زمینی

وبلاگ ادبی فرهاد کشوری

زمینی

وبلاگ ادبی فرهاد کشوری

گفتگوی رضا شبانکاره با حسین آتش پرور(اثر گارسیا مارکز بر نویسندگان ایرانی)

اثر گابریل گارسیا مارکز بر نویسندگان ایرانی

گفت و گو ی رضا شبانکاره با حسین آتش پرور

 

پرسش ها:

 

1-  اهمیت و توجه فراوان چه از سوی داستان نویسان و از چه سوی مخاطبان
آثار ادبیات داستانی به آثار مارکز در ایران ریشه در چه دارد و شما کیفیت توجه و
خوش اقبالی به این آثار را در ایران چه گونه ارزیابی می کنید؟

ج:

در زمانی که ادبیات معاصردرحال تکرار و چرت زدن بود، و بسیاری از آثار داستانی مدرن جهان خانندگانش را به کسالت می کشاند، نویسنده ای متولد شد که جهان مدرن را تجربه کرده بود. او کسی بود که با جسارتِ داستانی از مدرنیسم عبور و ساختار ها را شکست و به خرده فرهنگ ها و استوره های بومی پرداخت؛ کشف خلاقه ای که در ادبیات داستانی قبل از او با این شکل و ساختار سابقه نداشت، یا اگر داشت، به قدرت وسعت او نبود.

او این جهان تازه جادویی را بازبانی روایی- حماسی و شاعرانه بیان می کند تا خانندگان را به شگفتی وادارد.

 

2-  بسیاری بر این عقیده اند با ترجمه و انتشار رمان «صدسال تنهایی» موجی
از استقبال و تاثیرپذیری توسط داستان نویسان در ایران شروع شد. زوایای
تاثیرگذاری رمان صدسال تنهایی و اشتیاق نویسندگان و رمان نویسان به سبک نوشتاری رآلیسم جادویی مارکز را در چه مواردی می بینید؟

ج:

بدون شک؛ بطور کل خلق چنین آثاری برای هر خاننده ای بخصوص اگر نویسنده باشد، وسوسه گر خاهد بود و ذهن را تحریک و به جنبش وا می دارد. این تاثیر پذیری به دوصورت است:

یا به شکل سطحی و روبنایی است. که نویسنده چنین آثاری بجز مقلدی ساده کاره ای نخاهد بود و صورتی از ادبیات دست دوم و وارداتی را به ما ارائه می دهد.

تاثیر پذیری دیگر این است که در ذهن نویسنده خلاق جا خوش می کند تا درونی و شامل دگردیسی گردد. نوع دوم و درونی شده آن برای ادبیات خلاق قابل احترام است.

 

3-  برخی فضای وهم انگیر و رآلیسم جادویی آثار مارکز را نزدیک به فضای داستانی نویسندگان جنوبی ایرانی می دانند. شما  رابطه و پیوند رآلیسم جادویی مارکز با آثار و جهان داستانی نویسندگان جنوبی ایران را ریشه در چه می دانید؟

ج:

آن چنان که باید چنین نزدیکی ای را من حس نمی کنم. فضای داستانی- زیستیِ مارکز با نویسندگان جنوبی کاملن متفاوت است.داستان های او ویژگی های جغرافیایی، سیاسی، فرهنگی و بومی خود را دارند و جنوب ویژگی های بومی، فرهنگی و جغرافیایی خودش را.

باید توجه داشت که داستان نویسان جنوب ما چه کسانی هستند و کار هایشان در چه شرایط و مقطع زمانی خلق و منتشر گردیده ؟ و آیا اشترکات قوی داستانی شاخصی بین آن ها و آثار مارکز دیده می شود؟

تا جایی که به یاد دارم داستان نویسان جنوبی ما این ها هستند:

رسول پرویزی- چوبک-گلستان- سیمین دانشور-احمد محمود- ناصر تقوایی- امین فقیری – احمد آقایی- محمد ایوبی- محسن شریف- مسعود میناوی- پرویز زاهدی- بهرام حیدری- نسیم خاکسار- فرهاد کشوری- محمدبهارلو- قاضی ربیحاوی- صفدری- اصغر عبدالهی- صمد طاهری- یارعلی پورمقدم- منیرو روانی پور – مندنی پور- احمد آرام- علی صالحی و ...

آثار هرکدام از این نویسندگان پیش روی ماست و هریک از آن ها ویژگی های  با ارزش  بومی خودرا دارد. بجز مواردی کم رنگ آن هم یکی دونفر که آثارشان در نیمه دوم دهه شصت منتشر گردیده، من نزدیک شدن این نویسندگان را باتوجه به این که اولین اثر مارکز [ صدسال تنهایی] در سال 1354 در ایران منتشر شده نمی بینم. مگر به شکل درونی آن.

البته توجه دارم ساعدی که جنوبی نیست در بعضی از کارهایش مثل[ ترس و لرز ] وهم و زار  را که برخاسته از سرزمین و باورهای بومی جنوبی است تجربه می کند و به آن فضایی که اشاره کردید قبل از مارکز- بازهم کم رنک- نزدیک می شود.

داستان نویسی جنوب برآیند دوفضای کلی حاکم برآن است: یکی فضای متاثر از چاه های نفت و سازه های پیرامونی آن و هرآن چه مستقیم و غیر مستقیم در ارتباط با آن شکل گرفته است.

و دیگر فضای بومی جنوب که متاثر از زندگی مردم، تاریخ، باورها، افسانه ها، سنت ها، روابط، آداب و رسوم و فرهنگ خطه ی جنوب می باشد.

البته نقطه ی شاخصی که بین جهان داستانی مارکز و نویسندگان جنوبی ایران می توان پیدا کرد، پرداختن به بوم می تواند باشد.

 

4-    وضعیت داستان ها و رمان های نویسندگان ایرانی را مبتنی بر سبک رآلیسم جادویی چه گونه ارزیابی می کنید؟

ج:

رالیسم جادویی را اولین بار یک منتقد آلمانی در مورد بعضی نقاشی ها، سال 1920 به کار برد.

از نیمه دوم قرن بیستم با ظهور داستان نویسان آمریکای لاتین بخصوص مارکز و انتشار صد سال تنهایی با شهرتی که نصیب او کرد، رالیسم جادویی به یک اصطلاح معروف تبدیل شد و او مشهورترین نویسنده این سبک شناخته شد.

رالیسم حادویی یا پسا رالیسم از حلقه های ادبیات بحران زده است و انحطاط دوران مدرن را نشان می دهد. حالتی وهم آلود دارد. مایه های پر رنگ اروتیک در آن دیده می شود. معناگریز و  و آرمان ستیز است و بیشتر خاص کشورهای جهان سوم می باشد.

درست است که جرقه های پراکنده ای از واقعیت و خیال و اگر بشود گفت حضور شخصیت های وهمی و خیالی مثل زار، یال، پری دریایی، غول زشت دریا ها، و نیمه انسان نیمه غیر انسان در کارهای نویسندگان جنوبی ما وجود دارد. حال باید دید که این ها به آن صورت گسترده که در ادبیات آمریکای لاتین بخصوص صدسال تنهایی و پاییز پدرسالار وجود دارد در ادبیات داستانی نویسندگان جنوبی ما دیده می شود؟

نام مارکز با رالیسم جادویی جاودانه است همچنان که حماسه با نام فردوسی گره خورده است.

حال شما نویسده ای در میان نویسندگان جنوبی ما سراغ دارید که کارش قوی تر از مارکز یا قدش لااقل در آن حد باشد که در کنار او دیده شود؟

 من که چنین نویسنده ای را نمی بینم و قضاوت را به دیگران وا می گذارم.

 

5-  به زعم شما، مارکز رمان نویس با داستان کوتاه نویس چه تفاوت هایی دارد؟
(به لحاظ تکنیک؛ جهان بینی و ایده پردازی ها و...)

ج:

مارکز داستان کوتاه نویس همان مارکز رمان نویس است که جهان بینی، ایده پردازی ها و تکنیک خود را بر نوشته هایش اعمال می کند تا داستان شگفتی بیافریند.

تفاوت کارهایش بیشتر در فیزیک آن ها یعنی تعداد واژگان و تفاوت های فردی کارهایش مثل مضمون است که در هریک از داستان هایش متفاوت اند و گرنه امضاء مارکز را در معماری و ساخت تمام داستان هایش می توان دید.

بطور مثال پاییز پدر سالار و یا صدسال تنهایی با کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد را که در نظر بگیریم همان تخیل و همان غرابتی که در صدسال تنهایی هست به نوعی در این هم هست. در زیباترین غریق جهان هم پیدا می شود. سازه شگفت تمام این داستان ها غریبه گردانی های اوست که در همه ی کارهایش وجود دارند.

 

6-  خود شما به عنوان یک نویسنده و داستان نویس حرفه ای، چه گونه مواجه ای با آثار
مارکز داشته اید و در زندگی حرفه ای اتان چه بهره هایی از او برده اید؟

ج:

با خاندن صدسال تنهایی شگفت زده شدم . وارد جهانی گردیدم که تاقبل از آن ندیده بودم ؛ دنیای غریب. وهم انگیز و در نهایت فضایی که شعر بود. در عین حال دوست داشتنی و پذیرفتی که مرا مثل مغناطیس به خودش کشیده بود.

هرکدام از داستان های مارکز جای خاصی در ذهنم باز کرده اند؛ همچنان که چخوف ، بورخس ، میلان کندرا و خیلی های دیگر باز کرده اند و فکر نمی کنم فراموش شدنی باشند.

مارکز یک بار دیگر به من خلاقیت، سخت کوشی ،انضباط، درستی و در عین حال انسان دوستی را یادآوری می کند و  می آموزد.

 

7-  نویسندگان جوان را به کدام یک از زوایای تکنیکی، فرمی و ساختاری آثار این نویسنده ی سُترگ جهانی به کنکاش و جست و جو دعوت می کنید؟

ج:

مارکز نویسنده ای است جهانی، چند بعدی و صاحب سبک. به همین خاطر چه بهتر که تمام آثارش را بخانیم. داستان هایش ضمن آن که ما را شگفت زده می کنند، راحت خانده می شوند و ذهن را تحریک می کنند و به جستجوگری وامی دارد.

جدا از آن که نویسنده ای قدرت مند و خلاق است، انسانی است آگاه، بزرگ منش و متعهد. او تمام عمر خود ر ا صرف نوشتن و ساختن جهانی زیبا وشاعرانه برای همه ی انسان ها کرد. او کسی است که حتا ریاست جمهوری کشورش را نپذیرفت. مارکز در بعد های زندگیش زیبا وبا صداقت زیست و همه ی این ها برای ما که می خانیم و می نویسیم درس های بزرگی است

 

                                                      حسین آتش پرور 20/2/1394

                                                                                                                 

 

 

 

 

 

گفتگوی حامد قصری با فرهاد کشوری(روزنامه نسل فردا اصفهان)

گفت‌وگوی نسل فردا با فرهاد کشوری:

مگر چقدر مجال داریم؟*

نویسندگی، شاگردی در تمام عمر است.

 

حامد قصری: سال هابود که می خواستم با فرهاد کشوری گفت و گویی داشته باشم؛ اما مجال آن پیدا نمی شد: یعنی می شد، تا پای تماس و دیدار هم می‌رفتم؛ اما نمی شد. انگار چیزهایی جلودارم می شد.خوب برایم مهم است که تمامی آثار نویسنده را بخوانم،به خوبی درباره اش جست و جو کنم و به نوعی بفهمم او را. یک رابطه متقابل ایجاد شود؛ حتی با او قدم بزنم و درباره آثارش بحث کنم تا به لذت سوال برسم و آماده پاسخ هایش باشم. پنج سال زمان کمی نیست: از جرقه گفت و گو با نویسنده ای که تمامی جوایز ادبی را برده[جایزه ادبی مهرگان دوره ی سیزدهم و چهارم و جایزه سوم ادبی اصفهان دوره ی ششم]  و برای بهترین جشنواره های داستان داوری کرده است. فرهاد کشوری مهربان است و این مهربانی را در شاهین شهر و در خانه و اتاق آقای نویسنده به خوبی می بینی. اینجا همه چیز بوی کاغذ، مهربانی و البته داستان می‌دهد.از همه چیز می پرسم؛ حتی از هوشنگ گلشیری و از روزگاران سختی که بر نویسنده رفته است. گفت و‌گویی که البته لذت بخش و سرشار از صداقت است.

 

  نخستین قصه‌ای را که برایتان خواندند در خاطر دارید؟

قصه گفتن بله، مادرم در کودکی برایم قصه می‌گفت؛ اما قصه خواندن نه. پدر و مادرم سواد نداشتند که قصه‌ای برایم بخوانند. تا آن جا که یادم می آید اولین قصه ای که کسی برای ما خواند، معلم کلاس اول دبستان بر سر کلاس درس بود؛ آن هم قصه‌ی قورباغه و لک‌لک، آخرین درس کتاب فارسی مان در آن سال ها.

 

 از نخستین قصه ای که خودتان خواندید، بگویید؟

کلاس سوم دبستان بودم که داستان دنباله دار مقاومت آریوبرزن سردار ایرانی، در برابر سپاه اسکندر هر هفته در مجله‌ی هفتگی اطلاعات کودکان چاپ می شد. بی‌صبرانه منتظر بودم تا شماره‌ی بعدِ اطلاعات کودکان منتشر شود و به میانکوه بیاید و من با شوق ادامه‌ی آن داستان را بخوانم و نگران موقعیت آریوبرزن باشم و علاقه‌مند به پیروزی اش. هرچند قرن ها پیش شکست خورده بود، اما داستان انگار همزمان با جنگ روایت می‌شد. وقتی آریوبرزن شکست خورد، خیلی متأثر شدم: سرانجامِ مبارزه‌ی بسیاری از سرداران ایرانی در طول تاریخ که با خیانت همراهان یا هموطنان‌شان به شکست می انجامید.

 اولین کتابی که خواندم امیرارسلان نامدار بود. کلاس چهارم ابتدایی بودم. وقتی پدرم فهمید کتاب امیرارسلان را می خوانم، می خواست مانع خواندن من شود؛ چون فکر می‌کرد هرکس این کتاب را بخواند آواره می‌شود. کتاب را دور از چشم پدرم خواندم.

 

  نخستین داستانی که نوشتید، در چه سالی بود؟

برای دوستی هم خواندید؟اولین داستانی که نوشتم، نامش «ولی افتاد مشکل‌ها» بود. برای کسی نخواندم. بعد از چند بار بازنویسی برای صفحه‌ی تجربه‌های آزاد مجله‌ی تماشا فرستادم و چاپ شد.

 

  انتظار چاپ آن را داشتید؟ وقتی اسم خودتان را پای داستان دیدید چه حسی داشتید؟ به چه کسانی داستان را نشان دادید؟ بازتاب چاپ آن چگونه بود؟ اصلاً چند مجله خریدید؟

مجله‌ی تماشا در آن سال‌ها صفحه‌ی ادبی به نام تجربه‌ی آزاد داشت. من داستان ام را برای آن صفحه فرستادم و مطمئن نبودم که چاپ بشود؛ اما فکر می‌کردم شاید چاپ کنند. وقتی داستانم چاپ شد به دوستم، جمشید رزم دادم خواند. او هم خوشحال شد. جمشید رزم با نام مستعار ج. چکاوک شعر می‌سرود و شاعری مستعد با آینده‌ای روشن بود و شعرهایش در مجله‌ی فردوسی چاپ می شد. در سال 1351 ما هردومان در روستاهای بخش «اندیکا» ی مسجدسلیمان معلم بودیم. متأسفانه بعد ها شعر را رها کرد و اگر هم به شعر می‌پرداخت در آن حدی نبود که برای نوشتن شعر باید وقت گذاشت. یک نسخه از مجله را خریدم که متأسفانه آن را هم ندارم.

 

  نوشتن داستان از چه زمانی برای شما جدی شد؟

از تابستان 1362، که نشستم و داستان هایی را که از 1351 به بعد نوشته بودم، خواندم و دور ریختم. ده دوازده تایی داستان بود و بیش از حد احساساتی. در همان تابستان بود که داستان سینما را نوشتم و تا سال 1364 نه تا داستان کوتاه نوشتم که مجموعه‌ی «بوی خوش آویشن» شد و نشر فردا آن را در 1372 منتشر کرد.

 

 در مقطعی از زندگی ادبی‌تان، یک نوع ایستایی در چاپ کتاب می‌بینید؟ اما از یک جایی به بعد شما نویسنده پرکاری می‌شوید؟ این روند دلایل خاصی داشته است؟

در سال 1394 سه رمان از من چاپ شد: «دست‌نوشته‌ها» را در سال 1372 و «صدای سروش» و «کشتی توفان‌زده» را در 1381 و 1383 نوشته بودم. اگر شروع داستان‌نویسی‌ام را سال 1355 و چاپ«بچه‌آهوی شجاع» بگیریم تا 1394 چهل سال ‌‌می‌شود. با رمان مریخی که چاپ 1395 است، سیزده اثر و هر سه سال یک کار می‌شود. این پرکاری نیست. هرچند اگر نویسنده‌ای پرکار شناخته بشوم چندان هم بدم نمی‌آید.

 

  این تنوع سوژه در رمان‌های شما؛ تاریخی، فضای شهری، اقلیمی و ... بر اساس چه معیاری است؟

نوشتن و نوع سوژه‌ی داستان و رمان معیارپذیر نیست. این که من همه‌ی داستان‌هایم برگرفته از تاریخ یا تخیلی باشد بر اساس نوعی برنامه‌ریزی نیست. حسن ادبیات داستانی این است که معیارها و برنامه‌ها را دور می‌زند و بستگی به تجربه‌ی زیسته، خوانده ها و ذهنیت  نویسنده دارد. داستان یا رمان به باری ذهنی- تجربی می‌ماند که نویسنده با نوشتن‌اش آن را بر زمین می‌گذارد. ریشه‌ی نوشتن آثار پیچیده تر از آن است که بشود راحت آن را در یک دسته بندی خاص قرار داد. مثلاً وقتی کلاس اول دبیرستان بودم، در اولین روز درس، دبیر فیزیک‌مان آمد سر کلاس و گفت :گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک. این گفته ی زرتشت است و بعد شروع کرد به درس دادن. آن ساعت با فکر به گفته‌های زرتشت گذشت و به درس توجهی نداشتم. اگر بگویم این حرف‌ها باعث نوشتن رمان «آخرین سفر زرتشت» شد، درست نیست و به‌تنهایی اثرگذار نبوده است. حرف‌های دبیر فیزیک یکی از چندین عاملی بود که باعث نوشتن رمان «آخرین سفر زرتشت» شد. تنوع سوژه به تنوع تجربه و زندگی تجربی و ذهنی و دیدگاه نویسنده و عوامل دیگری ربط دارد. من در محله‌ی کارگریِ شهرکی شرکت نفتی متولد شدم و دیپلم گرفتم و دهه‌ی پنجاه معلم روستاها و دبیر دبیرستان‌های مسجدسلیمان بودم و از دهه‌ی شصت به بعد هم در سیزده چهارده شرکت خصوصی پیمانکاری کار کردم و تجربه‌هایی از زندگی و کار با آدم‌ها اندوختم.

 

  گاهی مخاطب با سیرخواندن آثار شما درمی‌ماند، جاهایی نثر و شخصیت‌پردازی شما ملهم از مردم جنوب است و جاهایی هم مدرن و شهری. این تضاد در آثار شما از کجاست؟

گوینده در داستان و رمان کیست؟ اهل کجاست؟ سطح سواد و شغل و تفکر و بینش‌اش، شیوه ی حرف‌زدنش را مشخص می‌کند. در «شب طولانی موسا»، «کی ما را داد به باخت»، «سرود مردگان» و فصل هایی از «صدای سروش» که مکان‌شان مسجدسلیمان و اطرافش است، لحن و گفت‌وگو رنگ مکان و آدم‌های آن منطقه را به خود می‌گیرد. در «دست‌نوشته‌ها» که مکان اش شهری است بی نام، گفت‌وگوها خاص شهر است؛ البته این شهر لامکان نیست، نام ندارد. بیژن احمدیِ «دست‌نوشته‌ها»، آدم‌های رمان «مردگان جزیره‌ی موریس» و «مریخی» در شهرها و در زمان‌های متفاوتی زندگی می‌کنند. مکان این رمان‌ها جنوب نیست و نباید هم لحن شخصیت‌های این رمان ها جنوبی باشد. شخصیت‌های این آثار هرکدام لحن خودشان را دارند. مکان «مردگان جزیره ی موریس» جزیره ی موریس و مکان «مریخی» شاهین شهر است.

 

  تا چه اندازه تجربیات زندگی شخصی می‌تواند در داستان های یک نویسنده جاری باشد؟

تجربه‌ی شخصی در زندگی نویسندگان، پشتوانه‌ی ارزشمندی برای نوشتن است. نویسندگان بزرگ جهان هرکدام تجربه‌ی زیسته‌ی غنی داشتند و دارند. تجربه‌ی شخصی افراد در روایت و شخصیت‌پردازی نمود پیدا می‌کند. هرچه نویسنده تجربه‌ی زیسته‌ی غنی‌تری داشته باشد، داستانگوی تواناتری است و در آثارش شخصیت‌های زنده و پیچیده‌تری را خلق می‌کند.

 

  در رمان «سرود مردگان» نویسنده تحت تأثیر رمان‌نویسان جنوب به‌خصوص احمد محمود بوده است؟

ما تحت تأثیر تمام خوانده های آثار نویسندگان پشت سرمان هستیم. احمد محمود نویسنده‌ای بزرگ، انسانی شریف و از نویسندگان کلاسیک ماست. کلاسیک به معنای ماندگار که گذر سال‌ها بر آثار و موقعیت ادبی‌اش نه‌تنها تأثیر منفی نگذاشته، بلکه بر ارزش‌شان افزوده است. شاید هم از او تأثیر پذیرفته باشم؛ اما ناپیدا. خوانندگان و دوستانی که کارهایم را دنبال می‌کنند و نظرشان را درباره‌ی کارهایم به من می‌گویند تا به حال چنین حرفی نزده‌اند. شاید مکان‌مان به هم نزدیک باشد. رمان «سرود مردگان» بر بستر فرهنگ و منطقه‌ی بختیاری در مسجدسلیمان روایت می‌شود و با اهواز تفاوت دارد؛ اما با تمام این حرف‌ها من سال هایی معلم بودم و پی بردم باید شاگرد خوبی باشم. نویسندگی هم شاگردی در تمام عمر است؛ چون مدام باید بخوانی و در همین خواندن‌هاست که می‌آموزی.

 

 نمی‌دانم وقتی «گات» ها را می‌خوانیم و لذت می‌بریم، دیگر چه لزومی دارد «آخرین سفر زرتشت» نوشته شود؛ البته با خودم می گویم شاید این رمان تمرین نوشتن یکی از آثار ماندگار سال‌های اخیر رمان‌نویسی در کشور ما، «مردگان جزیره‌ی موریس» باشد؟

گات‌ها یک متن دینی و «آخرین سفر زرتشت» یک رمان است. این دو با هم متفاوت‌اند. نمی‌شود کلمه‌ی لزوم را برای نوشتن رمان به‌کار برد. اتفاقاً نوشتن رمان دورزدن لزوم و حتی کنار زدنش است. رمان بر مبنای واقعیت و تخیل نوشته می‌شود. نویسنده بی‌آن‌که از کسی اجازه بگیرد یا با کسی مشورت کند، رمانش را می‌نویسد. «آخرین سفر زرتشت» اولین رمان درباره ی زرتشت است که همه‌ی واقعیت‌های زندگی اش بیشتر از دوصفحه نمی‌شود؛ اما این زرتشت در ضمن زرتشت نویسنده هم هست که تخیل و دیدگاهش در نوشتن اثر سهم عمده ای دارد. به همین علت اگر نویسنده ی دیگری رمانی درباره ی زرتشت بنویسد، حتماً زرتشت او خواهد بود.

 

  کتاب‌های شما در نشرهای مختلفی چون رز، نشر فردا، ققنوس، دورود، نیلوفر، زاوش(چشمه)، چشمه، نیماژ و روزنه به چاپ رسیده‌اند. این انتخاب ناشران مختلف دلیل خاصی دارد؟

تنوع ناشران دلیل خاصی ندارد. کتاب «بچه آهوی شجاع» را انتشارات رز که قبل از انقلاب ناشر معروفی بود، چاپ کرد. اولین مجموعه داستان‌ام را نشر فردا در اصفهان درآورد که به شاهین شهر نزدیک بود. ناشر نشر دورود شاهین شهر، اسفندیار پیرشیر از دوستان ام است که از من خواست چند داستان به او بدهم. سه داستان‌ام شد مجموعه‌ی دایره‌ها. هرکدام دلایل خاصی دارد.

 

  رمان «کشتی توفان‌زده» چاپ شد و رمان «مریخی» هم در راه است؟ تصور نمی‌کنید از این کار لطمه بخورید؟ عطش شما برای نوشتن، از دایره‌ی وسواس خارج‌تان نمی‌کند؟ بهتر نیست اجازه بدهید آثارتان نقد شود و با تجربه‌ورزی از آن نقدها، آثار قابل‌تأمل‌تری بنویسید؟ شاید هم من اشتباه می‌گویم؟ در ایران نقادان خوبی نداریم و از این حرف‌ها که به هرحال  گفته می‌شود؟

رمان «کشتی توفان‌زده» را در سال 1383 و مریخی را در سال 1393 نوشتم. بین این دو شش[ده سال] سال فاصله است؛ البته در این فاصله کاری نوشتم که بماند و باید روی آن کار کنم. چند کاری را هم نوشتم که قیدشان را زدم. بر کارهایم نقدهایی نوشته شده است. نویسنده نباید منتظر نقد بماند. حالا گیریم نقدی هم نوشته نمی‌شود،کار نویسنده نوشتن است و تلاش در راه نوشتن. مگر ما چقدر مجال داریم؟ وقتی به پشت سرم نگاه می‌کنم، زمان از دست‌رفته کم نمی بینم. درباره نقد، منتقدانِ منصف خوبی داریم؛ اما تعدادشان کم است.

 

  قدری از فضای این سؤالات دور شویم. به‌طورمعمول برای نوشتن چه‌کار می‌کنید؟ با دست  یا تایپ رایانه ای؟

تا سال 1385 با دست می نوشتم و می دادم برایم تایپ می‌کردند. از سال 1386 برای بازخوانی کارهایم دیگر به خودم متکی شدم. پرینت می‌گرفتم و بعد از بازخوانی، اصلاحات را تایپ می‌کردم. در این سال‌ها مطالبی که می‌نوشتم همه را خودم تایپ می‌کردم. رمان مریخی کاری ست که از اول تا آخرش را خودم تایپ کردم. یک انگشتی و تایپ با انگشت اشاره؛ اما همچنان با دست می نویسم و بعد تایپ می‌کنم. چند سالی است با روان‌نویس می‌نویسم. با رنگ سبز شروع کردم و حالا با آبی می‌نویسم.

 

  زمان نوشتن برای شما چگونه است؟ حالات و ساعات خاصی دارید؟ اصلاً روزی چند ساعت می نویسید؟

من دوست دارم در جایی بخوانم و بنویسم که پنجره‌ای روبه‌رویم باشد. پنجره‌ی اتاق کتابخانه‌ام به حیاط‌خلوت کوچکی باز می‌شود و آن هم در طرف چپ‌ام است؛ به همین علت می‌نشینم توی هال، گوشه‌ی مبلی که جای نشستن‌ام است. باید همان جا باشم تا بنویسم و بخوابم: نه این که جای دیگری نمی‌توانم؛ اما آن جا راحت‌ترم. تلویزیون هم درست روبه‌رویم است. وقتی خاموش است راندمان خواندن و نوشتن‌ام بیشتر است. وقتی روشن است راندمان کارم پایین می‌آید. چاره‌ی دیگری ندارم. بخشی از انرژی‌ام صرف کنارزدن صدای تلویزیون می‌شود. عادت روزانه‌ی نوشتن، مثل نویسندگان «خدا خوب‌کرده ی» اروپایی و آمریکایی و ... را  ندارم که ساعت های خاصی هر روز می نشینند و آثار«خدا خوب‌کرده‌ای» می نویسند. گاهی یکی دو ماهی می‌گذرد که چیزی نمی‌نویسم؛ اما مدام می‌خوانم و خواندنم تعطیل پذیر نیست. هم صبح می توانم بنویسم و هم بعدازظهرها و گاهی هم شب‌ها؛ البته تا ساعت دوازده؛ اما بیشتر در طول روز می‌نویسم. هر روز نمی‌نویسم؛ اما هر روز می‌خوانم؛ اما وقتی نشستم به نوشتن راحت می‌نویسم.

 

   یک رمان را چندبار بازنویسی می کنید؟

وقتی رمانی را به پایان رساندم. تازه اول کار است. بازنویسی‌های مکرر. «شب طولانی موسا» و «کی ما را داد به باخت؟» را چهار پنج بار، بقیه‌ی کارهایم را ده تا بیست بار و آخرین سفر زرتشت را بیست و دوبار بازنویسی کردم.

 

  از سال 1361 ساکن شاهین شهر هستید و سی‌وچهارسالی می‌شود در کنار اصفهان زندگی می‌کنید. نویسنده‌ی بزرگی چون هوشنگ گلشیری اصفهانی است. نظرتان را درباره‌ی او بگویید.

 با نویسندگان دیدارهای محدودی داشتم که بر من اثر بسیاری گذاشت. در سال(به گمانم 66 بود) در یکی از جلسات پنجشنبه های زنده یاد گلشیری شرکت کردم. چند ماه پیش‌ترش تعدادی از داستان‌هایم را برای گلشیری فرستاده بودم. در آن روزها بیکار و به دنبال کار بودم و دستم به جایی بند نبود. کرایه خانه ام شش‌ماهی عقب افتاده بود و آخر هرماه پسر صاحب‌خانه می‌آمد سراغ اجاره‌های عقب افتاده و من وعده‌ی ماه بعد را می‌دادم و او هم می‌رفت. صاحب‌خانه‌ام خوزستانی و بختیاری بود و باز هم به معرفتش که نخواست خانه را تحویل بدهم و تحمل کرد تا بالاخره کرایه های عقب‌افتاده را دادم. روزگاری بود که هروقت از خانه بیرون می زدم به خودم می‌گفتم مبادا یادم برود و سوار تاکسی بشوم. چون بیشتر اوقات حتی یک تومان هم توی جیب‌ام نبود. در این اوضاع داستان‌هایم را برای گلشیری فرستادم. مدتی بعد نامه‌ای از گلشیری به دستم رسید. نمی دانم در آن اوضاع و احوالی که داشتم چند بار نامه را خواندم و چه شوقی داشتم از دریافت آن نامه، آن هم از نویسنده‌ی بزرگی که آثارش و خودش را خیلی دوست داشتم. داستان‌هایم را خوانده بود و از داستان استخر نوشته بود و حتی پیشنهادی برای دوباره‌نویسی‌اش به شیوه ی دیگری داده بود. از من خواسته بود در یکی از جلسه های پنجشنبه ها شرکت کنم. به تهران رفتم و برای دومین بار گلشیری را از نزدیک دیدم. بار اول آبان ماه 1356 در دانشگاه صنعتی آریامهر، جلسه‌ی سخنرانی سعید سلطانپور بود که پلیس عده ای را مقابل در ورودی دانشگاه دستگیر کرده بود. برای آزادی دستگیرشدگان، در سالن سخنرانی دانشگاه تحصن شد، تحصنی که بیست ساعتی به درازا کشید. گلشیری هم جزو متحصنین بود. در آن جا خیلی دلم می خواست بروم با او حرف بزنم. هرچه با خودم کلنجار رفتم موفق به این کار نشدم. جلسه ی آن روز پنجشنبه ها درباره ی «غلط ننویسیم» زنده‌یاد ابوالحسن نجفی بود و خودش هم  حضور داشت. نظر حاضران در جمع را درباره‌ی کتاب‌اش به‌دقت گوش می‌داد. منش و شیوه‌ی بی ادعای استاد نجفی را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم. در پایان جلسه قرار شد دوهفته‌ی بعد بیایم و داستان بخوانم. متأسفانه به علت مشکلاتی که داشتم نرفتم و دیگر این نویسنده بزرگ و انسان‌دوست را ندیدم. چند سال بعد در مصاحبه اش با فرج سرکوهی که در سال 69 در مجله‌ی آدینه شماره‌های 50 و 51 چاپ شد، نامی هم از من برده بود. تأثیر گلشیری چه پیش از دیدارش در آن جلسه، چه بعد از آن بر من ماند. گلشیری نه تنها برای آثار درخشانش از نویسندگان بزرگ و تأثیرگذار ماست، بلکه در عرصه‌ی فرهنگی و آموزش داستان‌نویسی و اعتلای آن هم نقش مهم و ماندگاری داشت. او انسان‌دوست شریفی بود. انسان‌دوستی در وجود و اندیشه و زندگی‌اش ریشه داشت و در این باره هیچ گاه اهل تظاهر نبود.

 

  پیش از آن که رمانی را برای ناشری ارسال کنید، آیا پیش نویس آثارتان را برای نویسندگان و دوستانی هم می فرستید و از نظرات آن ها هم استفاده می کنید؟

فکر می‌کنم از «آخرین سفر زرتشت» به بعد کارهایم را به دو تن از فرزندانم، فروغ و روزبه می‌دهم بخوانند و نظرشان را می‌پرسم. از «آخرین سفر زرتشت» به بعد، کارهایم را پیش از چاپ به دوستان سالیانم غلامرضا بهنیا، جان محمد جلیلی و عباس سلیمانی می‌دهم می‌خوانند و نظرشان را به من می‌گویند.

 

  کتاب های کتابخانه‌تان را هم امانت می‌دهید؟

بله، امانت می دهم؛ اما شیوه ای را که ده سال پیش داشتم و هرکس کتاب می‌خواست می دادم، دیگر ندارم. امانت می دهم؛ اما نه به همه. دوستانم اگر بخواهند یا کسی را که بشناسم. «طوبا و معنای شب» را چهاربار خریدم. این هم از عوارض امانت‌دادن کتاب است. فکر می‌کنم کسی که کتاب می خواند کتاب هم باید بخرد. تا حالا به کسانی برنخورده اید که تا کتاب بهشان می‌دهید می خوانند و وقتی نمی دهید کتاب خواندنشان تعطیل می‌شود؛ درحالی که از نظر مالی مشکلی برای خرید کتاب ندارند؟

 

*- روزنامه نسل فردا، سال بیست و پنجم/ شماره 5271 ، 2 آذر 1395، ص 5

 

 

گفتگوی فردین کوراوند با فرهاد کشوری

گفتگوی فردین کوراوند با فرهاد کشوری

نوشتن، یک عمر شاگردی است1

 

فرهاد کشوری متولد سوم تیرماه 1328 در میانکوه استان خوزستان است. نویسندگی را از سال 1351 و در مجله تماشا شروع کرد. اصالتاً مسجدسلیمانی است و حال و هوای این شهر در آثارش نمودی پر رنگ داردو ارز آنجا که اهل هیاهوی معمول فضای ادبی ما نیست، تعدادو تنوع آثار منتشر شده اش شگفت زده ات می کند. از وی آثاری چون بجه آهوی شجاع(داستان کودکان/ 1355/ انتشارات رز/ تهران)، بوی خوش آویشن(مجموعه داستان/1372/نشر فردا/ اصفهان)، شب طولانی موسا(رمان کوتاه/1382/ نشر ققنوس/تهران/ نامزد دوره چهارم جایزه گلشیری، سال 1383)، دایره ها)مجموعه داستان/ 1382/ دورود/ شاهین شهر)، گره کور مجموعه داستان)/ 1383/ نشر ققنوس/تهران)، کی ما را داد به باخت؟ (رمان کوتاه/ 1384/ نشر نیلوفر/ تهران/ نامزد دوره ی ششم، جایزه جایزه گلشیری، سال 138)، آخرین سفر زرتشت (رمان/ 1386/ نشر ققنوس/ تهران رمان سوم جایزه ادبی اصفهان، ششمین دوره، 1387)، مردگان جزیره ی موریس (رمان/ 1391/ نشر زاوش[چشمه]/تهران/ رمان برگزیده جایزه مهرگان ادب [دوره سیزدهم و چهاردهم 1393])، سرود مردگان(رمان/ 1392/ نشر زاوش[چشمه]/ تهران)، دست نوشته ها(رمان/ 1394/  نشر نیماژ/ تهران)، صدای سروش (رمان/ 1394/ نشر روزنه/ تهران)، کشتی توفان زده (رمان/ 1394/ نشر چشمه/ تهران ) منتشر شده است. آثار فرهاد کشوری مورد اقبال منتقدان واقع شده است و موفقیت هایی هم برای وی به همراه داشته است. کشوری هم اکنون شاکن شاهین شهر اصفهان است. به بهانه انتشار آثار تازه اش با وی به گفتگو نشستیم.

 

از شروع فعالیت داستانی‌تان بگویید

پیش از آن که داستان بنویسم، شعر می گفتم. حاصل این دوره ی کوتاه، چند شعر و شعرک چاپ شده در مجله های فردوسی و تماشا است. اولین داستانی که نوشتم «ولی افتاد مشکل ها» بود که در صفحه ی تجربه های آزاد مجله ی تماشا در سال 1351چاپ شد. اولین کتابی که چاپ کردم، «بچه آهوی شجاع»، داستانی برای کودکان است که انتشارات رز در سال 1355 آن را منتشر کرد.

 

 شما متولد میانکوه آغارجاری هستید و تا بیست سالگی در آن جا زندگی کردید و از بیست و یک سالگی تا سی و یک سالگی در مسجد سلیمان بودید. چرا بیشتر آثارتان درباره ی مسجدسلیمان است؟

پدربزرگم در دوران قاجار، پس از به نفت رسیدن «چاه شماره یک» از روستای «ناغان»در چهارمحال و بختیاری امروزی به مسجدسلیمان آمد، ازدواج کرد و دکانی در کاروانسرا کَللگِه راه انداخت. وضع مالی بدی نداشت که پس از مرگ اش، چهار پسرش دکانش را به باد دادند. پدرم در مسجدسلیمان متولد شد و همانجا هم ازدواج کرد. بعد رفت آغاجاری و در شرکت نفت استخدام شد. برای همین وقتی رفتم مسجدسلیمان حس کردم آن جا خانه ی گمشده ام است. معلم شدم و می خواستم تا پایان کارم همانجا باشم که شغل ام را از دست دادم و بیکار شدم.

 

چه کسانی بر روند ادبی و اندیشگی شما تاثیرگذار بوده اند؟

از سن ده یازده سالگی شیفته ی سینما بودم. در سینمای کارگری البرز میانکوه می رفتم می نشستم روی صندلی های ردیف اول. اگر جا گیرم نمی آمد ردیف دوم می نشستم تا به پرده نزدیکتر باشم. در صحنه های حساس فیلم، به خصوص در فیلم های وسترن و ماجرایی، وقتی شخصیت اصلی فیلم سر بزنگاه می رسید و یا حساب آدم های بد را می رسید ما دوسه ردیف اول کف می زدیم و غرولند و اعتراض پشت سری هامان را می شنیدیم. بهترین آثار سینمایی آمریکا و اروپا را با دوبله ی خوب در سینماهای شرکت نفت نمایش می دادند. در دهه های شصت و هفتاد میلادی، نگاهی انسانی بر فیلم های هالیوود غالب بود. کسانی که در شرکت نفت این فیلم ها را وارد می کردند لابد می دانستند که تعدادی از تماشاچیان کم سن و سال را گرفتار جادوی سینما می کنند. جادویی که اثری ماندگار بر آن ها می گذارد و رهایشان نمی کند.

قبل از آشنایی با سینما جزو علاقمندان و خوانندگان مجله ی اطلاعات کودکان بودم. پاورقی ای داشت درباره ی آریوبرزن سردار ایرانی که در برابر یورش سپاه اسکندر مقاومت می کرد. وقتی اطلاعات کودکان شماره جدید را می خریدم با شوق آن را ورق می زدم تا ادامه ی داستان را بخوانم. سرانجام آریوبرزن بر اثر خیانت شکست می خورد. من ناراحت شدم و بر این شکست حسرت خوردم.

اولین کتابی که خواندم امیرارسلان نامدار بود. آن موقع کلاس چهارم ابتدایی بودم. وقتی پدرم فهمید کتاب امیر ارسلان را می خوانم، می خواست مانع خواندن ام شود. چون فکر می کرد هرکس این کتاب را بخواند آواره می شود. کتاب را دور از چشم پدرم خواندم. چند سال پیش امیر ارسلان نامدار را دوباره خواندم و مثل گذشته از آن لذت نبردم و حتی از جاهایی از کتاب بدم آمد. از جمله ویرانی کلیساها و کشتن کشیش ها. بعد آثار پلیسی میکی اسپیلین با کارآگاه مایک هامر اش را خواندم و کتاب های دیگری چون «امشب اشکی می ریزد». سال دوم دبیرستان بودم و تابستان، کتاب «زردهای سرخ» از ادگار اسنو را از بقالی خریده بودم که در کنار اجناس دیگرش، نوشت افزار و چند تایی کتاب داستان هم می آورد. «زردهای سرخ» داستان انقلاب چین بود. آن قدر برایم جذاب بود که در طول تابستان و از بی کتابی آن را پنج بار خواندم.

اما کتابی که من را تکان داد «زندگی گالیله» از برتولت برشت بود. سال سوم دبیرستان بودم. یکی از همکلاسی هایم که می دانست کتاب می خوانم، روزی نمایشنامه ی «زندگی گالیله» برتولت برشت را به من داد و گفت عمویم از مسجدسلیمان آمده و این کتاب را با خودش آورده و داده به من تا بخوانم. من هم اصلاً حوصله ندارم. کتاب را بردم خانه و شروع کردم به خواندن. عبدالرحیم احمدی مترجم کتاب، مقدمه ی فوق العاده ای برای کتاب نوشته بود. خواندن نمایشنامه ی گالیله انگار چشمانم را باز و چیزی به من اضافه کرد که کتاب های میکی اسپیلین و سایر کتاب های عامه پسند فاقدش بودند. احساس کردم آدم دیگری شده ام. «زندگی گالیله» یِ برشت سلیقه ی کتابخوانی ام را دگرگون کرد. کلاس چهارم بودم که کتابدار مسجدسلیمانی کتابخانه ی دبیرستان، کتاب جنگ «شکر در کوبا»یِ سارتر را به من داد. کتابخانه دبیرستانمان عمر کوتاهی داشت و بعد از چند ماه آن را بستند. تأثیر «جنگ شکر در کوبا» بر من مثل مقدمه و نمایشنامه ی «رندگی گالیله» بود.

در سال 1350 به اتفاق پدر و مادرم به مسجدسلیمان رفتیم. در مقایسه با میانکوه انگار به پاریس رفته بودم. در کتابفروشی های «بال افکن» و «اندیشه » انواع رمان ها و مجموعه داستان ها منتظر بودند تا دستی آن ها را از قفسه ای بردارد، بخرد و ببرد خانه و بخواند تا جهانی در برابرش قد برافرازد و او را دور کند از دنیایی که بر وفق مرادش نبود. در مسجدسلیمان بود که پیگیرتر شروع کردم به خواندن آثار نویسندگان و شاعران ایرانی و خارجی که تا امروز همچنان ادامه دارد.

نمی توانم بگویم پدرم، برادرم، معلم و دبیرم و یا عمو و پسر عمو و همسایه ای، کسی به من گفته باشد کتاب بخوانم و او بوده که در ابتدا به کتاب خوانی تشویق ام کرده باشد، نه کسی نبوده. اما در آن برهوت فرهنگی میانکوه به جز دوست سالیان و همیشگی ام غلامرضا بهنیا که در سال ششم دبستان کمدی کتاب داشت و کتاب می خواند، کس دیگری را از جمع کتابخوان ها در آن جا ندیدم. اگر هم بود من نمی شناختم. کسی که رودر رو بر من تأثیر گذاشته باشد که شروع بکنم به خواندن، نه کسی نبود. قبلاً از تأثیر سینما و پشت سرم گفتم. از تأثیر «زندگی گالیله» و «جنگ شکر در کوبا». عموی مسجدسلیمانی همکلاسی ام و کتابدار مسجدسلیمانی کتابخانه ی چند ماهه ی مان در سال چهارم دبیرستان.

در خلاء علاقمند به ادبیات داستانی نشدم. سینما، سینمای انسانی آن سال ها نقش مهمی داشت. نقشی بر ذهن و فکرم زد که در روایت داستان، شیوه ی نمایشی را ترجیح می دهم. بعد هم آثار نویسندگان ایرانی و خارجی. بخواهم از تأثیرشان بگویم، یکی دوتا نیستند. بسیاری از کتاب ها را می خوانم و از آن ها می آموزم. سال هایی که معلم بودم یاد گرفتم که باید شاگرد خوبی باشم. نوشتن هم یک عمر شاگردی است. فقط مرگ به شاگردی و آموختن ما پایان می دهد.

 

نخستین اثر منتشر شده‌ی شما، در حیطه ادبیات کودک و نوجوان بود. چه شد که بعد از کتاب «بچه آهوی شجاع» (نشر رز:1355) در این بخش فعالیتی نکردید؟

از اوائل دهه ی پنجاه تا پیش از انقلاب، بسیاری از آثار داستانی که برای کودکان و نوجوانان نوشته می شد، نیم نگاهی به بزرگترها داشت. بیشتر خوانندگانِ آثار داریوش عبدالهی بزرگسال بودند. عبدالهی نویسنده ی مشهوری بود که بعد از انقلاب اشتهارش به سرعت افول کرد. گذشته از این آثار، ادبیات کودکان نویسنده ی معترض و شریفی چون صمد بهرنگی داشت که در جامعه ی فرهنگی و اهل ادب شناخته شده بود. او زندگی کودکان تهی دست، زحمتکش و فراموش شده را وارد ادبیات کودکان و نوجوانان کرد. من هم معلم آ بودم و نویسندگانی چون صمد بهرنگی، علی اشرف درویشیان و نسیم خاکسار الگوهایم بودند. هرچند شاگرد چندان خوبی نبودم. درویشیان و خاکسار هم داستان هایی برای کودکان نوشته بودند و به ادبیات کودکان و نوجوانان توجه داشتند. من هم چون بسیاری از علاقمندان به ادبیات کودکان، بخشی از این آثار را می خواندم. مطالعه ی آثار کودکان و سروکار داشتن ام با آن ها در مدارس، باعث شد داستان بچه آهوی شجاع را بنویسم. در این داستان سمبولیک تلاش آهوان برای رهایی از ستمِ پلنگی است که آن ها ر ا می خورد. سرانجام، بچه آهویی با خوردن سم می رود جلو پلنگ. پلنگ او را می خورد، مسموم می شود و می میرد. نگاهی ساده لوحانه به انسان و مسئله ی لاینحل دوران اش، ستم. آن هم در قالب داستان حیوانات. بچه آهوی شجاع اولین و آخرین اثری بود که برای کودکان نوشتم و دیگر سراغ کارِ کودکان نرفتم.

 

 اولین مجموعه داستان شما «بوی خوشِ آویشن»(فردا:1372) است. از «بوی خوشِ آویشن» بگویید.

در اردیبهشت شصت و یک از مسجدسلیمان رفتم و ساکن شاهین شهر شدم. تا آن سال تعدادی داستان کوتاه نوشته بودم. در شاهین شهر شغل معلمی ام را پیش تر از دست داده بودم و بیکار بودم. نشستم به خواندن آثار ادبی و به خصوص آثار داستانی. خواندن کاری است که خوشبختانه هیچ وقت از آن خلاصی ندارم. در همان سال آن چه پیش تر نوشته بودم خواندم و پاره کردم، چون از نگاه خودم نمره ی قبولی نگرفته بودند. در سال 1362 شروع کردم به نوشتن و تا سال 1364نه داستان کوتاه نوشتم که مجموعه ی بوی خوش آویشن شد و نشر فردا در سال 1372 آن را منتشر کرد. داستان های بوی خوش آویشن، بیشتر داستان های شرکت نفتی و مناطق نفت خیز اند. مکان بیشتر داستان ها مسجدسلیمان است

 

 بعد از چاپ بوی خوش آویشن در سال 1372 ، در دهه ی هشتاد چه آثاری از شما منتشر شد؟

آثاری که در دهه ی هشتاد از من منتشر شد عبارتنداز:

1- رمان کوتاه «شب طولانی موسا»، نشر ققنوس 1382، تهران 2- مجموعه داستان «دایره ها» نشر درود 1382شاهین شهر 3-مجموعه داستان «گره کور»، نشر ققنوس ، تهران1383 4- رمان کوتاه «کی ما را داد به باخت؟» نشر نیلوفر، 1384، تهران 5- رمان «آخرین سفر زرتشت»، نشر ققنوس، 1386، تهران

 

 از نویسندگانی که به نوعی با آنان در ارتباط بودید، بگویید.

گاهی اشخاصی بر ما تأثیر می گذارند که از ما بسیار دورند و حتی ما آن ها را ندیده ایم و چند قرنی و چه بسا قرن ها از مرگشان می گذرد. ادبیات داستانی از بدو تولدش در چند قرن پیش، بی مرز بود. سروانتس، استاندال، بالزاک، فلوبر، داستایوسکی، تولستوی،چخوف، جویس و فاکنر تا نویسندگان بزرگ این روزگار را در هرجای جهان و به هر زبانی می شود خواند. در شاهین شهر چند سالی از اقامت ام گذشته بود که با جمشید خانیان و اسفندیار پیرشیر چند سالی هر هفته یا دوهفته یکبار دور هم می نشستیم و داستان می خواندیم و درباره اش حرف می زدیم. سال های خوب و پر ثمری بود اما با گذشت چند سال این جلسات دیگر برگزار نشد.

سال های بعد به جز استثناهایی، به علت گوشه گیری ام با محافل ادبی ارتباطی نداشتم. اما با نویسندگان دیدارهای محدودی داشتم که بر من اثر بسیار گذاشت. در سال(به گمانم 66 بود). در یکی از جلسات پنجشنبه های زنده یاد گلشیری شرکت کردم. چند ماه پیش ترش تعدادی از داستان هایم را گلشیری فرستاده بودم. در آن روزها بیکار و به دنبال کار بودم و دستم جایی بند نشده بود. کرایه خانه ام شش ماهی عقب افتاده بود و آخر هرماه پسر صاحبخانه می آمد سراغ اجاره های عقب افتاده و من وعده ی ماه بعد را می دادم و او می رفت. صاحبخانه ام خوزستانی و بختیاری بود و باز هم به معرفتش که نخواست خانه را تحویل بدهم و تحمل کرد تا بالاخره کرایه های عقب افتاده ام را دادم. روزگاری بود که هروقت از خانه بیرون می زدم به خودم می گفتم مبادا یادم برود و سوار تاکسی بشوم. چون بیشتر اوقات حتی یک تومان هم توی جیب ام نبود. در این اوضاع داستان هایم را برای گلشیری فرستادم. مدتی بعد نامه ای از گلشیری به دستم رسید. نمی دانم در آن اوضاع و احوالی که داشتم چند بار نامه را خواندم و چه شوقی داشتم از دریافت آن نامه، آن هم از نویسنده ی بزرگی که آثارش و خودش را خیلی دوست داشتم. داستان هایم را خوانده بود و از داستان استخر نوشته بود و حتی پیشنهادی برای دوباره نویسی اش به شیوه ی دیگری داده بود. از من خواسته بود در جلسه ی پنجشنبه شرکت کنم. به تهران رفتم و برای دومین بار گلشیری را از نزدیک دیدم. بار اول آبان ماه 1356 در دانشگاه صنعتی آریامهر، جلسه ی سخنرانی سعید سلطانپور بود که پلیس عده ای را جلو در ورودی دانشگاه دستگیر کرده بود. برای آزادی دستگیرشدگان در سالن سخنرانی دانشگاه تحصن شد. تحصنی که بیست ساعتی به درازا کشید. گلشیری هم جزو متحصنین بود.

جلسه ی آن روز پنجشنبه ها درباره ی «غلط ننویسیم» زنده یاد ابوالحسن نجفی بود و خودش هم  حضور داشت. نظر حاضران در جمع را درباره ی کتاب اش به دقت گوش می داد. منش و شیوه ی بی ادعای استاد نجفی را در آن جلسه هیچ وقت فراموش نمی کنم. در پایان جلسه قرار شد دوهفته ی بعد بیایم و داستان بخوانم. متأسفانه به علت مشکلاتی که داشتم نرفتم. و دیگر این نویسنده بزرگ و انساندوست را ندیدم. اما در سال 69 در مصاحبه ای با فرج سرکوهی که در مجله ی آدینه چاپ شد، نامی از من برده بود. تآثیر گلشیری چه پیش از دیدارش در جلسه ی پنجشنبه، چه بعد از آن بر من ماند. گلشیری نه تنها برای آثار درخشانش از نویسندگان بزرگ ماست، بلکه در عرصه ی فرهنگی وآموزش داستان نویسی و اعتلای آن هم نقش مهم و ماندگاری دارد.

نویسنده ی دیگری که در اواخر دهه ی شصت با او آشنا شدم محمد محمدعلی بود. نویسنده ای شاخص و شریف که دوست دارد کسانی که دست به قلم می برند دیده شوند. تعدادی از از داستان هایم را برایش فرستادم. داستان استخر را به عباس معروفی داد که در گردون شماره ی 2 چاپ شد. داستان استخر بعدها به همت معروفی در مجموعه ای از داستان های گردون به زبان آلمانی ترجمه شد. محمدعلی هروقت مسئولیت صفحه ی ادبیات داستانی مجله ای را به عهده می گرفت، هرکار خوبی که به دستش می رسید چاپ می کرد. رمان کوتاه «شب طولانی موسا» را محمدعلی به نشر ققنوس داد و باعث چاپش شد.

در دهه ی هشتاد با زنده یاد فتح الله بی نیاز داستان نویس و منتقد خوزستانی ساکن تهران آشنا شدم. «شب طولانی موسا» و «دایره ها» را بعد از چاپ برایش فرستادم و خواند. از این نویسنده ای پرتلاش و شریف، در طول سال های آشنایی دورادورم با او که تا روز مرگش ادامه داشت، مهربانی بسیار دیدم. بی نیاز را تنها یک بار دیدم. آن هم در مراسم ی دوره ی سیزدهم و چهاردهم(اسفند 1393) جایزه «مهرگان ادب» که «مردگان جزیره ی موریس» رمان برگزیده اش بود. در آن جا با انسان وارسته و شریفی روبه رو شدم که پیش از دیدارش، چنین تصویری از او در ذهن داشتم.

از سال هشتاد و نه از اعضای هیئت تحریریه «فصلنامه زنده رود» ام. بهترین مشوقان ام در سال های نوشتن، دوستانم اند که موهبتی اند در این دنیای بی سر و ته و هراسناک.

 

توجه شما به شخصیت‌های تاریخی جالب است. چند اثر شما با تکیه و تاکید بر زندگی شخصیت‌های تاریخی خلق شده اند. چه عللی شما را بر این گزینش‌ها مصر می‌کند؟

آشنایی زدایی و اسطوره شکنی. هر هنرمندی هم با خودش و هم با محیط اش چالش دارد. اگر چالش نداشته باشد نمی تواند بنویسد. اگر هم بنویسد چه می خواهد به خواننده بدهد؟ همه چیز خوب و بروفق مراد است و ملالی نیست جز دوری شما!؟ نویسنده مثل همه ی کتابخوان ها که با کار فرهنگی و هنری و ادبی سرو کار دارند، ذهنیت و اندیشه ای دارد که با آن به آدم ها و جامعه و دنیا نگاه می کند. وقتی مدام می شنود استبداد رضاشاه را به خاطر کارهایی که برای عمران مملکت و دگرگونی چهره ی آن انجام داد فراموش می کنند و اهمیت نمی دهند که چرا آزادی، مهمترین دست آورد مشروطه در دوره ی رضاشاه، جایش را به اختناقی مخوف داد و کسانی چون تیمورتاش و داور که در دگرگونی چهره ی ایران از قهقرای قاجاری نقش اساسی داشتند و به رضاشاه خدمت زیادی کردند، به جای پاداش، مرگ نصیبشان شد؟ آدمی چون فروغی را از سال 1314 خانه نشین کرد و مشتی سیاستمدار چاپلوس و درجه سه را به کار گماشت که عاقبت هم همان ها سلطنت اش را به باد دادند. در این جا نویسنده با دیدن تضاد بین واقعیت تاریخی و اذهان عده ای که می خواهند خیلی چیزها را به باد فراموشی بسپارند و از صفحه ی روزگار محو کنند، چشم انداز اش از واقعه ی تاریخی را به مدد تخیل عیان می کند. آخر یکی از کارهای هنر جلوگیری از فراموشی است، برای کنار زدن خاک و خاشاک و عیان کردن آن چه که شاید به عمد در پس غبار زمانه پنهان شده باشد. این تقابل، چالش ذهنی نویسنده می شود تا وقایع را از منظر خودش روایت کند.

 احضار شخصیت‌های تاریخی (مثلا در آثار شما: رضا شاه، عبدالحسین تیمورتاش، مستر جیکاک و...) چه کارکردی در روند فکری و فرهنگی مخاطب داستان امروز دارد؟

امروز داستان از امکان های بسیاری استفاده می کند که تاریخ هم یکی از آن هاست. آن هم تاریخی که هرکس به شیوه ی خودش می نویسدش تاچشم اندازی را به خواننده عرضه کند. رمان محدودیت و سقف ندارد. نه علم است که درپی اثبات چیزی باشد و نه فلسفه که در پی دستگاهی فلسفی. آن چه که ادبیات داستانی را از علم و فلسفه جدا می کند، گستردگی تخیل و تأثیرش بر شکل گرفتن اثر است. ادبیات داستانی مرز و محدودیت زمانی و مکانی برای سوژه یابی ندارد. سوای همه ی این امکان ها، نویسنده فکر می کند شاید بتواند کلافی را باز کند. گشودن کلافی تاریخی بر بستر تخیل. از این ها گذشته، نویسنده می نویسد چون بار متورمی در ذهن و فکر و خیالش دارد که آن را با نوشتن و به چاپ رساندنش زمین می گذارد.  

 

متولدین دهه‌ی سی جنوب (خوزستان) از درخشان‌ترین چهره‌های هنر و ادب این خطه هستند. از ناصر تقوایی و امیر نادری تا  بهرام حیدری، هوشنگ چالنگی، هرمز علی‌پور ، کیانوش عیاری ، نسیم خاکسار، و بسیارانی دیگر. چه تفاوتی میان هنرمندان (خاصه نویسندگان) این دهه، از نظر زیست و مدل زندگی، با نویسندگان امروز قایل می‌شوید؟

نویسندگان و شاعران و سینماگران شاخصی را که نام بردید همه یا متولدین شهرهای نفتی اند و یا در آن شهرها بزرگ شده اند. انگلیسی ها استعمار و مدرنیسم را با خود آوردند. مدرنیسمی که در تقابل با سنت ما بود و در بعضی عرصه ها چون صنعت و سینما بر شیوه ی زندگی و نحوه ی تفکرمان اثر گذاشت. نمایش شاهکارهای سینمایی جهان در سینماهای کارگری و کارمندی شرکت نفت در این تحول و دگرگونی اثر گذار بود. در سه شهر اهواز و آبادان و مسجدسلیمان جریان های ادبی و هنرمندان تأثیرگذاری داریم. چرا در دزفول و شوشتر و بهبهان و سوسنگرد این اشخاص اثرگذار و جریان ساز را نمی بینیم. ممکن است کسی بگوید در میانکوه و امیدیه که مناطقی شرکت نفتی اند چرا این اشخاص و جریان های هنری ادبی به وجود نیامدند و پدیدار نشدند؛ برای این که در اهواز و آبادان و مسجدسلیمان تعداد افراد غیر شرکتی ساکن آن شهرها از شرکت نفتی ها بیشتر بود. حاشیه نشین ها و غیر شرکتی ها در جریان های فکری و هنری آن سال ها در کنار صنعت نفت تأثیر زیادی داشتند.

بعد از کودتای بیست و هشت مرداد، برکناری و حصر دکتر مصدق و به زندان افتادن و اعدام گروهی از اهل سیاست، سرخوردگی و یأس گروه زیادی از روشنفکران و ممنوعیت تحزب و فعالیت های سندیکایی، گروهی از علاقمندان به ادبیات داستانی را به کار ترجمه واداشت تا به اعتلای فرهنگی جامعه کمک کنند. متولدین دهه ی بیست در اواخر دهه ی سی نوجوان و جوان بودند. با دیدن شاهکارهای سینمایی و خواندن آثار ادبی ایرانی و خارجی و شنیدن و خواندن از دوره ی سیاسی نسبتاً آزاد سال های پشتِ سر و اختناقی که در آن گرفتار بودند، آن ها را به فکر وامی داشت و شق سومی هم در ایجاد این جریان مؤثر بود و آن هم خوی وخصلت زودآشنا و راحت خوزستانی ها در ارتباط با دیگران است. تپش آن را در روابط زنده ی آدم ها، حتی با افت و خیزهایی، هنوز در همین زمانه هم می توان دید.

در آن سال ها فرصت ها مثل این روزگار تنگ نبود. هر علاقمند به ادبیات داستانی می توانست در هر روز و شبی مجالی برای خواندن گیر بیاورد.

تفاوت نگاه نسل ها به زندگی و جهان اجتناب ناپذیر است. نسل دیروز آرمانگرا بود و نسل امروز کمتر تن به آرمانگرایی می دهد و به آن هایی که می خواهند جهان را تغییر بدهند و انسان ها را اصلاح کنند، بدبین است. پست مدرنیسم هم با خودش بلاتکلیفی آورده است، بی آن که چیزی باقی بگذارد که انسان به آن تکیه بدهد و یا بر آن بنشیند. اما واقعیت این است که همان طور که جهانِ آن نسلِ جریان ساز دگرگون شده بود، آدم ها، نگاه و چشم انداز امروز هم متفاوت شده است. بخشی از نسل جدید می خواهد امروز را برای فردایِ نیامده فدا نکند. زیرا چه بسیار وعده ی فرداهایی که حاصل اش بن بست بود.

در سال های پیش از انقلاب اگر کسی داستانی می نوشت علاقمندان به داستان نویسی او را می شناختند. با خواندن اثرش در مجله ای و یا جنگی، او دیگر در سلک نویسندگان شناخته شده درمی آمد. امروز کسانی که دست به قلم می برند بسیارند و تعداد کتاب های چاپ شده ی نویسندگان و شاعران زیاد است و جمع خوانندگان به نسبت نویسندگان نه تنها رشد نکرده، بلکه اندک و ناامید کننده است. در این شرایط بسیاری از کتاب ها کم خوانده می شود و نام ها ماندگاری گذشته را ندارند. در نسل گذشته جامعه با ارج و قرب بیشتری به نویسندگان و شاعران نگاه می کرد. نسل امروز مثل نسل های گذشته زندگی نمی کند، همانطور که متولدین دهه ی بیست، مثل شاعران و نویسندگان دوره ی قاجار زندگی نکردند. اما آن چه متولدین دهه ی بیست و دهه ی سی و حتی نسل های قبل داشتند پشتکارشان بود. پشتکار و صبر و حوصله ای که در بسیاری از اهل هنر مثال زدنی است. در آخر باید اضافه کنم که حالا زود است درباره ی نسل امروز و دست آوردهایش حرف بزنیم. باید سی سالی بگذرد تا بتوان کارنامه اش را بررسی کرد. شاید در آن روز کارنامه اش از نسلی که مثال زدید بسیار پربارتر باشد.  

 

تا پیش از بازنشستگی چه شغل هایی داشتید؟

از سال 1350 تا 1359 معلم روستاها و دبیر دبیرستان های مسجدسلیمان بودم. در دهه ی شصت بعد از چند سال بیکاری، در شرکت های پیمانکاری خصوصی مشغول به کار شدم. در این شرکت ها به کارهایی چون کارمند امور اداری، صورت وضعیت نویسی، تکنیسین دفتر فنی، انبارداری، تکنیسن اسکلت فلزی، متریال منی و هماهنگ کننده ی متریال در پروژه های تونل دوم کوهرنگ، صنایع فولاد مبارکه، پالایشگاه اصفهان، ایستگاه گاز اس 2 پاتاوهِ یاسوج، ایستگاه گاز اس 3 دوراهانِ بروجن، ایستگاه گاز اس 5 دهق، پتروشیمی های فن آوران و مارون، در ماهشهر، پتروشیمی خارگ و سکوسازی نفت و گاز در بندرعباس کار کردم و در سال 89 بازنشسته شدم.

 

از رمان «کشتی توفان‌زده» بگویید. نوع روایت‌گری و حضور تاریخ در این رمان، با دیگر آثارتان چه تفاوتی دارد؟

در این رمان برخلاف «مردگان جزیره ی موریس» و «صدای سروش»، دو داستان در کنار هم روایت می شود. یکی داستان کارکنان شرکت خصوصی پروژه ای است که بیست و چهار روز در ماه، دور از خانه در جزیره ی خارگ کار و در خانه هایی استیجاری در کنار هم زندگی می کنند. دومی داستان میرمهنا است که پس از شکست هلندی ها، سه سالی حاکم جزیره خارگ بود. در روایت بخش تاریخی رمان گرچه واقعیت تاریخی مورد توجه است اما نقش تخیل در آن عمده است. در این رمان کشتی همه ی شخصیت ها، چه اصلی و چه فرعی توفان زده و اوضاع شان بحرانی است.

1-  آینه ای رو به جهان، به کوشش فردین کوراوند، گزارش نشست های ادبی و فرهنگی نهمین و دهمین نمایشگاه کتاب خوزستان(1393 و 1394)، ص 220 تا 232