زمینی

وبلاگ ادبی فرهاد کشوری

زمینی

وبلاگ ادبی فرهاد کشوری

گفت و گوی خبرگزاری ایسنا با فرهاد کشوری(تقصیر ما نیست.)

تقصیر ما نیست*

گفت و گوی با فرهاد کشوری

 

به نظر شما دلایل استقبال از آثار ترجمه چه می تواند باشد؟

رمان نویسی در غرب با انتشار جلد اول رمان دن کیشوت سروانتس در سال (1605م) آغاز می شود. حدود صد و هشتاد و چهار سال پس از انتشار جلد اول دن کیشوت، انقلاب فرانسه با همه تبعاتش(1789) به قصد دگرگونی جوامع با شعار آزادی برابری و برادری، پایه های جامعه ی کهن را که پیش تر سست شده بود به لرزه درمی آورد. انقلاب فرانسه شکست می خورد، اما خواسته ها و تفکر بانیانش به کشورهای دیگر می رسد. در سال 1871 قیام کمون پاریس که هدفش برقراری سوسیالیسم و عدالت اجتماعی ست ناکام می ماند. انقلاب ها و شورش ها و تشکیل دولت ملت ها و جدل های فکری اندیشه وران طی سه قرن ادامه دارد. اندیشه ی فیلسوفان تأثیرگذاری چون کانت ، هگل و نیچه و اندیشمندان دنیای مدرن چون مارکس و فروید و دیگر متفکران غربی در کنار و پشت سر نویسندگان اروپایی  قرار دارد. پاهای نویسندگان اروپایی بر شانه های این غول هاست. پیشرفت علم قدم به قدم پیش می آمد و نگرش کهن به جهان را دگرگون می کرد. جهان پیش چشم نویسنده ها پوست می انداخت. مکتب کلاسیسم طغیانی علیه عقب ماندگی و تحجر قرون وسطی و بازگشت به  عظمت ادبی یونان و روم باستان بود. مکتب رمانتیسم با شورش علیه کلاسیسم، درِ جهان رؤیا و اوهام را به روی شعر و داستان گشود. با رشد علم و توجه اندیشمندان و متفکران به واقعیت عینی، مکان و پدیده ها، رئالیسم سر برآورد. با پوزیتیویسم فلسفی و علمی مکتب ناتورالیسم پا گرفت. بعد از افول پوزیتیویسم، ناتورالیسم به شکلی کم اثر و بی رمق در کنار رئالیسم تداوم داشت و بعد اهمیت کوتاه مدت خود را از دست داد. تجربه ی هولناک دو جنگ جهانی و افول ایده های خوش بینانه به جهان و مقدراتش، مکتب هایی چون دادائیسم و سوررئالیسم و پوچی و را به وجود می آورد. نویسنده ی غربی در همه ی این ها حضور دارد و همه را با گوشت و پوست خود احساس می کند. در کنار این همه، چهار قرن نقد ادبی است که باب گفتگو با نویسنده و اثر را می گشاید. در قرن بیستم تحقیق و پژوهش در آثار ادبی و شیوه های نو نقد و بررسی و تحلیل آثار به وجود می آید.

ما در این سوی جهان از خودمان نه اندیشه ی فلسفی در خور زمانه داشتیم و نه شیوه ی تفکر و اندیشمندانی که به آن ها فرصت مجادله داده شود تا به تحول جامعه کمک کنند. مسیر، راهِ یک طرفه ای بود که همیشه یک تفکر و ایده برحق بود و دیگران ناحق و بد و مستوجب عقوبت. اگر در عصر بیداری و در دوره ی مشروطه متفکرانی با آموختن زبان فرانسه و خواندن آثار غربی قلم به دست گرفتند و نوشتند، استبداد دیرپا قلمشان را شکست. ما آن چه را که نویسندگان غربی درونش شناور بودند، بعد از نزدیک به سه قرن از آن ها گرفتیم. تازه اول دردسر بود. چون عده ای از همان آغاز آن چه را که غربی بود باعث تباهی جامعه می دانستند و در برابرش جبهه می گرفتند. گرچه موافق مواهب تکنولوژیکش بودند. مدرنیسم را می پذیرفتند و مدرنیته را نه. چون مدرنیته شخص را از توی جماعت بیرون می کشید و به او فردیت می بخشید. اگر روزی می خواست به گروهی بپیوندد جایش در جمعیت بود و نه جماعت. در کنار آن همه کرسی ها و استادان و تحقیقات در ادبیات داستانیِ جهان غرب، ما هنوز بر سر تدریس ادبیات معاصر در دانشگاه مان بحث داریم. گویا سهم رشته ی کارشناسی ادبیات دانشگاه ها از داستان نویسی و شعر نو محدود به چند واحد است. آن طور که اندیشه ها و نظریه های نو در جهان غرب پذیرفته می شد و مکاتب جای یکدیگر را می گرفتند، در سرزمین ما بر اثر جان سختی سنت نگاهش به هر ایده ی نوی با سؤظن همراه بود. چون در تقابل اندیشه ها یارای مقاومت نداشت، آن را طرد و بدل به تابو می کرد.

نشر مجموعه داستان «یکی بود یکی نبود» جمالزاده، آغاز داستان نویسی ماست که حدود سه قرن بعد از چاپ «دن کیشوت» منتشر می شود. بعد هدایت سنگ بنای در خوری از آثارش را برای ما به جا می گذارد. در وادی داستان و رمان در غرب با غول ها روبه روییم و در سرزمین مان با بزرگان. ما در داستان نویسی مان غول هایی چون داستایوسکی و تولستوی و چخوف و فاکنر نداریم. تقصیر ما نیست. از کم کاری نویسندگانمان هم نیست. آن ها در اقیانوس شنا می کنند و ما در دریا. هرچند به همت عده ای از مترجمان سخت کوش و کاردان آثار بسیاری در چند دهه ی اخیر ترجمه شد، اما هنوز رمان اولیس جویس ترجمه ی منوچهر بدیعی که یکی از آثار بزرگ ادبیات داستانی جهان است سال هاست خاک می خورد و مجوز نشر نمی گیرد.

در این عرصه ی نابرابر است که نویسندگان ایرانی دست به قلم می برند. امروزه حتی در بسیاری از کشورهای آسیایی، نویسندگان دیگر نگران سانسور نیستند. عشق و رابطه ی زن و مرد یکی از ارکان ادبیات داستانی جهان است. نوشتن برای ما در این حیطه دشوار است. نویسنده ناچار است دست به خودسانسوری بزند. در موارد دیگر هم دست نویسنده ی غربی بازتر است. نویسنده ی غربی در کودکستان و دبستان با موسیقی و تئاتر و نقاشی و هنر آشنا می شود و بر بستر صدها اثر درخشان و درخور توجه می نویسد. نویسنده ی خارجی(اروپایی و آمریکایی و ...) داستانگوست. تجربه ی زیسته غنی دارد. می تواند چند صد صفحه داستان بگوید. داستایوسکی حی و حاضر است. می داند داستانش را چطور بگوید. کمبود تجربه ی زیسته و در نتیجه ناتوانی در داستانگویی را مثل بعضی از آثاری که در این سال ها منتشر می شود، با پیچاندن کلمات و مغلق نویسی و تکنیک زوری به خورد خواننده نمی دهد. شخصیت هایش را می شناسد. اثر کشمکش و تعلیق را در داستانگویی می داند. نویسنده ی شاخص غربی رمانی می نویسد که خواننده ی فرهیخته و خواننده ی معمولی هر دو از خواندنش لذت می برند. بیشتر شاهکارهای ادبی جهان این گونه اند.

عده ای سال هاست در نشریات رئالیسم را می کوبند. بعد می بینی بزرگترین نویسندگان حاضر جهان رئالیست اند و بزرگترین آثار ادبی جهان هم رئالیستی اند. از همان مقاله نویس ها هم وقتی بخواهند چند اثر ادبی بزرگ جهان را نام ببرند سرخ و سیاه، جنایت و مکافات، مادام بوواری و آناکارِنینا و... انتخابشان است.

اسنوبیسمی که معلوم نیست ریشه اش در کجاست، به همت نویسندگان و مترجمان، کارِ ادبیات داستانی ما را به معمانویسی نکشانده است. وقتی از عده ای از جوانانی که براتیگان و بارتلمی را خوانده اند می پرسی سرخ و سیاه استاندال را خوانده ای؟ جوابش منفی است. باباگوریو بالزاک و مادام بواری فلوبر و آثار دیگر کلاسیک را بر می شماری نخوانده است. براتیگان و بارتلمی را به زور هم نمی شود کنار یوسا و فوئنتس و مارکز و کوندرا نشاند. گاهی حاصل بعضی از کارها می شود نوعی هیچ نویسی که در صفحات ادبی بعضی از نشریات ما کلی ارج و قرب دارد. اثر را که به دست می گیری انگار نویسنده نه گذشته ای دارد و نه تاریخ فردی و نه علایقی و افکاری و نه شغلی و نه هم بود و باشی و نگرشی. نویسنده می نویسد که بنویسد. وقتی از فوئنتس صحبت می شود، ما آئورایش را دوست داریم. در حالی که در جهان او را با مرگ آرتمیو کروز و گرینگوی پیر می شناسند این را هم بگویم جوانی که خوانده هایش به براتیگان و بارتلمی و چند نویسنده ی دیگر محدود است، وقتی با آثار کلاسیک جهان آشنا می شود انگار به گنجینه ای رسیده است. آن جاست که می فهمد چه کلاه گشادی سرش گذاشته بودند.

در بعضی از مجلات هم کسانی هرچه تلاش می کنند تا یاران نویسنده شان را بیندازند جلو موفق نمی شوند. چوب زیر بغل ها بعد از چند صباحی می افتند. کار ادبی دلالی نیست. اثر، خودش راهش را پیدا می کند و به چوب زیر بغل نیازی ندارد. رمانی خواندم که در مقدمه و پشت جلدش، آن را جزو آثار آوانگارد معرفی کردند. اثر نه تنها آوانگارد نبود، بلکه ماقبل رئالیسم و رمانتیک بود. پادزهر این افاضات، خواندن و خواندن و خواندن است. کارهای بارتلمی و براتیگان، آثار کلاسیک و مدرن جهان و نویسندگان کلاسیکمان و آثار شاخص نویسندگان نسل دوم و سوم را باید خواند. بعد از خواندن این آثار مبلغ معمانویسی و هیچ نویسی و ادا و تصنع و بازی هایی که هیچ ارتباطی با ادبیات داستانی ندارد نمی شویم. ما به علت استبداد دیرپا همیشه پوشیده گو بودیم و از جواب سر راست درمورد هرچیزی طفره می رویم. این پوشیده گویی به ادبیات داستانی ما هم رسیده است. به همین علت است که آثار داستانی غرب از دن کیشوت تا امروز نیازی به پوشیده گویی نداشته است.

 بسیاری از آثار خارجی دنیای فراخی در برابر خواننده می گشاید. آثار شاخص شان با گذر زمان رنگ نمی بازد و خواننده در خوانش های بعدی به دریافت های تازه ای می رسد.

البته این همه توجه به ادبیات داستانی غربی را نمی توان به همه ی آثار ایرانی تعمیم داد. اثر پیچیده ای چون بوف کور یکی از رمان های پر فروش ماست. یکی از چاپ هایش در چند سال گذشته در هفتادهزار نسخه  منتشر شد. خوانندگان ما به آثار خارجی گرایش بیشتری دارند. احتمالاً چون خود را در آن آثار بهتر می بینند تا رمان ها و داستان های ایرانی.

مؤلفان ایرانی در این زمینه چه نقشی می توانند داشته باشند؟

نویسندگان ایرانی تلاش خودشان را کرده اند. نویسندگان کلاسیکمان چون هدایت، چوبک، گلستان، بهرام صادقی، ساعدی، گلشیری و احمد محمود و محمود دولت آبادی آثارشان سال هاست مورد استقبال خوانندگان است. اگر مشکل سانسور برای بعضی از آثار این نویسندگان نباشد، مدام تجدید چاپ می شوند. در نوشتن داستان ایرانی هرکدام به شیوه ی خود چیزی کم نگذاشته اند. نسل های بعدی هم به سهم خود کوشیده اند. علاوه بر نسل اول و دوم، نسل سوم نویسندگان هم آثار شاخصی نوشته اند.

رسانه ها چه تأثیری در استقبال مخاطبان ایرانی دارند.

در تلویزیون که جای ادبیات داستانی خالی ست. به جز چند مجله که اختصاص به ادبیات دارند، ادبیات چندان جایی در نشریات ندارد. مجله های تأثیرگذاری چون آدینه، گردون، تکاپو و کارنامه نیستند که انتشار هر شماره شان اتفاقی در عرصه ی ادبی بود و به خوانندگان و علاقمندان ادبیات اضافه می کرد. آن مجله ها سردبیرانی چون گلشیری و معروفی و کوشان داشتند. چند نشریه و روزنامه در صفحات ادبی شان بیشتر به آثار ترجمه شده می پردازند تا داستان و رمان ایرانی. نقد نویسان شاخصی چون مشیت علایی و عنایت سمیعی کمتر نقد می نویسند. عده ای هم که تازه به میدان آمده اند، گروهی از آن ها با حرف هاشان خوانندگان را می تارانند. انگار رو به دیوار ایستاده اند و برای دیوار و در اصل با خودشان حرف می زنند. نگاهی به آثار نقد نویسان بزرگ غرب نمی کنند که چه راحت حرفشان را می زنند. ادا و اصول و عجیب و غریب نمایی تصنعی یکی از آسیب های نقد ماست. صفحات ادبی در بعضی مجلات بیشتر مال دوستان و آشنایان است. درشان به روی آن ها که کار می کنند و مجیز کسی را نمی گویند و اهل یارگیری نیستند بسته است یا به سختی گشوده می شود. مانیفست حقارت بار تازه به دوران رسیده های ادبی این است: من تو را دارم، تو هم من را داشته باش. اگر از ابتدا انسان دوستی پل ورود نویسندگان به عرصه ی ادبیات داستانی بود و هست، حالا عده ای پا بر دیگران می گذارند تا قلم به دست بگیرند. فلسفه شان این است، البته اگر بشود اسمش را فلسفه گذاشت: به هر قیمتی فقط خودم. می خواهم سر به تن دیگران نباشد. هم نمی دانم چرا هرجا مجله ای ادبی ست و بوی و رنگی از ادبیات، بعضی ها کاری می کنند که می شوند مسؤل صفحه ی ادبی. آن هم برای ترویج داستان نویسی خنثی. آدم شک می کند که نکند قالب این آقایان را برای همین کارها ساخته اند؟ خوشبختانه هنوز کم نیستند نویسندگانی که وارد این بازی ها نمی شوند و همین مایه ی امیدواری است.

* - خبرگزاری ایسنا، خانم ولی پور

گفتگوی روزنامه شهرآرا با حسین آتش پرور

حسین آتش پرور داستان نویس از دغدغه هایش می گوید

داستان های خنثای امروزی شگفت زده ام نمی کنند*

وحید حسینی ایرانی- امروز 20 آبان زادروز حسین آتش­پرور است؛ نویسنده 65ساله مشهدی که حالا دیگر در سطح کشور داستان­نویسی شناخته شده است؛ هرچند مانند بسیاری از نویسندگان خوب دیگر، این سرشناس بودن به جمع نخبگان و ادبیاتی­ها محدود باشد. مناسبتِ زادروز، بهانه خوبی است برای گفتگو با آتش­پرور که تمام فکر و ذکرش داستان است؛ حتی وقتی از دغدغه­های اجتماعی­اش می­گوید. نویسنده مجموعه­داستان­های «اندوه» و «ماهی در باد» و رمان «خیابان بهار آبی بود» در تازه­ترین فعالیت ادبی­اش آثار داستانی ایرانی منتشرشده در دو سال 94 و 95 را برای داوری جایزه مهرگان ادب خوانده است و می­گوید که هیچ اثری شگفت­زده­اش نکرده است. با او درباره دغدغه­هایش، از ادبی گرفته تا مسائل شهروندی، گفتگو کرده­ایم.

 

یکی از ویژگی­های داستان­های شما داشتن تصاویر بدیع و فانتزی است. تا آنجا که من پیگیری کرده­ام هم‌نسلان خراسانی شما بیشتر به واقع‌گرایی گرایش داشته­اند و اگر مرحوم رضا دانشور را هم‌نسل شما بشمریم، شاید تنها او بود که به آفرینش فضاها و تصاویر نامتعارف علاقه داشت، این رویکرد چگونه در شما شکل گرفت؟

نکته‌ای که اشاره کردید به تکنیک در داستان نویسی بازمی‌گردد که خراسانی‌ها یکی به­خاطر جغرافیای زیست­شان و دیگر آنکه امری است مدرن، فرصت توجه به آن نداشته­اند. برای ما بیشتر مسائل، رویدادها، محتوا و درونمایه در داستان اهمیت داشته است که تمام این­ها از زاویه­ای به سنت­های گذشته برمی­گردد. بعدِ عبور از نیازهای اولیه است که نوع دیگری از زیبایی­شناسی هنر و تکنیک طرح می­شود؛ که آن هم در دوران معاصر و مربوط به جامعه­های شهری است. اگر توجه کرده باشیم می­بینیم که به­جز چند استثنا، از «سیاحت­نامه ابراهیم­بیک» و «چرند و پرند» بگیرید تا همین حالا، بیشترین دارایی داستانی ما بر خواسته­های اولیه بشری یعنی نان، آزادی و مسائل و رخدادها و مضمون، داستان­نویسی این یکصدساله ما را که هنوز در اسارت خبر و شعارزدگی است، شکل می­دهد. گرچه رضا دانشور نسل قبل از من است، به تکنیک در داستان رسیده بود و با آنکه شیوه کاملا متفاوتی داریم، ازنظر من نویسنده­ای نو و تجربه­گراست. در باره خودم بر این باورم که اگر نویسنده هر روز در عبور از خودش به آگاهی و کشف تازه­ای نرسد، مرده است.

آیا می­توان گفت یکی از راه­های برون­رفت داستان فارسی از رکود و فترت کنونی و فضاهای خنثی، توجه به نوآوری، مثلا با خلق تصاویر بکر است؟

امروز کار داستان­نویسی دشوارتر از گذشته است و جدا از کاری خلاق به علم و صنعت تبدیل شده. و شما نه­تنها با خواننده آگاه روبه­رو هستید بلکه بسیاری از ابزارهای دیگر هم دارند کار داستان را انجام می­دهند. پس تنها با خلق تصاویر نمی­توان داستان را به جلو برد و از دیگر سازه­های آن حتا یک روایت سالم غافل ماند. و تمام این­ها به خلاقیت و جهان­بینی نویسنده برمی­گردد. نویسنده وظیفه دارد به هر شگرد منطقی خواننده را با خودش نگه دارد. در اینکه فضای داستان امروز خنثی و سترون شده هیچ شک نکنید. به­خاطر کنجکاوی و آگاهی امسال چیزی بیش از هشتاد مجموعه داستان و رمان فارسی را که در این یکی دوسال منتشر شده خواندم. کار درخشانی ندیدم تا مرا به عنوان خواننده شگفت‌زده کند. 

 

به نظر شما خراسان توانسته آن تاثیرگذاری شعر کهنش را در داستان­نویسی امروزش تکرار کند؟

سلسله­جبال شعر کهن خراسان با قله­های سترگی مثل رودکی، فردوسی، ناصرخسرو، خیام، عطار، مولوی، جامی و... آن­قدر قوی است که فکر نمی­کنم به این سادگی­ها چنین اتفاقی در داستان­نویسی­اش رخ دهد؛ مگر در معجزه­ای. تنها در حوزه زبان، دولت­آبادی توانسته خود را به این قله برساند که آن هم بسترش زبان و گذشته همین مردم است که آبشخور فردوسی و بیهقی و ناصرخسرو بوده است. داستان­نویسی امرز پدیده­ای است مدرن، از جهان غرب آمده و به زبان خودش نیاز دارد.

شما به­عنوان نویسنده مشهدی در سطح کشور هم توانسته­اید خود را مطرح کنید، اما به­نظر می­رسد این اقبال بیشتر در میان اهل قلم بوده است تا عموم مخاطبان، آیا کسی یا نهادی کم­کاری کرده است؟

در ترجمه، نقد ادبی، فرهنگستان ادب، داوری جشنواره­ها، اسطوره­شناسی و... دوستان در سطح ملی مطرح اما در این شهر ساکن اند. و اغلب آن­چنان که باید و شاید جایگاه خود را در این شهر پیدا نکرده­اند. با توجه به اینکه بیش از پنجاه­وچندسال از عمر من در این شهر گذشته است، هنوز خودم را مشهدی نمی­دانم؛ چون این شهر مرا به عنوان یک خراسانی بلعیده و در خودش هضم و به استعاره تبدیل کرده است. باید بگویم که این حس خوبی برای یک شهروند نیست. و تمام این­ها به بافت و ترکیب جمعیتی، قومیت­ها و گروه­های آن بنا به وضعیت و شرایط خاص و خرده­فرهنگ­ها و سلیقه­ها و عادت­ها بازمی­گردد. برای نمونه: در نوروز سال 1392 به روی نمادِ شهری «ماشین­تحریر» در میدان جانباز، متنی از کتاب من (خیابان بهار آبی بود) گذاشته بودند، بدون آنکه به منبع آن اشاره کنند! شما بگویید این اتفاق که در حوزه معاونت هنری شهرداری یک «کلان­شهر» افتاده، نامش چیست؟

برای خوانندگان ما از مهم­ترین دغدغه­های خود به عنوان نویسنده­ای ساکن مشهد بگویید.

به اکسیژن و به آرامش نیاز داریم: همچنان که من به عنوان یک فرد می­باید وظیفه شهروندی خود را انجام دهم و مالیات می­پردازم، مسئولان شهر هم بهتر است به­جای زیادکردن چراغ­قرمزها و پلیس و اورژانس و پزشک و بیمارستان، به آموزش، فرهنگ، هنر و ادبیات توجه بفرمایند؛ وقتی که من ماشین را در پیاده­رو پارک می­کنم اصلا انسان بافرهنگی نیستم. به عنوان فردی که به حقوق دیگران(عابران) تجاوز کرده مسئولم؛ به عنوان شهردار به آن جهت که پیاده­رو را برای پیاده­ها ایمن نکرده­ام در وظیفه خودم کوتاهی کرده­ام؛ اینکه ساختمانِ چندین­طبقه یک بیمارستان را در کوچه­ای چندمتری بدون درنظرگرفتن زیرساخت­ها و موقعیت بومی و جغرافیایی منطقه به عنوان معمار بسازم و یا مطب پزشکان را در حلق یک خیابان بریزم، و بعد ادعای شهری سالم داشته باشیم، چیزی شبیه به طنز خواهد بود. با این کار کسی که مجوز ساخت آن را داده و معمار و پزشک و بیمارستان و طنزپرداز و منطقه و شهر را رفته­رفته بیمارکرده­ایم. وقتی که به­جای اکسیژن به مردم منواکسیدکربن و گرد و خاک و سرب می­دهیم، اگرچه کت­وشلوار پوشیده و موی سر خود را در آینه شانه کرده­ایم، اصلا انسان مدرن و متمدنی نیستیم. ما همان کسی هستیم که: ماشین خود را در پیاده­رو پارک کرده­ایم؛ پیاده­رو را برای عابران ایمن نکرده­ایم؛ در روزنامه طنز می­نویسیم؛ جنس غیربهداشتی می­فروشیم؛ در آموزش بچه­ها سهل­انگاری می­کنیم؛ تابلو مطب­مان را روی نوک زبان آن خیابان زده­ایم؛ معمار بیمارستان آن کوچه بوده­ایم؛ آن مسئول محترمی هستیم که زیر مجوز ساخت را امضا کرده است؛ و درنهایت بعد از تمام این­ها به حمام می­رویم، دوباره خود را در آینه نگاه می­کنیم تا به فردیت­مان عطر بزنیم.

 

* - روزنامه شهرآرا، شماره 2408، 30 آبان 1396، ص 16

تب نوشتن از کجا می آید(گفتگوی خبرگزاری ایسنا با فرهاد کشوری)

گفت‌وگو با فرهاد کشوری

تبِ نوشتن از کجا می‌آید؟*

 

فرهاد کشوری می‌گوید: افزایش علاقه و گرایش به نویسندگی طبیعی است و خاص کشور ما نیست.

این داستان‌نویس در گفت‌وگو با ایسنا به پرسش‌هایی درباه تب نوشتن و نویسنده شدن پاسخ داده است که متن آن در پی می‌آید.

 

- تب نوشتن و نویسنده شدن در کشور ما رایج شده است. برخی از نویسندگان جوان این امکان را دارند که کتاب منتشر کنند، و  برخی که چنین امکانی ندارند متن مورد نظرشان را در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌کنند. به نظر شما این تب نویسنده شدن و رغبت به نوشتن از کجا نشأت می‌گیرد؟

- افزایش تعداد نویسندگان به زمانه، سطح سواد جامعه، فاصله گرفتن از فرهنگ شفاهی و قوام فردیت مربوط است. اگر خودمان را با ۵۰ سال پیش مقایسه کنیم متوجه افزایش چشم‌گیر اهل قلم در عرصه ادبیات داستانی می‌شویم. با گذشت زمان افراد بیشتری احساس می‌کنند چیزهایی بر وفق مرادشان نیست. انگار چیزی کم است یا سر جای خودش نیست. جهان‌های آرام دورافتاده از هم، در اعصار گذشته، چون دیوهایی در بطری‌های‌شان محبوس بودند. بیشتر آدم‌ها نیازی نمی‌دیدند و یا اصلا سوادش را نداشتند که دست به قلم ببرند. در آستانه قرن بیستم درِ همه بطری‌ها باز شد و جهان چون نمایش هولناکی به روی صحنه رفت. تماشاچی‌ها در بسیاری از موارد ناظر اجرای نمایش زندگی بر زمین سرگردان در فضا بودند. نه این‌که جهان پیش از آن هولناک نبود، حتماً هراسناک‌تر هم بود، اما این‌طور در معرض تماشا نبود. تماشاچی مغبون و وحشت‌زده به این فکر می‌افتد در برابر دنیایی چنین هولناک، جهان شخصی و خُرد ادبی خود را بسازد. در آن‌جا تخیل به کمک واقعیت می‌آید تا نویسنده بگوید این روزگار آن چیزی نیست که او باید جریمه به دنیا آمدن را بابتش بپردازد. یا می‌خواهد بزند زیر همه چیز و بگوید این دنیا پوچ و بیهوده است. شاید هم در لابه‌لای دنیایی که سگ صاحبش را نمی‌شناسد بارقه‌هایی از امید ببیند. یا در همین سناریو وحشت چیزهایی پیدا کند که مایه دلگرمی باشد..

اما نوشتن آن‌طور هم نیست که کسی صبح برخیزد و بخواهد نویسنده شود. نیاز درونی شخص را به طرف نوشتن می‌برد. باید چیزی در ذهن و فکر نویسنده سنگینی کند تا دست به قلم ببرد. بدون ذهنی که تنها با نوشتن آرام می‌گیرد و به پالایش می‌رسد نویسنده شدن امکان ندارد. نویسنده وقتی کتاب نمی‌خواند و یا نمی‌نویسد حس خوبی ندارد. انگار چیزی را گم کرده است. دل‌مشغولی اولِ ذهنش ادبیات داستانی است. خوشبختانه بیشتر کسانی که دست به قلم می‌برند این حالت درونی در آن‌ها وجود دارد. آن اندکی که هیچ‌کدام از این عوامل درونی و بیرونی را ندارند در حاشیه نوشتن‌اند. افزایش علاقه و گرایش به نویسندگی طبیعی است. خاص کشور ما نیست. نباید نگران شد..

فضای مجازی امکانات زیادی به ما می‌دهد، اما داستان را اول باید در مجله، جنگ و کتاب چاپ کرد. برای چاپ یک اثر داستانی باید ناشر اثر را بپذیرد. برای این کار چند نفر مشاور و یا ویراستار اثر را می‌خوانند و در مورد تأیید یا ردش نظر می‌دهند. در فضای مجازی این افراد چه بسا نباشند که درباره کیفیت اثر نظر بدهند. من درباره کیفیت این آثار حرفی نمی‌زنم چون متفاوت‌اند. نویسنده‌ای که ادبیات داستانی از زندگی‌اش جدا نیست سعی می‌کند اثرش را به چاپ برساند. اگر جوانانی موفق به چاپ آثارشان نمی‌شوند و در فضای مجازی منتشر می‌کنند ایرادی ندارد. فقط مواظب باشند فضای مجازی آن‌ها را محدود نکند.

من هنوز کتاب‌خوانانی را دوست دارم که به کتاب‌فروشی می‌روند و کتاب می‌خرند. آن را چون دنیا و نگاه شخص دیگری در دست می‌گیرند و می‌خوانند. نمی‌دانم انگار فضای مجازی با همه فایده‌هایش بعضی چیزها را پیش پا افتاده می‌کند.

 

- برخی از کتاب اولی‌ها در همان کتاب اول می‌مانند و دیگر نمی‌نویسند مانند موجی هستند که به یکباره آمده‌اند و به ناگهان ناپدید می‌شوند. به نظر شما چه کارهایی می‌توانیم انجام دهیم که این افراد در مسیر درست قرار گیرند؟

- پیوند درونی نویسنده با ادبیات داستانی باید آن‌چنان محکم باشد که تنها مرگ آن را تمام کند. اگر این پیوند عمیق نباشد جاذبه‌های دیگری شوق ادبی را به کنجی می‌رانند. نویسنده جوان ممکن است فکر کند حالا که کارش قدر ندیده  برای کی بنویسد؟ هر کس در هر سنی نیاز به تأیید دارد. اما نویسنده باید این حس را در خودش داشته باشد که بدون ادبیات داستانی چیزی از او کم می شود که جبران‌ناپذیر است. او بدون ادبیات داستانی نمی‌تواند با این جهان کنار بیاید. حرفی دارد که مال خودش است و نگاهی که کس دیگری در آن شریک نیست. اگر آن را ننویسد نمی‌تواند از دستش خلاص شود. اصلاً نویسنده پیش از هرچیز باید تعادل زندگی‌اش را به نفع ادبیات داستانی به هم بزند. اگر قرار باشد در همه  موارد زندگی‌اش تعادل برقرار کند دیگر نمی‌تواند داستان بنویسد. خودِ داستان هم با نبود تعادل شروع می‌شود. مشکلی آن را پیش می‌برد. اگر همه چیز متعادل باشد داستانی پا نمی‌گیرد.

.  

آیا کارگاه‌های داستان‌نویسی در افزایش میزان رغبت به نویسنده شدن، تاثیر دارند؟

- کارگاه داستان‌نویسی ممکن است رغبت ایجاد کند اما رغبت به تنهایی کافی نیست. باید از پیش شوقی در طالب داستان‌نویسی باشد. مدرس داستان‌نویسی باید خودش دستی در کار نوشتن داشته باشد و در این کار عرق ریخته باشد. مدرس حرفه‌ای و آشنا به ادبیات‌ داستانی می‌تواند شرایط مناسبی برای علاقه‌مندان به داستان‌نویسی فراهم کند و بخشی از ظرایف داستان را به آن‌ها بیاموزد. متأسفانه در جاهایی کسانی داستان‌نویسی درس می‌دهند که کوچک‌ترین اطلاعی از آن ندارند. آن‌ها که به این کلاس‌ها می‌روند چیزی که به دست نمی‌آورند، چیزهایی را هم از دست می‌دهند؛ از جمله فروتنی، نقدپذیری و کوشش در خواندن آثار ادبی. اگر قریحه‌ای در خودشان نداشته باشند در حاشیه می‌مانند. کارگاه داستان‌نویسی یک پل است. آن طرف پل مهم است؛ آن‌جا که نویسنده خودش هست و دنیایش. کارش تازه از آن‌جا شروع می‌شود.

 

- با توجه به رغبت به نوشتن که بین مردم وجود دارد  و نارضایتی از میزان مطالعه ایرانی‌ها چطور می‌شود این‌ها در تناسب قرار گیرند؟

- مشکل ما این است که همه چیزدانیم. درباره زمین و زمان و جهان و کهکشان و نمی‌دانم چی، حرف می‌زنیم بی آن‌که مطالعه‌ای در موردش داشته باشیم. وقتی این‌طوریم چرا وقت‌مان را صرف کتاب خواندن بکنیم؟ خواندن حوصله و صبوری می‌خواهد. انگار دود چراغ خوردن کم‌کم دارد ورمی‌افتد. در این روزگار خیلی‌ها می‌خواهند زود به هدف‌شان برسند، بی آن‌که برای طی مسیرشان زیاد حوصله و وقت و انرژی گذاشته باشند. آسان و فوری رسیدن به هدف، دستاورد قابل تأملی برای نویسنده ندارد. ارزش هدف به زحمتی‌ است که برای به دست آوردنش می‌کشند. به همین علت است که نویسندگان بزرگ جهان خوانندگان قهاری بوده‌اند. وقتی ثروت‌اندوزی برای بسیاری از اقشار بالاترین ارزش است، کتاب‌خوانی نباید چندان جایگاهی داشته باشد..       

*- خبرگزاری ایسنا، 23/مرداد/96