از سایه به نقش1
درآمدی بر رمان "صدای سروش2 فرهاد کشوری
غلامرضا منجزی
رمان، هنر تخییل و خلق ماجراست. تخییل، تسلسل خیال انگیزی است و خلق ماجرا، منطق و علیتی است که این خیال انگیزیِ ممتد و طولانی را پذیرفتنی و با خرد و منطق انسانی سازش می دهد. این می تواند تعریفی جوهری بر هنر رمان و داستان نویسی باشد. تمام تنوع و جوراجوری در شکل بیان و نوع مضامین و محتوای اثر، مخل و باطل کننده ی این تعریف بنیادی و جوهری نیست. چیزهای دیگر، مربوط به سبک نوشتن است؛ یا به عبارت دیگر مربوط به آن نظام افتراقی است که در نهایت موجد هویتی زبانی برای نویسنده و شاخصه ی سبکی قلم او، و باعث و بانی جذب مفاهیم، معنا و ایجاد نگرشی همذات پندارانه و این همانی در ذهن مخاطب میشود. این نظام افتراقی بر پایه ی محور همنشینی و جانشینی کلمات و خلق زبانی استوار است که نویسنده دست به گزینش آن می زند تا نتیجه اش برساختن و پی افکندن ساختاری کلامی باشد منطبق بر دال هایی که مدلول آنها در ذهن مخاطبان و به شمار آنها قابل اتساع و گسترش است. واضح است که این فرایند به ظاهر ساده، روکشی است که در پس پشت خود الزاماتی پیچیده دارد که با عرق ریزی روح پا به عرصه گذاشته است. تجربه های زیستی و نهادینه شده که بارها و بارها از صافی ذهنی خلاق و آمخته گذشته باشد، قدرت خلاقه ی هنری و آموخته های تئوریک، سه گانه ای است که ایجادگر آن منطق و نظام دال و مدلولی است که می تواند خیال انگیزی های ممتد و متداوم خود را به شکل یک ماجرای قابل قبول به مخاطبانش عرضه کند.
نویسنده با بهره گیری از تاریخ روایی، احاطه بر فرهنگ قومی و منطقه ای و تجربه ی غنی زیستی اش دست به نوشتن رمان «صدای سروش» زده است. مقاله ی زیر سعی دارد با نگاهی علت شناسانه تحول شخصیت در کاراکتر اصلی رمان را بررسی و تحلیل کند؛
]همزمان با رشد صنعت نفت در ایران و خواست دکتر مصدق برای ملی کردن صنعت نفت[ مردی به نام "جیکاک"از سوی سازمان جاسوسی انگلیس مأموریت پیدامی کند که به میان بختیاری ها برود و زمینه ی فرهنگی و سیاسی یک شورش عمومی برعلیه ملی کردن نفت را فراهم کند. او با پوشیدن لباس مردان بختیاری به میان روستاها و عشایر بختیاری می رود و با استفاده از عصایی الکتریکی، کلاهی نسوز و بعضی ترفندهای دیگر آن ها را فریفته خود می کند. و شعری مبنی بر رد ملی شدن نفت با سوء استفاده از اعتقادات شان بر زبان آن ها جاری می کند. بعد از کشمکش های جذاب داستانی، این طرح و نقشه در نهایت دچار بحران شده و منجر به فرار جیکاک از منطقه می شود.
تضادِ آغازین یا اصلی رمان "صدای سروش" غلبه بر شخصیت پنهان یا بی کنشی3 است که در صفحات44،46،47،82،142 با کنایه و بدون نام بردن از او یاد می شود؛
«اما امیدوارم عملیات مان با موفقیت انجام بگیرد و خنجری بشود در دل این مرد مزاحم»ص47
با این وصف رمان صدای سروش در شکلی هنجارگریزانه روایت یک ضد قهرمان است.
رمان «لرد جیم» جوزف کنراد که جیکاک، در ابتدای رمان قصد خواندنش را دارد از سویی برائت استهلالی است برای درک رخ دادهای داستان و از سوی دیگر واسطه ای، تا خواننده با روحیات و ذهنیات جیکاک و نیز ماموریت پر اضطراب و سخت او آشنا شود، ماموریتی که شکست یا پیروزی در آن بیشتر از آن که به موانع موجود در فضای ماموریت بستگی داشته باشد در گرو قدرت اراده و توانایی های شخصیتی مأمور است. حرف های کلارک در بارهی لردجیم او را به فکر وامی دارد؛
« من اصلاً شباهتی به جیم نداشتم . او شبیه نره گاوی بود و من آرام و خون سردم.» ص10
«باید هنگام خواندن سطر به سطر خودم را با قهرمان رمان مقایسه می کردم و این قیاس لذت خواندن را ازم می گرفت. به خصوص حالا که می خواستم در این ساعات سرشار از نگرانی و کنجکاوی خودم را فراموش کنم. من هم مثل جیم برتری جو هستم. چرا کلارک با دیدن رمان لرد جیم روی عسلی توی اتاق پذیرایی گفت امیدوارم هیچ وقت مثل جیم تصمیم نگیری؟»ص 10
کلارک از مأموریت جیکاک به او حرفی نمی زند و با حرف هایش بیشتر او را سردرگم و کلافه می کند.
«گفت تو آدم دیگری هستی. نه تنها نامت بلکه ایده ها، اندیشه ها و حتی شیوه ی زندگی ات هم تغییر می کند»ص11
«حالا تغییر نامم قبول، چرا ایده و اندیشه و شیوه ی زندگیام تغییر می کرد و آدم دیگری می شدم؟در ماموریت هایم، اگر بازرگان،کارمند شرکت های انگلیسی، سیاح یا هرکس دیگری بودم باز هم خودم بودم. آن آدمی که باید در نقشش فرو می رفتم و پیپ را به خاطرش کنار می گذاشتم چه کسی بود؟ از این که نمی دانستم آن شخص کیست و چه کار باید بکند کلافه بودم. کلارک گفت: باید با تمام وجود آن دیگری باشی» ص12
اصرار و تأکید کلارک بر توجه جیکاک به تصمیم گیری و سرنوشت جیم در رمان کنراد، باعث اضطراب جیکاک میشود.
«کلارک به اتاق پذیرایی آمد و روبه رویم نشست. با همان رب دوشامبری که هر وقت تنش می دیدم فکر می کردم میان مربع هایش محاط شده ام. خوشبختانه او نمی داند که حتی نقش رب دوشامبرش هم با مرموز بودن و سکوت صاحبش دست به یکی کرده اند تا کلافه ام کنند.» ص15
مربع یا چهارگوش مبین قطعیت، حتمیت و تغییر ناپذیری قانون یا قانونی تغییر ناپذیر است. به این ترتیب جیکاک با وجود این که مامور سری سازمان جاسوسی است در کنه ذات خود از قوانین خشک و غیر قابل انعطاف بیزار است. در صفحات 15،16،17،18،21از نقوش چهارخانه یا مربع ربدوشامبر کلارک یاد می کند.
«ربدوشامبر اطلسش با چهارخانه های آبی، در زمینه ی آسمانی کم رنگ، نشانه ی وضعیتم بود. انگار در هزارتوی مربع های رب دوشامبر کلارک گیر افتاده بودم.»ص16
زمینه ی آسمانی ربدوشامبر کلارک که نمادی کیهانی و فلکی است با چهارگوش های آن که نمادی از قطعیت قانونی و زمینی است برای جیکاک بیانگر تضاد بین شخصیت او و کلارک است. و همین مسئله او را کلافه میکند. منشاء این وجوه متضاد در حقیقت در درون خود جیکاک نهفته است و کلارک را باید نمایندهی بیرونی و متجسم آن وجه ناسازگار و عارضی شخصیت جیکاک بدانیم و او به همین دلیل فکر می کند کلارک با این شیوه ی کار قصد آزارش را دارد.
در واگویه هایی که نشانگر نگرانی و حقیقت درونی جیکاک است، او وانمود می کند که تنها مدت زمانی نقشی را به عهده خواهدگرفت و بعد به خودش بازخواهد گشت، اما همین مونولوگ نشان از ترس و تردید او از فرورفتن و یکی شدن با نقشی دارد که نمی داند چیست.
«بلند شدم رفتم جلو آینه ایستادم و به چهره ام نگاه کردم. چه طور می شود خودم نباشم. آن هم بعد از چهل و دو سال؟ اگر بخواهم دیگری باشم تنها میتوانم نقشش را بازی کنم.» ص18
نقشی به او سپرده می شود که موظفش می کند آن را تمام و کمال ایفا کند و سربلند از آن بیرون بیاید. عصا در دست، در راهی قدم می گذارد تا طبق فرمانی که در غاری بر بلندای کوهی یافته مردمان را گرد هم بیاورد و با مقصودی خاص آنان را به حرکت درآورد. او بدینوسیله کاملا در نقشش فرو می رود. عصای ترساننده اش عصای موسی را به ذهنش متبادر میکند. او نیز چون موسی در روز ششم به وادی مقصد رسیده است.
«بعد از ظهر روز ششم پا به دره ای گذاشتم که می دانستم ابتدای سرزمین مقصد است...در ابتدا کلمه بود...درختان سبز روی یال کوهسار چون صف سواران گوش به فرمان لشکری باستانی نظارهگر دشتها ،تپه ها، دره ها و روستاها بودند»ص75
آتش کهن الگوی طهارت بخش و تمیزدهنده است. برابر با معتقدات دینی و قرآن کریم، وقتی طبق سنتی باستانی، به دستور نمرود ابراهیم را برای مجازات به آتش می اندازند، با فرمانی از سوی خداوند آتش بر او سرد می شود. همچنین در شاهنامه و اسطوره های ایرانی آتش دارای خاصیت «همترازی اضدادی»است یا در اصطلاح یونگی (enantiodromia) دارای قدرت گردش اضداد است. یعنی برای گناهکاران سوزاننده و برای نیکوکاران سرد و بیاثر است. درشاهنامه آمده است که وقتی کیکاووس برای آزمایش سیاووش را مجبور به عبور از آتش می کند، او به سلامت از کوه آتش عبور می کند و این گواهی بر پاکدامنی او می شود. شاهنامه خوانی در میان عشایر بختیاری رسمی دیرین است؛
«از سیاه چادر بیرون زدم و رفتم کنار هیزم های سرخ اجاق سنگی ایستادم. زن سرمهای پوش صفدر بلندشد سرپا و با تعجب به من نگاه کرد که چرا کنار اجاق آمده ام. از سیاه چادری در بیست یاردی ام کسی شاهنامه میخواند...مردی داشت شاهنامه می خواند. صفدر بلند شد سرپا و آمد میان در سیاه چادر ایستاد و عصبانی نگاهم کرد...رو به صفدر گفتم بیا ! عصبانیتش را فروخورد و راه افتاد آمد آن سوی اجاق سنگی، رو به رویم ایستاد. گفتم نگاه کن! کلاه از سر برداشتم و کنار قابلمه ی دودزده ی روی هیزم های سرخ اجاق انداختم. جلویچشم حیرت زده ی صفدر و زنش کلاهم نسوخت. صدای شاهنامه خوان قطع شد.»صص65،64
کلاه بختیاری نمادی از شرافت، سربلندی و بخشی از هویت آنهاست. جیکاک با توجه به شناختی که از فرهنگ و کهن الگوهای ایرانی و قومی دارد، کلاه خود را بر آتش می اندازد. در برداشتی استعاری، نسوختن کلاه به حساب بی گناهی و معصومیت او گذاشته می شود.
اگر خودآگاهی را معرفت بر تن و روان خود تعریف کنیم، آنگاه ایفای نقش از سوی یک بازیگر همواره در حوزهی خودآگاهی محض اوست. بازیگر در جدالی خستگی آور مدام باید مواظب باشد که در ورطه ی ناخودآگاهش سقوط نکند.«مهم ترین عملکردهای طبیعت غریزی ما ناخودآگاه است. خودآگاهی بعداً از ناخودآگاه برمی خیزد که این فرایند به کوشش زیادی نیاز دارد، شما از خودآگاه بودن خسته می شوید زیرا خودآگاهی تقریباً یک کوشش غیر طبیعی است.»
برای این که مبادا در خواب انگلیسی حرف بزند و کسی بشنود، اصرار کدخدا را نمی پذیرد که کسی شب ها پیشش بخوابد.
«مدام باید به خودم یاد آوری کنم مبادا کلمه ای انگلیسی از دهانم بیرون بزند. پریروز صبح صنم چند نان تیری نازکِ گرم برایم آورد. نان ها را تازه از روی تابه برداشته بود. نان ها را گرماگرم خوردم. آن قدر چسبید که از زبانم پرید و گفتم تنک یو»ص187
تپق زدن خروج از خودآگاهی است. در همین زمینه عشق او به صنم را نیز باید توجیه کرد. عشق از مقولات رانهای است و منشاء رانه ها ناخودآگاه است. یونگ معتقد است که: «همیشه بخشی از شخصیت ما ناخودآگاه و یا در حال تبدیل شدن به ناخودآگاه است.» همواره بخش هایی از خودآگاه ما به پستوی ناخودآگاه می خزد و به پشتوانه های شخصیتی ما بدل می شود و تاثیر پذیری بازیگر از نقش را با همین دلیل می توان توجیه پذیر دانست.
در بخشی از کتاب از درختی به نام کِیکُم(افرا) صحبت به میان می آید. در همین بخش نویسنده با استفاده ی استعاری از باوری فولکلوریک، گرفتاری و جدال خستگی آور جیکاک را به تصویر می کشد.
«گفت هرکس گرفتار سایه کی کم بشه نه آرام و قرار داره و نه شب و روز . انگار از وجود خودش بیرون افتاده . باید به نقشش که وجود آدمیزاده برگرده.»ص170
در ذهن این باور را به وضعیت کنونی خود تسری میدهد. سایه، نماد ناخودآگاه، نقش، نماد خودآگاه و درخت کیکُم، نمادی از روان یا شخصیت سوژه است. عمق این فرو افتادن در سایه (ناخودآگاه) را در جریان یک وهم یا رویای بیداری می یابیم؛
«تکه پارچه ها کنار رفت و زن زیبای برهنه ی سرخ مویی از میان تکه پارچه ها بیرون زد. نور سرخی اتاق را روشن کرد. نور تن او بود یا از جای دیگری می تابید. از تصور این که ممکن است جن باشد تنم مورمور شد. مردم این ولایت می گفتند موهای جن ها سرخ است و سُم دارند. تا آمدم به پاهایش نگاه کنم رفت لابه لای تکه پارچه ها...حس غریبی داشتم. هراس و دلهره و لذت؟..هرچه بود اتکایم به زمین و ارتباطم با مکان سست شده بود. این زن کی بود؟ چقدر شبیه صنم بود.»ص 177و 178
وهم جیکاک را باید تجسم مرکبی از ترس و میل دانست. ترسی که در نتیجه ی قبول باورهای مردم به موجودات خیالی و میل بیحد و حصرش به صنم به وجود آورده است.
کاترین منسفیلد می گوید: «همه ی ما همین گونه شروع به بازی کردن نقشی میکنیم و هرچه به چیزی که می خواهیم نمایش دهیم، نزدیکتر باشیم استتارمان به همان نسبت کامل تر است. عاقبت لحظه ای فرا می رسد که دیگر بازی نمی کنیم و این لحظه ممکن است ما را غافلگیر کرده و به شگفت آورد و آنگاه شاید با تعجب به جامه ی خود بنگریم که دیگر جامه ای عاریتی نیست. دوجامه با هم خلط شده اند؛ جامه ای که به عاریت گرفته بودیم با جامه ی خودمان درآمیخته است و بازی کردن به اقدام و عمل کردن تبدیل شده است.»
«از خواب پریدم و دیگر خوابم نبرد. من نمی خواهم بمیرم...درخت کِیکُم و شانه ی چوبی تا لندن با من آمده اند...دیشب خوابش را دیدم، در سایه افتاده بودم و تقلا می کردم به نقشم برگردم. »ص220
1- از سایه به نقش، روزنامه نوسعه جنوب، دوشنبه 5 مرداد 1394، شماره 960
2- صدای سروش، فرهاد کشوری، انتشارات روزنه،1394
3- با توجه به دو رمان اخیر فرهاد کشوری (سرود مردگان و دست نوشته ها) شاید بتوان قرار دادن یک شخصیت در سایه (بی کنش) را برای او به عنوان یک ممیزه ی سبکی قلمداد کنیم؛ در رمان سرود مردگان شخصیت جهانبخش که در مقاله ی "سرود مردگان یا ترانه ی زندگی"(چاپ شده در هفته نامه ی راوی ملت، شماره 232) بدان پرداخته شد، و همچنین در رمان "دست نوشته ها" با یک شخصیت اسطوره ای که لزوماً صورتی فرا تاریخی و بی نشان دارد روبرو هستیم. در این رمان هم کتمان شخصیت دکتر مصدق او را به ساختی اسطوره ای نزدیک می سازد.
گفتگو با فرهاد کشوری به بهانه ی انتشار «دست نوشته ها»
جستوجوی حقیقت پایانی ندارد1
بیتا ناصر
فرهاد کشوری که چندی قبل توانست جایزه مهرگان ادب را برای رمان «مردگان جزیره موریس» از آن خود کند، در نمایشگاه کتاب امسال رمان دیگری داشت با نام «دستنوشتهها» که از سوی نشر نیماژ منتشر و روانه بازار شد. از ویژگیهای این رمان میتوان به معمایی- پلیسی بودن آن اشاره کرد که معمولا نویسندگان ایرانی چندان تمایلی به این ژانر ندارند. کشوری که خود نیز این رمان را تجربهای تازه در پرونده ادبی خود میداند، درباره آن میگوید: « جستوجوی حقیقت در فضای رمان و دنیایی که انگار هیچ چیزش سرجای خودش نیست، مثل عبور از آتش است. آتشی که برای محو حقیقت برپا شده است. کسی که به درون آتش برود میسوزد.» در ادامه نظرتان را به گفتوگویی که به بهانه انتشار این رمان تهیه شده، جلب میکنم.
رمان «دست نوشتهها» که پیشتر از سوی انتشارات نیماژ روانه بازار کتاب شده است، علاوه بر روایتی داستانی، توهمزا و هراسانگیز، از ماهیتی معمایی برخوردار است. با توجه به این مساله آیا میتوان از این اثر به عنوان تجربهای جدید از شما یاد کرد؟
در کارهای دیگرم چون شب طولانی موسا، کی ما را داد به باخت؟، آخرین سفر زرتشت، مردگان جزیره موریس، سرود مردگان و صدای سروش هم، سعیام بر این بود که دست به تجربه تازهای بزنم. تفاوتی که دستنوشتهها با کارهای دیگرم دارد فضای پلیسی اثر است. هرچند از مختصات یک داستان پلیسی فراتر میرود. قطعیتی که در آثار پلیسی است که در پایان قاتل و تبهکار شناخته و به دست قانون سپرده میشود، در «دستنوشتهها» وجود ندارد. قاتل شناخته نمیشود و همه چیز همچنان در تعلیق میماند.
ابتدا کمی درباره شخصیتپردازی نقش اول رمان؛ «بیژن احمدی» و باورپذیر بودن این شخصیت توضیح دهید.
بیژن احمدی کارمند نقشهکشی یک شرکت ساختمانی است و نامزدی به نام مینا دارد. برای سرگرمی جدول حل میکند و کتابهای پلیسی و روانشناسی میخواند. با خواندن رمان سرخ و سیاه استاندال با دنیای تازهای آشنا میشود و حل کردن جدول را کنار میگذارد. با آشنایی با آثار جدی ادبیات داستانی حس میکند پا به دنیای تازهای گذاشته است که نویسندگانش میخواهند خواننده سرش را بالا بگیرد و به نام دنیا خوب نگاه کند. جلد اول روانشناسیمان از نرمان ل. مان را می خواند و میفهمد بین این کتاب و کتابهای روانشناسی عامیانه چقدر تفاوت است. بعد کتابهای روانشناسی کیلویی و جعبه شامورتی بازی بابای هندی و کارلوس کاستاندا و دونخواناش را دور میاندازد. تصمیم میگیرد برود به سراغ اصلها. بعد بوف کور را میخواند و برایش مثل خانهای است که کورمال تا آخرش میرود. وقتی میخواهد از آن بیرون بزند نه دری میبیند و نه پنجرهای. بعد پنجرهای پیدا میکند آن را میشکند و از خانه بیرون میزند. هفتهای یک شب با دوستانش دور هم جمع میشوند و داستان و شعر میخوانند و از هر دری حرف میزنند. بعد به تصادف شاهد قتلی است و قاتل را از پشت سر میبیند. تنها چیزی که از او میداند کت و شلوار قهوهای و هیکلی قوی و قدی نسبتا بلند و موهای پرپشت اوست. مردد است که سرکارش برود و دنبال کردن قاتل را به کسان دیگر واگذارد یا برود و قاتل را که چهرهاش را ندیده پیدا کند. هرچند او چهره قاتل را ندید، اما قاتل که در تاریکی توی حیاط خانه نیمهساز ایستاده بود، او را دید. بیژن احمدی آدمی معمولی است و بیآنکه بخواهد بر اثر تصادف در این چرخه میافتد. «... ماجرا خودش را انداخت جلو پاهایم و من را گرفتار خودش کرد.» اعمال و رفتارش و آنچه که میگوید با شخصیتی که در این مهلکه افتاده است یکی است. نه حرفی بزرگتر از ذهن و تواناییهایش میزند و نه پایینتر از آنچه که باید باشد. او منطبق بر قالب شخصیت اصلی رمان است.
با توجه به اینکه رمان حاصلی از دست نوشتههای بیژن است، درباره انتخاب این زبان توضیح دهید. همچنین استفاده از این زبان چه ویژگیهای مثبتی به همراه داشت؟
زبان انتخاب نمیشود. با توجه به شخصیت بیژن احمدی، شغل، سطح سواد، علایق، بینش، ذهنیتاش، شیوه روایت، فضای داستانی و ژانر رمان و زمانه او، زبان در رمان ساخته میشود. ضرورتهای شخصیت است که زبان را میسازد. زبان بیژن احمدی ضمن بازگو کردن ماجراهایش، تعلیق دلهره، ابهام فضای رمان و تردید و اضطراب و نگرانیهایش را روایت میکند. ریتم زبان بیژن احمدی در روایت ماجراها، با فضای رمان و ذهنیتاش هماهنگ است.
مخاطب در خوانش رمان علاوه بر آنکه از علاقه بسیار زیاد بیژن به رمان «بوف کور» آگاه میشود، تاثیر آن را بر فضای کل داستان احساس میکند. آیا میتوان این مساله را تکنیکی ارادی از سوی شما دانست؟
من میخواستم بیژن احمدی بعد از خواندن آثار عامیانه، اثر پیچیدهای چون بوف کور را بخواند و پشت در بسته رمان بماند، همان طور که چهره قاتل را نمیبیند و برایش ناشناس میماند. اما بعد از نوشتن، ساختمان و در بسته بوف کور انگار چشمانداز رمان است. خانهای که باید پنجرهاش را شکست و ازش بیرون رفت، چون در قفل است. همان طور که در ساختمان بوف کور به دنبال سرنخهایی میشود و چیزی پیدا نمیکند، قتل هوشنگ فتاحی در خانه نیمهساز هم سرنخی به او نمیدهد و کلید هردو همچنان گمشده میماند. بیژن احمدی با خواندن رمان بوف کور آن را چون خانه تاریکی در ذهناش تصور میکند. آن خانه انگار رمان دستنوشتها است که کلیدش گم شده است.
آیا رمان «دستنوشتهها» همان تعریفی است که بیژن از «بوف کور» ارائه میدهد؟ «ساختمانی که ورودیاش را قفل کرده باشند و کلیدش هم گم شده باشد.»
بله، چون بیژن چهره قاتل را نمیبیند و ماجراهای رمان هم کلیدی ندارد و بهتر است بگویم کلیدش گم شده است. چون نوشتن و موانع نوشتن همچنان ادامه دارد و در رمان هم هیچ کدام از متنها به چاپ نمیرسند و در راه نشر ناپدید میشوند. اینجا هم کلید چاپ آثار گم شده است. یکی از دستنوشتهها را نم و رطوبت خاک باغچه محو میکند و دستنوشتههای دیگر هم در راه نشر ناپدید میشوند.
در پایان داستان رازهای زیادی بیجواب باقی میماند. کمی درباره انتخاب این پایانبندی توضیح دهید.
جستوجوی حقیقت پایانی ندارد و در بیشتر موارد در پس و پشت ناحقیقت و ترفندهای دیگر پنهان میماند یا گم میشود. همان طور که شخصیتهای رمان به دنبال شناختن قاتل و چاپ دستنوشتهها ناپدید میشوند، پایان رمان هم با ابهام به پایان میرسد یا بهتر است بگویم تعلیق دلهره ادامه دارد.
با توجه به مرگهای پیدرپی انسانهایی که در پی حقیقتاند، آیا میتوان از آن به عنوان سرنوشت انسان حقیقتجو در این رمان یاد کرد؟
جستوجوی حقیقت در فضای رمان و دنیایی که انگار هیچ چیزش سرجای خودش نیست، مثل عبور از آتش است. آتشی که برای محو حقیقت برپا شده است. کسی که به درون آتش برود میسوزد.
رمان «دستنوشتهها»از یکسو روایتی معمایی بوده و سرشار از هزاران پرسش بیپاسخ است. این در شرایطی است که مخاطب تا پایان، داستان را رها نمیکند. کمی در اینباره توضیح دهید.
«در داستانهای پلیسی قاتل صحنه را ترک میکند و ناشناس است. کارآگاه وارد صحنه میشود، سرنخهایی به دست میآورد و بعد قاتل را دستگیر میکند. اینجا ماجرا طور دیگری نوشته میشود.» قاتل ناشناس انگار کارتهای بازی دیگری هم دارد. وقتی بیژن به درون خانه نیمهساز میرود و در روشنایی شعله کبریت مقتول را میبیند. اثری از یادداشتِ روی سینه مقتول نیست، اما روز بعد روزنامهها از یادداشت مینویسند. یادداشتی که انگشت اتهام را به سوی مرادی، دوست هوشنگ فتاحی (مقتول) میبرد که چند خانه بالاتر از محل وقوع قتل زندگی میکند. بسیاری از معماها بیپاسخ میمانند. چون سرنخها پیشاپیش پاک میشوند. اصلاً انگار سرنخی وجود ندارد.
این رمان با نگاهی به انسان حقیقتجو نوشته شده است؛ انسانی که با وجود ترس و نگرانیهای درونی سعی در کشف واقعیت دارد. آیا بیژن احمدی تمام و کمال همان چیزی است که قصد نوشتن آن را داشتید؟
بله آدمی معمولی که سرش توی زندگی خودش است و با علایق معمولی اوقاتش را میگذراند. هنگامی که میخواهد به سراغ نامزدش برود، در کوچه شبنم (کوچه محل سکونت نامزدش) شاهد وقوع قتلی در ساختمان نیمهسازی است. از یک طرف به خاطر وابستگی به کار و زندگی و خانواده و نامزدش، میخواهد برود دنبال کار و زندگیاش. از طرف دیگر خودش را تنها شاهد ماجرا میداند. بعد میرود به دنبال جستوجوی قاتل. فکر میکند ممکن است سرنخی از او به دست بیاورد. بله، بیژن احمدی با پیشینهای که از او در رمان آمده است شخصیت مناسب رمان است. چون اگر او روشنفکر یا آدمی بود که کتاب نمیخواند، روایت مسیر دیگری پیش میگرفت. حتی اگر به همین صورت هم روایت میشد، شخصیت این طور با روایت و فضای اثر هماهنگ نمیشد.
در پایان شما کدام یک از مفهومهای حقیقتجویی یا آزادیخواهی را در رمان «دستنوشتهها» بارزتر میدانید؟ و چرا؟
جستوجوی حقیقت بدون آزادی ممکن نیست.
1- روزنامه آرمان امروز، شماره 2772 ، دوشنبه 18 خرداد 1394، ص 7
پاسخ به دو پرسش1
فرهاد کشوری
1- وضعیت ادبیات داستانی این روزهای ایران را چگونه می بینید؟
خوب نیست چون:
1- تیراژ بیشتر آثار ادبیات داستانی هزار و حتی در مواردی پانصد جلد است. تعداد اندک کتاب در هر چاپ، میزان گریز از مطالعه ی مردم کشور مان را نشان می دهد. علاوه بر عوامل مختلف اجتماعی و فرهنگی که تأثیر منفی بر گرایش به مطالعه می گذارد، تورم و گرانی هزینه های زندگی، گرانی کتاب و بیکاری بر خرید و مطالعه ی کتاب اثر منفی دارد، چون بیشتر کتاب خوان ها جزو طبقه ی متوسط و حقوق بگیر اند. البته کسانی هم هستند که درآمد خوبی دارند، اما مطالعه ی کتاب در زندگی شان جایی ندارد. کتاب خواندن نیاز به حوصله و دقت و علاقه دارد.
2- نویسنده اول باید شغلی داشته باشد تا زندگی اش را بگذراند و بعد به سراغ خواندن و نوشتن برود. نویسندگی در کشور ما کاری حرفه ای نیست. تیراژ کتاب آنچنان کم است که نویسنده با حق التألیف چاپ کتابش حتی نمی تواند یک ماه زندگی اش را بگذراند، چه برسد به یکی دو سال.
3- بخش هایی از آثاری مشمول ممیزی می شوند و در مواردی برای آثاری مجوز چاپ صادر نمی شود.
4- در این سال ها کتابخانه های شخصی بسیاری به علت نیاز مالی و مرگ صاحب کتابخانه به فروش رفت و سرگرمی های دیگری جای کتابخوانی را گرفت.
5- آثار ادبیات داستانی ما در مقایسه با کشورهایی چون ترکیه و مصر و دیگر کشورهای آسیایی کم ترجمه شده اند. آثاری هم که ترجمه شده اند در مقایسه با نویسندگان آن کشورها با استقبال کمتری روبه رو می شوند. تازه این دو کشور دو نوبلی هم دارند. نجیب محفوظ مصری و اورهان پاموک ترک.
خوب است:
1- در این سال ها بسیاری دست به قلم بردند و نوشتند و می نویسند. کسانی در آستانه ی شصت سالگی و پس از آن هم دست به قلم بردند و داستان و رمان نوشتند. آن ها می خواهند تجربه ی زیسته و نگاه و ایده های خود را در قالب داستان و رمان برای دیگران روایت کنند.
2- آثار خوبی چه مجموعه داستان و چه رمان به چاپ می رسد و کتابخوان هایی هم هستند که نمی گذارند چراغ کتاب و کتابخوانی و کتاب فروشی ها خاموش شود.
2- مهم ترین توصیه ای که می توانید به یک علاقه مند و نویسنده جوان بکنید چیست؟
1- برای نوشتن باید با تمام وجود وارد گود شد و تعادل زندگی را به نفع ادبیات داستانی به هم زد. نمی شود برای همه ی کارها و علایق زندگی به اندازه ی هم سهم گذاشت و نویسنده شد و نویسنده ماند. از منظر روانشناسی، شخصیت سالم فردی است که در همه ی امور زندگی اش تعادل را رعایت می کند. برای نویسنده شدن باید این تعادل را به به نفع خواندن و نوشتن به هم زد. برای نوشتن باید بسیار خواند و ساعات فراغت را به نفع علاقه به ادبیات داستانی مصادره کرد. اگر رقیبی برای ادبیات داستانی در زندگی تان باشد، کار نه به خواندن مدام و نوشتن، بلکه به تفنن می کشد. عرصه ی داستان نویسی جای تفنن نیست. یا باید با تمام وجود به این میدان آمد و یا به راه دیگری رفت والا می شود مثل کسانی که چهل سال است در عرصه ی داستان نویسی می پلکند و هنوز یک مجموعه داستان و یا رمان چاپ نکرده اند.
2- عرصه ی ادبیات داستانی عرصه ی برابری است. البته منظور سطح کار و موقعیت نویسنده ها نیست. داستایوسکی و تولستوی و کافکا و فاکنر و ... جایگاه خود را دارند. اما آن ها مثل اندکی از اصحاب صفحات ادبی بعضی از نشریات صندلی شان را بر قله ی دماوند نمی گذارند و از آن بالا به دیگران نگاه نمی کنند. وقتی کتاب های این نویسندگان بزرگ را باز می کنی و می خوانی، همه با شما برابرند و درست روبه رویتان ایستاده اند. اما وقتی کسی از این به میدان آمدگان صندلی اش را روی قله ی دماوند می گذارد و درباره ی ادبیات داستانی حکم صادر می کند، بوی کلک و حقه می شنوم. با خودم می گویم نکند از آمدن به پایین و حضور در عرصه ای برابر می ترسد؟ چون این پایین میزی است که هرکس اثری را که به چاپ رسانده بر آن می گذارد. چند و چون کارش دیگر با خوانندگان است. نکند چندان چیزی برای گذاشتن بر میز ندارد و می خواهد زرنگ بازی دربیاورد؟ جزو زرنگ ها نباش. ادبیات داستانی زرنگ های وارده به این ساحت را با فراموش کردن سریعشان بدجوری زمین می زند.
3- مثل آن هایی که فکر می کنند ادبیات داستانی بازار و تجارت است و می شود یک شبه با زرنگی به ثروت کلان و بادآورده ای رسید، نباش. در عرصه ی ادبیات داستانی می توان با کمک دوستان و رانت ادبی یا با روابطی، چند صباحی مشهور شد، اما نمی توان بی عرق ریزان روح و عمر سوزاندن و وقت گذاشتن داستان نویس شد. چون برای این کار باید به سراغ آثار ادبی ایران و جهان رفت و خواننده ی خوب و پی گیری بود. برای نوشتن باید وقت گذاشت و نوشت و بارها بازنویسی کرد.
4- جزو آن دسته نباش که تنها با خواندن براتیگان و بارتلمی و انکار دیگر آثار دست به قلم می برند. چون چیزی از این دو به تنهایی عاید کسی نمی شود. بزرگان پشت سر اند. حسن آثار بزرگ ادبی این است که با گذشت زمان کهنه نمی شوند. ادبیات شیوه ی تولید اقتصادی نیست که جایش را به شیوه ی تولیدی نوینی بدهد. نمایشنامه ی ادیپ شهریارِ سوفکل مشتی است نمونه ی این خروار.
5- ادبیات داستانی بازی نیست. یکی از کارهای ارجمند ادبیات داستانی انتقال تجربه به شکلی ظریف به خوانندگان است. داستان و رمان حاصل تجربه ی زیسته و نگاه نویسنده به دنیایش است. در این انتقال تجربه است که خواننده با خواندن مکرر آثار ادبی و درونی کردنشان در این بده بستان، تجربه آموزی می کند و ذهن اش صیقل می خورد. در این تجربه آموزی است که خواننده ی ادبیات داستانی یاد می گیرد در محل کارش چاپلوسی رییس و رؤسایش را نکند، برای همکارانش نزند. نان کسی را نبرد و فرصت طلبی نکند. یاد می گیرد برای پیشرفت خودش پا روی دیگران نگذارد و به جای تکیه بر دیگران، روی پاهای خودش بایستد.
6- بزرگان ادبیات داستانی به ما آموخته اند که هنر نوشتن، ساده کردن مسائل پیچیده است و نه پیچیده کردن مسائل ساده و قلنبه سلنبه نویسی و مرعوب کردن خواننده با کلمات. اگر در اثری به دومی برخوردیم کلاهمان را سفت بچسبیم که مبادا از سرمان بردارند. ادبیات داستانی عرصه ی نوشتن است. جای کله معلق زدن نیست. چون در آن صورت ما با نویسنده روبه رو نیستیم و با کله معلق زن طرفیم. تئوری های ادبی از ادبیات سرچشمه می گیرند و نه ادبیات از تئوری های ادبی. کسانی با چند جمله از این و آن و تصور این که ادبیات داستانی مد است و بی حوصله از خواندن آثار ادبی و وقت نگذاشتن برای آن ، برای این که از غافله عقب نیفتند یکی از کارهایی که می کنند کله معلق بازی است. اما نمی دانند جای «کله معلق باز» وسط معرکه است و نه عرصه ی ادبیات داستانی.
7- وقتی اثری را نخوانده ای در باره اش قضاوت نکن. مثل آن شخص کم خوانده ی پر مدعایی نباش که وقتی به او می گویند فلان اثر را بخوان، می گوید اگر آن را بخوانم ردش می کنم و به آن ایرادهای زیادی می گیرم. اگر بخواند هم ایرادهای بی پایه ی بسیاری می گیرد، چون به همین قصد به طرف اثر ادبی می رود و می خواندش. آن هم با پیش داوری. این شخص فکر می کند اگر به اثری ایراد نگیرد، او را کم سواد می دانند. او با خودش صادق نیست، چون مطرح کردن خود به هرشکلی برایش مهم است و نه علاقه اش به ادبیات داستانی.
8- اگر اثرت را برای ناشر فرستادی و کارت را رد کرد، نا امید نشو. ناامیدی در این عرصه جایی ندارد. این جا محل انگیزه و کوشش و باز هم کوشش و به قول فاکنر عرق ریزان روح است.
9- هیچ وقت در این عرصه به شیوه ی من تو را دارم و تو هم من را داشته باش رفتار نکن. به دنبال یار و یارگیری برای موفقیت نباش. داشتن دوست خوب در زندگی، نشان بلوغ آدمی است. اما یارگیری برای جلو زدن از دیگران تو را از نوشتن و نقد درست باز می دارد. تو با این شیوه، رقابت و انصاف را حذف می کنی و این، روش نویسندگان نیست. وقتی در این یارگیری ها کسی بی دلیل از تو تعریف می کند، یک طرف معامله ای هستی که در آن، دوستی به بنگاه معاملات بدل می شود. این شیوه چند صباحی و چند سالی بیشتر دوام ندارد. کجا رفتند بسیاری از اشخاصی که شیوه شان این بود و حالا کسی آن ها را به یاد هم نمی آورد.
10- نه فرصت و وقت لازم برای خواندن تمام آثار ادبی جهان وجود دارد و نه عمر کافی. اما از هر نویسنده ی بزرگ و شاخصی می توان اثری را خواند و از بعضی های دیگر اگر فرصت باشد تمام آثارشان. دن کیشوت سروانتس شروع خوبی است و تریسترام شندی استرن و سرخ و سیاه استاندال و باباگوریو بالزاک و آثار داستایوسکی و تولستوی و داستان های چخوف و آثار کافکا و فاکنر و ... تا نویسندگان آمریکای لاتین و از نویسندگان ایرانی از مجموعه داستان کوتاه «یکی بود یکی نبود» جمالزاده می شود شروع کرد و بعد اثر بزرگی چون بوف کور هدایت و دیگر آثارش و آثار چوبک و بزرگ علوی و گلستان و بهرام صادقی و ساعدی و گلشیری و محمود و ... تا امروز. فرصت خواندن همه ی آثار ادبی نیست، اما می شود گزیده خواند. علاوه بر ادبیات داستانی، شعر نو و کهن را باید خواند. نیما و شاملو و فروغ و ... و حافظ و فردوسی داستان سرا و سعدی و خیام و گزیده هایی از نثر کهن.
11- عرصه ی ادبیات داستانی عرصه ی رقابت است و از آن هایی که این مکان را به نوعی رانت و رانت خواری ادبی بدل می کنند حذر کن. چون آشکارا به تو کلک می زنند. اثر بد و نه چندان خوب دوستشان را خوب و اثر خوب دیگران را نادیده می گیرند و چه بسا بد جلوه بدهند. به همان شیوه ی من تو را دارم و تو هم من را داشته باش عمل می کنند. از کنار این جماعت بی دوام بگذر که مبادا به ویروسشان مبتلا شوی.
12- نوشتن کاری فردی است. کسی نمی تواند در نوشتن داستان و رمان به نویسنده کمک کند، مگر خوانده ها و تجربه های زیسته و آموخته و انگیزه و عمر گذاشتن برای نوشتن. اگر دو نفر دست به این کار بزنند و بخواهند رمانی مشترک بنویسند، حاصلش اثر موفقی نخواهد بود. نویسنده هنگام نوشتن هرچند خوانده های پشت سر و تجربیاتش از زندگی و اثر آدم های دور و بر و جامعه اش را در ذهن خود دارد، اما وقتی می نویسد، تنهاست.
13- بعضی از نویسندگان می گویند وقت ندارند و کار و خستگی از کار و گرفتاری های زندگی نمی گذارد بنویسند. می گویند در آینده شرایطی پیش خواهد آمد و آن موقع اوقات فراغت بیشتری خواهند داشت. آن ها نوشتن را به سال های بعد و و گاهی با خوشبینی ساده لوحانه ای به سال های پس از بازنشستگی حواله می دهند. وقتی اوقات فراغت در سال های بعد از بازنشستگی بیاید، دیگر نه ذهن آن ذهن سال های پیش است و نه ایده ها و مضمون های سال های پیش را در ذهن دارند. آن وقت باید بر سال های بر بادرفته ی پشت سر حسرت بخورند. مشکلِ کمبود وقت نباید مانعی برای خواندن و نوشتن باشد. وقت را باید ایجاد کرد و الا نویسنده بعد از سی چهل سال همچنان در حاشیه ی نوشتن می گردد و تکلیفش با خودش معلوم نیست.
14- تو آدم مستقلی هستی، بدون هیچ آقا بالاسر و اربابی. ابزارت، قلم و کاغذ و کامپیوترت است و خوانده ها و تجربه ها و کتاب ها و کتابخانه ات و آدم ها و جهان اطراف ات و انبوه نویسندگان و شاعران و ادیبان و ... اما تو نویسنده ای و قلمت مال خودت است. اگر صاحب قلم ات نباشی، دیگر نویسنده نیستی، مأمور نوشتنی.
1- 1- ویژه نامه اولین دوره جشنواره سراسری دانشجویی داستان کوتاه زاینده رود، دانشگاه علوم پزشکی و جهاد دانشگاهی واحد اصفهان، اصفهان خرداد ماه 1394