشتنام بیشتر است. وقتی روشن است راندمان کارم پایین میآید. چارهی دیگری ندارم. بخشی از انرژیام صرف کنارزدن صدای تلویزیون میشود. عادت روزانهی نوشتن، مثل نویسندگان «خدا خوبکرده ی» اروپایی و آمریکایی و ... را ندارم که ساعت های خاصی هر روز می نشینند و آثار«خدا خوبکردهای» می نویسند. گاهی یکی دو ماهی میگذرد که چیزی نمینویسم؛ اما مدام میخوانم و خواندنم تعطیل پذیر نیست. هم صبح می توانم بنویسم و هم بعدازظهرها و گاهی هم شبها؛ البته تا ساعت دوازده؛ اما بیشتر در طول روز مینویسم. هر روز نمینویسم؛ اما هر روز میخوانم؛ اما وقتی نشستم به نوشتن راحت مینویسم.
یک رمان را چندبار بازنویسی می کنید؟
وقتی رمانی را به پایان رساندم. تازه اول کار است. بازنویسیهای مکرر. «شب طولانی موسا» و «کی ما را داد به باخت؟» را چهار پنج بار، بقیهی کارهایم را ده تا بیست بار و آخرین سفر زرتشت را بیست و دوبار بازنویسی کردم.
از سال 1361 ساکن شاهین شهر هستید و سیوچهارسالی میشود در کنار اصفهان زندگی میکنید. نویسندهی بزرگی چون هوشنگ گلشیری اصفهانی است. نظرتان را دربارهی او بگویید.
با نویسندگان دیدارهای محدودی داشتم که بر من اثر بسیاری گذاشت. در سال(به گمانم 66 بود) در یکی از جلسات پنجشنبه های زنده یاد گلشیری شرکت کردم. چند ماه پیشترش تعدادی از داستانهایم را برای گلشیری فرستاده بودم. در آن روزها بیکار و به دنبال کار بودم و دستم به جایی بند نبود. کرایه خانه ام ششماهی عقب افتاده بود و آخر هرماه پسر صاحبخانه میآمد سراغ اجارههای عقب افتاده و من وعدهی ماه بعد را میدادم و او هم میرفت. صاحبخانهام خوزستانی و بختیاری بود و باز هم به معرفتش که نخواست خانه را تحویل بدهم و تحمل کرد تا بالاخره کرایه های عقبافتاده را دادم. روزگاری بود که هروقت از خانه بیرون می زدم به خودم میگفتم مبادا یادم برود و سوار تاکسی بشوم. چون بیشتر اوقات حتی یک تومان هم توی جیبام نبود. در این اوضاع داستانهایم را برای گلشیری فرستادم. مدتی بعد نامهای از گلشیری به دستم رسید. نمی دانم در آن اوضاع و احوالی که داشتم چند بار نامه را خواندم و چه شوقی داشتم از دریافت آن نامه، آن هم از نویسندهی بزرگی که آثارش و خودش را خیلی دوست داشتم. داستانهایم را خوانده بود و از داستان استخر نوشته بود و حتی پیشنهادی برای دوبارهنویسیاش به شیوه ی دیگری داده بود. از من خواسته بود در یکی از جلسه های پنجشنبه ها شرکت کنم. به تهران رفتم و برای دومین بار گلشیری را از نزدیک دیدم. بار اول آبان ماه 1356 در دانشگاه صنعتی آریامهر، جلسهی سخنرانی سعید سلطانپور بود که پلیس عده ای را مقابل در ورودی دانشگاه دستگیر کرده بود. برای آزادی دستگیرشدگان، در سالن سخنرانی دانشگاه تحصن شد، تحصنی که بیست ساعتی به درازا کشید. گلشیری هم جزو متحصنین بود. در آن جا خیلی دلم می خواست بروم با او حرف بزنم. هرچه با خودم کلنجار رفتم موفق به این کار نشدم. جلسه ی آن روز پنجشنبه ها درباره ی «غلط ننویسیم» زندهیاد ابوالحسن نجفی بود و خودش هم حضور داشت. نظر حاضران در جمع را دربارهی کتاباش بهدقت گوش میداد. منش و شیوهی بی ادعای استاد نجفی را هیچ وقت فراموش نمیکنم. در پایان جلسه قرار شد دوهفتهی بعد بیایم و داستان بخوانم. متأسفانه به علت مشکلاتی که داشتم نرفتم و دیگر این نویسنده بزرگ و انساندوست را ندیدم. چند سال بعد در مصاحبه اش با فرج سرکوهی که در سال 69 در مجلهی آدینه شمارههای 50 و 51 چاپ شد، نامی هم از من برده بود. تأثیر گلشیری چه پیش از دیدارش در آن جلسه، چه بعد از آن بر من ماند. گلشیری نه تنها برای آثار درخشانش از نویسندگان بزرگ و تأثیرگذار ماست، بلکه در عرصهی فرهنگی و آموزش داستاننویسی و اعتلای آن هم نقش مهم و ماندگاری داشت. او انساندوست شریفی بود. انساندوستی در وجود و اندیشه و زندگیاش ریشه داشت و در این باره هیچ گاه اهل تظاهر نبود.
پیش از آن که رمانی را برای ناشری ارسال کنید، آیا پیش نویس آثارتان را برای نویسندگان و دوستانی هم می فرستید و از نظرات آن ها هم استفاده می کنید؟
فکر میکنم از «آخرین سفر زرتشت» به بعد کارهایم را به دو تن از فرزندانم، فروغ و روزبه میدهم بخوانند و نظرشان را میپرسم. از «آخرین سفر زرتشت» به بعد، کارهایم را پیش از چاپ به دوستان سالیانم غلامرضا بهنیا، جان محمد جلیلی و عباس سلیمانی میدهم میخوانند و نظرشان را به من میگویند.
کتاب های کتابخانهتان را هم امانت میدهید؟
بله، امانت می دهم؛ اما شیوه ای را که ده سال پیش داشتم و هرکس کتاب میخواست می دادم، دیگر ندارم. امانت می دهم؛ اما نه به همه. دوستانم اگر بخواهند یا کسی را که بشناسم. «طوبا و معنای شب» را چهاربار خریدم. این هم از عوارض امانتدادن کتاب است. فکر میکنم کسی که کتاب می خواند کتاب هم باید بخرد. تا حالا به کسانی برنخورده اید که تا کتاب بهشان میدهید می خوانند و وقتی نمی دهید کتاب خواندنشان تعطیل میشود؛ درحالی که از نظر مالی مشکلی برای خرید کتاب ندارند؟
*- روزنامه نسل فردا، سال بیست و پنجم/ شماره 5271 ، 2 آذر 1395، ص 5
بازخوانی رمان «مریخی» اثر فرهاد کشوری
برخورد نزدیک*
غلامرضا منجزی
رمان مریخی
فرهاد کشوری
نشر نیماژ، 1395
«آثار هنری تاریخنگاری ناخودآگاه زمانهی خود هستند.»١ ژرفایی این جمله از اینروست که میتوانیم هر اثر هنری را تافتهای همبافته با تاریخ و اجتماع فرض کنیم. نویسنده ارزیابی اجتماع زمان خود را در اثرش به شکلی متراکم و در صورتی هنری و زیباشناختی جلوهگر میسازد. مخاطب در ذات و معنای اثر، ضمن همآوایی، ریشخند یا احساس رنج با موضوع هنری، تجسم کاملتری به این فرایند تاریخی-اجتماعی میبخشد. رمان «مریخی» با گزینش عناصر و مصالحی واقعی و ایجاد فضایی غیرواقعی در روابط شخصیتها، به افشای برخی ناهنجاریهای اخلاقی، فرهنگی و خردستیزیهای اجتماعی زمانه خود میپردازد. این مقاله در پی آن است که با واخوانی متن، نمای دیگر و روشنتری از آن را فراروی خوانندگان قرار دهد.
راوی داستان «مهرداد بهرامی» در فضایی مغشوش، نابهنجار، تا حدی ترسناک و درعینحال مضحک، در پی آرامشی است که احتمالاً قبل از شروع رمان از او گرفته شده است. «چیزی که به دنبالش بودم آرامش بود، اما نمیدانستم چهطور باید به دستاش بیاورم.» از قرار معلوم نویسنده با این جمله که در آغاز رمانش آورده، خواننده را به دنیایی دعوت میکند که در آن اغتشاش، بههمریختگی، ناهماهنگی و تعارض با اموری که یک ذهن منطقی از آن به عنوان روال عادی زندگی یادمیکند، خبری نیست. برافروختگی راوی در ابتدای داستان از روز قبل و از یک زنگ تلفن آب میخورد. کسی در پشت خط ادعا کرده بود بابت فروش پارچه، چکی از همسر راوی گرفته است. با این مدخل، خواننده در صفحات بعد با حجم و تراکم نامعقولی از برخوردهای متعارض، از هم پاشیدگیها، روابط نامتجانس و درعینحال خندهآور روبهرو میشود و در فضایی گروتسک غوطه میخورد. با این احوال تمام مصالح و عناصر رمان مریخی واقعی است. داستان در«شاهینشهر» جریان دارد، و «مهرداد بهرامی» مردی است سیونه ساله که بهصورت اقماری در ماهشهر کار میکند و ماهی شش روز به شهرش برمیگردد. اهل مطالعه ادبیات داستانی است و دوستانی دارد -و پروانه- که بههم دلبستهاند. آدمها واقعیاند و راوی با شهر و مردمش آمیختگی قابل قبولی دارد. اما این امور واقعی در فضایی غیرواقعی آرامآرام دفن میشود. تلفنهای متعدد، موهوم و تهدیدآمیزی که مرتب زنگ میخورد و امان راوی را میبرد، زنهایی که در خانه و خیابان از او توقعات نابجا دارند، مردانی که او را بهجای کسی دیگر عوضی میگیرند و نویسندهای که نویسنده نیست، و میگویند که هست، فضایی غیرواقعی را با عناصر راستین در میآمیزد تا جایی که بازاری از وحشت و مضحکه برپا میشود. فیلیپ تامسون در توضیح مبحث گروتسک می نویسد: «آمیختن امر واقعی با غیرواقعی بهگونهای که حیران بمانیم و حتی وحشت کنیم، اما درعینحال بالقوه کمیک باشد.»
تفسیر شخصیت اصلی رمان این است که فاجعه، حاصل «برخورد نزدیک» آدمهای عصر قصه و
آدمهای داستان است. آنها، برخلاف آدمهای داستان، رفتار و گفتارشان به هیچ نظام
منطقی بستگی ندارد، و علّیت را نمیشناسند و تعداشان هم کم نیست، در همه جای شهر
ولواند و بهکرات و به شکلهای متفاوت مزاحم اوقات راوی میشوند.
اگر در رمان «کوری» ساراماگو، بلای نابینایی را به جان اجتماع فاسد و اخلاقگریز میاندازد تا ثابت کند که شیوع فساد و بیاخلاقی دنیای مدرن، همارز فراگیرشدن یک نابینایی عمومی است، فرهاد کشوری در این رمان تنها «مهرداد بهرامی» را مبتلابه این ماجرا نشان میدهد و تنها اوست که بهمثابه یک انسان پروبلماتیک درگیر برخوردِ عقل مدرن از یکسو و اخلاق خردستیزانه از سویی دیگر میشود.
در رمان «مریخی» ادبیات نقشی کلیدی به عهده دارد. شخصیت اصلی داستان، آدمی است اهل ادبیات و بزرگترین تفریح و مشغلهاش در هنگام فراغت، ادبیات داستانی است و بیشتر از دریچهی همین ادبیات به زندگی و جهان نگاه میکند. از نظر او تنها راه گریز انسان از مرگ و اضمحلال پناهآوردن به ادبیات است. «گفتم کتاب کالاست، اما منظور مارکز جدایی انسان و ادبیات است. این جدایی اگر روزی سر بگیرد دخل آدم را میآورد. در آن روز دیگر غریزه عشق حریف غریزه مرگ نمیشود و دنیا قبرستان خواهد شد.» مفهوم اصلی داستان نیز از طریق الگو و منطق ادبیات بیان میشود. «گفت به چی نگاه میکنی؟ گفتم دارم آدمهای فراری از قصهها را دور میکنم. گفت یادت باشد که آدمهای فراری از قصهها همیشه هستند. گفتم تنها عشق و ادبیات میتواند فراریشان بدهد.» اما نویسنده در طول رمان به ادبیات تنها بهعنوان جایگزینِ فلسفه رهاییبخش نمینگرد. همواره در جریان یک بحران معنوی (اخلاقی- فلسفی) ممکن است این گریزگاه دچار آسیب گردد، و اینچنین نیز میشود. بالاخره در لابهلای آدمهای علیتگریز و مشتبه، هستند کسانی که شباهت زیادی به اهالی ادبیات پیدا کنند و آن را از گزند خود بینصیب نگذارند. و از این پس است که ادبیات دیگر نه بهعنوان یک گریزگاه انسانی، بلکه بهعنوان موضوع و معلولی اجتماعی مورد بازشناسی و دلسوزی قرار میگیرد. بخشی از جامعهشناسی ادبیات، به نویسندگان و مؤلفین ادبی متعلق است. مباحث مربوط به فرهنگ تولید ادبی بهعنوان یکی از روبناها و متفرعات جامعهشناسی ادبیات میتواند موضوعی بسیار جدی در تحقیقات جامعهشناسی در یک زیستبوم فرهنگی باشد. از همین رهگذر در یکی از بنمایههای رمان به فردی میپردازد که بدون نوشتن حتی یک صفحه، ادعای نویسندگی دارد. او مریدانی را بهعنوان شاگرد و هوادار به گرد خود جمع آورده است. کلاس نویسندگی دایر کرده و منتقد جدی ادبیاتداستانی است. او را استاد خطاب، و فکر میکنند که افکار و ایدههای او، راهحل برونرفت ادبیات داستانی، از معضل بزرگ فعلیاش است. اما استاد ناگهان میمیرد و صندوقنسوزش را برای رمانهای خیالیاش میکاوند و جز دفترهایی نانوشته چیز دیگری نمییابند. و بهاینترتیب ماجرای دیگری از جنس ادبیاتپیشگی کاذب، دامن مهرداد بهرامی را میگیرد و او را آشفتهتر و از مطالعه رمان موردعلاقهاش دور میکند.
در اواخر رمان، بهدلیل وضعیت عصبی و روانی نهچندان محکم و نامتعادل «مهرداد بهرامی» -که به کنایه خود را «مریخی» مینامد- و وسعت دامنه تنش و بحران حاصل رویارویی و برخورد نزدیک او، با جماعت گریخته از قصهها، کار را به جایی میرساند که او ناخواسته و بهشکلی موقت، به صف همان از قصه فرارکردهها میپیوندد. «گفتم صاحبخانه را آوردم. مرد توی گوشی داد زد چی؟! گفتم حالش خوب نیست. آوردهاماش خانه. بعد صدای پایی را از توی حیاط شنیدم و غرولند مردی که بدوبیراه میگفت و میآمد...».
بهرغم آثار قبلی کشوری، اینبار زن بهعنوان یک شخصیت پایدار در رمانش ظاهر میشود. پروانه وثوقزاده، دوستی است که قرار است در آیندهای نزدیک!؟ همسر مهرداد بهرامی شود. او در طول زمان داستان، تقریبا هر روز در خانه مهرداد و گاه در بیرون با او ملاقات میکند. بین آنها نوعی جو تفاهم و محبت جاری است. او همانند یا شاید بهتبع مهرداد به کتاب و بهخصوص به رمان علاقهمند است و گاهی از کتابخانه او کتابی بر میدارد. پروانه دختری است جاافتاده که به بلوغ اجتماعی رسیده است و ازهمینرو در شرایط بحرانی داستان در کنار و بعضی وقتها راهنمای مهرداد است. بااینحال نویسنده، معرفی بیشتری از او بهدست نمیدهد. پیشینه آشنایی او با مهرداد و جزئیات زندگی و حتا نقشی از چهره و اندام او در معرض شناخت خواننده رمان قرار نمیگیرد. علاوه بر این، با وجود اینکه نویسنده سعی داشته است تا برخوردهای عاطفی نزدیکی بین این دختر و شخصیت اصلی برقرار کند، اما خواننده رمان از گرمای این برخوردها از نظر احساسی بهره چندانی نمیبرد. در بازخوانی رمان «مریخی» و در نگاهی دقیقتر به مهرداد بهرامی، او را فردی پروبلماتیک با شاخکهای عصبی حساستر از اجتماع پیرامونش مییابیم. حساسیت او باعث میشود تا او بدفرهنگیهای رفتاری را در محیط اطرافش بیشتر و روشنتر از دیگران ببیند. هرچند صحیحتر و منصفانهتر این است که اذعان کنیم که مشکلات عدیدهای که او را با محیط اطرافش متعارض و متضاد میکند و از او بهقول خودش فردی مریخی میسازد، تنها و منحصراً توسط او رؤیت میشوند، چون در تمام صحنههای رمان به استثنای همدلیهای خیرخواهانه و دلگرمکنندهای که از طرف پروانه به او روا میشود و همچنین اعتراف پایانی برخی از شاگردان استاد جعلی ادبیات، هیچگونه عمل ارتباطی و هواخواهانهای از سمت جامعه و مردم پیرامونش نسبت به او دیده نمیشود. با همه احوال رمان «مریخی» نیز همچون باقی رمانهای فرهاد کشوری سیاه و ناامیدکننده به پایان نمیرسد. او دستدردست پروانه به حیاط میرود و از کنار باغچه به آسمان نگاه میکنند. «سراسر آسمان را از چشم گذراندم و گفتم مریخ کجاست؟».
پینوشتها:
١. درآمدی بر جامعهشناسی ادبیات،
لوسین گلدمن و دیگران، گزیده و ترجمه محمدجعفر پوینده، انتشارات نقشجهان
٢. گروتسک، فیلیپ تامسون، فرزانه طاهری، نشر مرکز
- روزنامه شرق، شماره 2702، دوشنبه 19 مهر 1395، ص
شماره جدید برگ هنر منتشر شد
سر تیتر مطالب:
دو ماهنامه ادبیات داستانی برگ هنر ویژه «کارلوس فوئنتس» مهر و آبان 95 روانه دکه مطبوعات شد. این شماره با سرمقاله سردبیر با عنوان رویا، جادو، رئالیسم در چالش پرتپش آمریکای لاتین آغاز و با گذر از مرز پنهانی درون «حسن میرعابدینی»، گذاره های جادویی فوئنتس در خویشاوندان دور «جواد اسحاقیان»، آئورا تمنای جاودانگی، کهن الگوی تولد دوباره «منصوره تدینی»، من نیاز دارم پس تخیل می کنم، نگاهی کوتاه بر رمان های آئورا، مرگ آرتیموکروز و گرینگوی پیر از «گودرز ایزدی» و در قسمت شعر با آثاری از ویسوا شیمبوربسکا «سید علی صالحی»، «احمد وثوق احمدی»، «اقبال معتضدی»، نقد معرف به قلم «رضا خندان مهابادی» و قسمت داستان شامل مردی با حافظه قوی، آن چیزی که از کودکی می شناختم، گیاه آدمک، بدرودآساگاوا، منو ببخش نوریحان و …
نمی دانم چرا جلوی این همه آدم باید گریه می کردم همیشه تابستان ها باید بروم سر کار، اما آن روز فرق می کرد دراز کشیده بود و با چشمانی که دورش را کبودی فرا گرفته بود چیزی را در چهار دیواری خانه دنبال می کرد هر از گاهی نفس عمیقی می کشید و بی تابی می کرد یکهو در اتاق باز شد و فلکی سر از لای در نیمه باز آورد تو و گفت آساگاوا آمده ملاقاتت بعد مرد شاپو به سری آمد توی اتاق کت بلند و گشادی به تن داشت و چشمهایش بادامی بود تا او را دید سرش را میان زانوهایش گرفت و های های گریه کرد هر چه دستش را می کشیدم بلند نمی شد نشسته بود وسط راهروی ورودی نمی توانست باور کند آدمی که مقابلش نشسته پدرش باشد دیگر آن آدم قد بلند سیاه چرده ای که شاپ پالایشگاه را می چرخاند نبود آساگاوا ، که گریه های دخترش را دید، روی زمین دراز کشید چشمهایش را بست و دستش را روی پلک های بسته اش گذاشت و گفت آساگا وا مرده…
متنی که خواندید برگرفته از داستان های آن چیزی که از کودکی می شناختم «داریوش احمدی»، گیاه آدمک ( بونسای) «عباس باباعلی» ، دل «صدیقه صادقی» و بدرود آساگاوا «فرهاد کشوری» ، داستان ابتر از «مهدیه نیک سرشت» و واشرساز از «ماشاءالله خاکسار» می باشد. داستان های دیگر این شماره از «غلامرضا منجزی» ، «مجید ذاکری»، «رضا عابد» و «حسین ملکی » می باشد. قسمت نقد با کسی نیست از فرهنگستان پشتییانی کند، شعری که داستان شد، توقف زمان در گرگ و میش، ادبیات آمریکای لاتین، ادبیات مقاومت و نگاهی دیگر شامل با سالوادور بر مزار و یکتو خارا و از روزگار رفته شکایت و … دو ماهنامه ادبیات داستانی برگ هنر ویژه کارلوس فوئنتس را از دکه های مطبوعات بخواهید.