برادرم فتح الله و "خواهرم منیژه"1
در سوگ داستان نویس و منتقد برجسته، زنده یاد فتح الله بی نیاز
غلامرضا منجزی
"خواهرم منیژه" از دو جهت برای من داستانی مهم و ماندگار است؛ اول این که آخرین داستانی بود که در آخرین ساعات حیات نویسنده اش منتشر شد، که البته من این را دو روز بعد دانستم. یک روز بعد از انتشارش بود که صفحه ی یکی از سایت هایی را که معمولاً مطالبش را قبل از چاپ، آنجا می زد باز کردم و داستانش"خواهرم منیژه" را خواندم؛ «انارش را اگر شیرین و سرخ بود، با من تقسیم مىکرد.» این اولین جمله ی آن داستان کوتاه بود. همین یک جمله را که خواندم بی اختیار به این فکر افتادم که بی نیاز با ترسیم افکار و طبایع پلید آدم ها از یک نقطه ی روشن و پاک پاسداری می کند. در حقیقت او در تمام داستان هایی که برای ما روایت کرده است، حتا همان هایی که از شروع تا پایان شان گردونه ای از شرارت و دیوصفتی در حال چرخیدن و چرخیدن و بویناک کردن عالم و آدم است، نگران پاکی و بدهکاری انسان به انسان است و بی اختیار و همواره تلنگری به وجدان ما می زند. روایت هایش از تجربه های بسیار عمیق او از همان تقابل همیشگی خیر و شری مایه می گیرد که همزاد با بشریت پا به عرصه ی زندگی می گذارد. شری که هر لحظه بال می گسترد و عریض تر و قوی تر می شود و در برابرش جایی است روشن و پاک که گرچه کوچک و کوچک تر می شود، اما به گواهِ رادمردی و راستی اش و مایی که از دور و نزدیک در آتشش گرم می شدیم، هیچ گاه خاموش نمی شود. وقتی خواندم: «همیشه، حتى در حالت عادی باز آرام بود و انگار بدهکارِ لطف طرف مقابل در حدی که می خواست هر طور شده، تلافى کند.» فکر می کردم که برادرم فتح الله چقدر شبیه منیژه ای است که جوانمرگِ صبوری و پاکی و صداقتش شده است، و درست در میان همین افکار بودم که به فردایی رسیدم که باید کسی با حنجره ای غمزده و پر از تردید به من بگوید: «نوشته اند بی نیاز در گذشت!؟» سخن تلخ بود و قاطع. راست بود؛ برادرم فتح الله چقدر آسان ما را تنها گذاشت. برای همین هاست که "خواهرم منیژه" با رنگی از برادرم فتح الله برای همیشه در خاطرم می ماند.
1- 1- روزنامه بهار، دوشنبه شماره 20 ، ص 13