زمینی

وبلاگ ادبی فرهاد کشوری

زمینی

وبلاگ ادبی فرهاد کشوری

«وابستگی به مردم»، از امین فقیری(نقد رمان صدای سروش از فرهاد کشوری)

در باره ی رمان «صدای سروش» نوشته ی فرهاد کشوری

وابستگی به مردم1

امین فقیری


 

فرهاد کشوری نویسنده ی موجهی است. خوب می بیند، خوب می نویسد، موضوع هایی که انتخاب می کند، همه نشان از مردمی بودن او دارند. انگار او می خواهد پلشتی ها را از چهره ی جامعه بزداید. از این همه خرافه و نادانی و در سوی مقابل خدعه و نیرنگ و نداشتن حق برای این جنایت ها در رنج  است، اما او راه مفری هم دارد؛ آن هم نوشتن است و آن ها را در دسترس مردم نهادن و در نتیجه قضاوت کردن است.

بن مایه ی رمان «صدای سروش»(انتشارات روزنه،چاپ اول: 1394) تازه ترین نوشته ی فرهاد کشوری، به نوعی ریشه در واقعیت دارد. شخصیت اصلی رمانش جزء چهره هایی است که بسیار مطالب در باره اش نوشته اند و در دسترس است. حتی از نظر وجه انسانی کثیف تر از نمایی است که کشوری در رمانش بدان پرداخته است، برای این که شخصیت عمق پیدا کند و باورپذیر­تر گردد،گاه گاه وجدان خفته ی او را بیدار می کند. واگویه هایی با خود دارد. فکر می کند، فلسفه می بافد، از دید مردمی که قصد دارد آن همه جفا و حقارت بر آن­ها اعمال دارد، به جهان می نگرد. حتا عاشق می شود؛ که ناگزیر است، این تنها مسئله ای است که از جایی دستور نگرفته، و در حقیقت به دنبال دل خویش رفته است.

این یک رمان طبیعت گراست؛ چراکه همراه قهرمان داستان مجبوریم روستا به روستا را زیر پا بگذاریم، آن هم در منطقه ای که تمامش تپه و کوه و دره و دار و درخت است. پس اگر توصیف های نیرومند و شعر گونه ای از نویسنده شاهد هستیم، فقط و فقط به علت رویارویی با طبیعت است که سعی می کند خواننده را در لذت خود شریک کند و بعد از این همه، مایه ی افسوس است، چرا که تمام نیکی ها در چنگال گرگ پیر سیری ناپذیر است.

این رمان را می توان از زمره ی رمان های جاسوسی دانست، با این تفاوت که روی رگه های واقعیت که در تاریخ سرزمین ما مستتر است، بنا نهاده شده. شروع داستان آدم را به یاد فیلم های جیمز باند یا آثار مشابه دیگر می اندازد. بیشتر آن ها صحنه ی تفهیم مأموریت را دارند که در رمان نیز این چنین پرداخته و عمل می گردد. منتها چند قسمت اول سخت دچار اطناب است. اگر می خواستیم تمام 40-30صفحه ی ابتدایی را با دوربین و با نیت یک فیلم سینمایی بگیریم بیشتر از دو تا سه دقیقه زمان نمی برد، اما خواندن این صفحات از نیم ساعت هم فراتر می رود. بنابر روال آثار یاد شده باید خواننده را به مسائلی توجه داد تا کنجکاوی او برانگیخته شود. تعویض نام، گذاشتن ریش بلند و گیس های آویخته چون عیسی و جمدان مستطیلی شکلی که سبک تر از حد معمول به نظر می آید، این ها همه کافی است تا خواننده نسبت به ماجرا کنجکاو شود و همین اکراه «کلارک» در پنهان نگاه داشتن مأموریت، حس کنجکاوی را بیشتر می کند، اما زمانی که پی می بریم،«جیکاک» جاسوس معروف و همه فن حریف، زبان بختیاری را کاملا بلد است و دو سه سالی را صرف آموختن این زبان کرده است، پی به اهمیت موضوع می بریم.

نویسنده در شروع هیچ چاره ای جز ورود به حیطه ی ژانر جاسوسی که ساخته شده است ندارد. البته آن آثار هم دقایقی دارد که با واقعیت همخوانی دارد، اما در نثری که نویسنده آن را به عنوان ابزار کار خویش برگزیده است، توجه به جزئیات حرف اول را می زند. شاید خواننده از خود بپرسد: نمی توان همین 40-30 صفحه ی ابتدایی را موجزتر نوشت؟ بالزاک هم در ابتدای رمان «بابا گوریو» همین کار را کرده است؛ او جزییات خانه و اشیاء، تابلو ها و فرش ها را با استادی بیان می کند، چرا که در صفحات دیگر از این ترفند استفاده می کند و با آن­ها کار دارد. فرهاد کشوری خیلی زود خود را از این همه توصیف حرکات جزء به جزء زندگی قهرمان داستانش می رهاند، آن جا که «جیکاک» با مردم مواجه می شود و مجبور است نیات خود را با  ترفند دیالوگ برملا کند. نتیجه این که از زمانی که پای جیکاک به عمل باز می شود و واقعیت ­ها را در مواجهه با جامعه ی بسته ی روستایی و ایلی درمی یابد، داستان در بستری منطقی و بدون حاشیه رفتن ادامه می یابد. هرچه خواننده به جلو حرکت می کند، رمان جذاب تر و پرخون تر می شود و این همه به خاطر تنفری است که از شخصیت قهرمان داستان پیدا می کند و خشم در جانش شعله می کشد و از طرفی چون شصت و اندی سال هم از زمان وقوع داستان می گذرد، این خشم در جان خواننده، کهنه و دیرپا می گردد و لزوم مبارزه به چنین عواملی را لازم می شمارد.

از نظر جامعه شناختی، خواننده با انسان هایی طرف است که سخت ساده هستند و پای بند خرافات و معجزه و حوادث خارق عادت. شاید استفاده از عصای شوک آور نوعی بازپرداخت عصای موسی(ع) باشد که فرعون و فرعونیان را مرعوب  می کند. جیکاک هم اهالی هر روستا را بدین وسیله خلع سلاح فکری می کند. مگر می شود کلاه نمدی بختیاری در آتش افکنده شود و نسوزد؟! مگر می شود با گرفتن نوک عصا به انسان شوک وارد شود؟! جامعه ای که فرهاد کشوری در رمانش توصیف می کند، زودباور است. در مغز آنان فلسفه ی سؤال و چرا پانمی گیرد. خیلی ساده و راحت همه چیز را قبول می کنند و آن را اشاعه می دهند و بزرگ تر ها در این موارد دیگران را نیز با خود همراه می کنند. شدت نفوذ کلام جیکاک به حدی است که مردم حاضرند به خاطر او دست به آدم کشی بزنند؛ همان گونه که می زنند!

او در این راه جان فدا نیز دارد. کسی که نیمه شب سهراب را صدا می زند و اظهار می دارد که آقا تو را طلبیده، یکی از افراد است که هیچ گاه نه خواننده پی به هویت او می برد و نه نویسنده او را معرفی می کند. البته معلوم است که جزء نگهبانان خاص است که در رکاب «آقا» جان فشانی می کند. «آقا» باید برای خود مانیفستی داشته باشد؛ شعاری که بتواند چون آب در میان کوه ها و دره ها حرکت کند و هیچ کس را بی نصیب نگذارد. انگار این شعار را جیکاکِ جاسوس، فی البداهه نساخته است، بلکه آمیزه ای است از عرفان بودیسم و ذن و هندو!

«در خواب شنیدم اولین آبادی مقصد که با آن­ها پیوند می بندی، سروشی اند. برکت را در پیشانی شان بنویس. عاقبت خوش سروشی بودن را به نام­شان کن! من در خواب بر پیشانی همه شما برکت نوشتم. روزی با هم راه می افتیم و به جایی می رویم که هرچه بخواهید، بی کار و زحمت به در خانه تان بیاید؛ نه دردی باشد و نه بیماری و نه رنجی- بیایید جلو، عصا را با دست بگیرید تا شما را بپذیرد.»(ص81)

«به سروش فکر کنید، وقتی روزش رسید، همه با هم راه می افتیم و می رویم به جایی که نه غمی باشد، نه دردی، نه مرگ و میری و نه زحمتی.»(ص83)      

این وعده ها برای کشاورزی که صبح تا شب روی زمین کار می کند و از نا و نفس می افتد، انگار که وعده ی بهشت است. چه چیز بهتر از این. بی زحمت به همه چیز رسیدن. اما در این راه اعتراضاتی نیز وجود دارد. هنگام که حیوانات حاصل دسترنج آن ها را خراب می کنند، هنگام که احشامشان دزدیده می شود، «آقا» اجازه نمی دهد که کسی اعتراض کند، دنبال دزد را بگیرد، یا حتی به فکر گرسنگیِ فردایش باشد. نگاه کنید به شیفتگی یکی از این افراد:

«نادر خیره شد به آقا و لبانش لرزید. دهانش را باز کرد تا حرفی بزند، نتوانست و دهانش همان طور باز ماند. چند لحظه بعد لب هایش بر هم افتاد و انگار لال شده بود. سر خم کرد، به جلو پاهایش نگاه کرد و زد زیر گریه»(ص96)

در شرح حال او که البته فرهاد کشوری بنا به ملاحظاتی از آن استفاده نکرده است، جیکاک مقتل خوانی شهدای کربلا را می کند و در میان شور حسینی، دستار را از سر برمی دارد و در آتش می اندازد؛ البته دستار نسوز است و سالم از میان آتش بیرون می آید؛ که صد البته نویسنده ی کتاب قهرمانش را با رسم و هیأتی جدید معرفی کرده است و در این کار موفق است. چرا که به دنبال نیت نهانی این جاسوس هفت خط است. مردم ساده و عامی چقدر می توانند به وسیله ی احساسات مذهبی دروغین فریب بخورند؟ در این رمان حرف اصلی همین است که مردم فریب خورده، این گونه نیات پلید جاسوس انگلیس را با مذهب پیوند می زنند.

«موکه مهر علی به دلمه / نفت ملی سی چنمه؟»

معلوم است جیکاک منافع بریتانیای استعماری را این گونه حفظ می کند. او می خواهد بدون استفاده از قوه ی قهریه، بزرگترین معضل امپراتوری را حفظ کند؛ امپراطوری که به روایتی خورشید در مجموعه ی سرزمین های اشغال شده شان غروب نمی کند. می توانیم همین شعر را اصل ماجرا یا گره اصلی رمان بدانیم. جیکاک و حکومتش نمی خواهند نفت در یک مملکت جهان سومی و محروم از دانش و خیزش و خرافات ملی شود. او می خواهد تمام روستاییان منطقه را بسیج کند و در روز معین به مسجدسلیمان بکشاند و همین شعار بالا از زبانشان صادرگردد.

کل ماجرای کتاب این است که باید پیرمرد سمج و لجباز را از میدان به در کرد. کسی که می خواهد به منافع انگلستان لطمه وارد کند و سفره ای که در آن انواع و اقسام خوراکی ها گذاشته شده، جمع کند، دستش را قطع کند و با خفت و خواری بیرون کند. اصولاً ماموریت جیکاک نیز همین است؛ استفاده از ناآگاهی و سادگی خارج از اندازه ی مردم، آن هم از طریق مذهب که متخصص آن در تمام جهان همین روباه پیر است.

او به دنبال منجی است و این را به روستاییانِ ایلیِ ساده دل نوید می دهد. وقتی سهراب، دوست خودش را به تحریک دیگران و خواسته ی مقاومت ناپذیر خودش می کشد، برای مادر می گوید:

«من به خاطر آقا این کار را کردم. گفت من عزیز این ولایتم. جلو همه راه می افته، هفت یارون پشت سرش. بعد از هفت یارون، چهل نگهبان سروش و چهل نگهبان طلوع و بعدش باقی مردم.»(ص135)

نفوذ جیکاک بر مردم این گونه است که کسی جرأت نگاه در چشمانش را ندارد و با دیدنش به گریه می افتند و این گونه می اندیشند:«دانای هفت عالم، رنج و زحمت ما را دید و حضرتعالی را فرستاد که دست ما را بگیری. خوشا به سعادت ما. رنج و زحمت را از گرده ی ما برمی داری و تا عمر داریم منت دار آقا هستیم.»(ص142)

طبیعی است که بسیار مسائل خارق عادت را به آقا(جیکاک) نسبت دهند و از او موجودی دست نیافتنی بسازند؛ موجودی که مردمان ساده دل نتوانند به آن نزدیک شوند؛ تقدسی قلابی و پوشالی.

«ملا حیدر که به بچه مکتبی های آبادی درس می داد می گفت: آقا به آینه احتیاجی نداره. همه جا برایش آینه است. من هم بی درنگ گفتم: صاحب وجود به من آینه ای داده که به هیچ آینه ای احتیاج ندارم.» (ص168)

این به نوعی خالی کردن دل مردم و طرحی از وحشت افکندن در جان آْن هاست. نه می توان به این موجود آزار رساند و نه حتا پشت سرش اندیشه ی بدی به خود راه داد. حرکت دست جمعی مردم یک منطقه به سوی شهر، علی رغم خطراتی که دارد، انگیزه ای فراتر از مسائل عادی میخواهد. هیچ چیزی جز مذهب این جوشش را در آن­ها به وجود نمی آورد و منجی که در رمان بسیار به آن تکیه شده است و وعده ی راحتی زیر آفتاب بی پیر تابستانی، درو نکردن، مواظبت نکردن از اندوخته ی خود و چشم به آسمان داشتن تا در زنبیل همه مایحتاجمان را به زمین بفرستد. اما در همان حالاتی که تمام امیدها از خیزش مردم بریده می شود و فکر می شود جهان در پشت تاریکی و جهل خفه می شود، بارقه هایی از امید زده می شود، به گونه ای که جیکاک را در فکر فرو می برد.

«اهالی آبادی کدخدا نوذر به سراغم نیامدند. کدخدا نوذر گفته بود تا حالا هرکس آمده و گفته می خواد چیزی به ما بده، هیچ که نداده، هرچه هم داشتیم از ما گرفته.»(ص174)

زمزمه های مخالف خوانی کم کم بلند می شود. عناصری که به صورت کارگر شرکت نفت در شهر کار کرده اند، به آسانی فریب این مسائل را نمی خورند. در فرصتی مناسب، کلاه را تعویض می کنند و باتری را از درون عصا بیرون می آورند. عصایی که شوک می داد، تبدیل به تکه چوبی شکل داده شده می شود و کلاه به تمامی درون آتش می سوزد و تمام می شود...جیکاک به کوه می زند، چراکه این سرکشی برای او عاقبت خوشی ندارد. بالاخره در هرجا عناصر روشنفکر نیز وجود دارد.

«نگرانی دیگرم کاووس بود که برخلاف آدم های دیگر آبادیِ کدخدا مراد، اصلا زیر بار حرف هایم و عصا و کلاهم نرفت و گفت: این ها بی هیچی نیست.»

در باره ی عصا گفت:«این عصای آهنی تنهایی نمی تونه آدم را بلرزونه، لابد کاریش کردی.»

در باره نسوختن کلاه هم همین را می گوید و این یعنی تخم شک، و این یعنی کنجکاوی در زندگیِ او و مواظبش بودن. البته کارهای نویسنده همین جاها نمود پیدا می کند. به هیچ وجه در باره ی کارهای تک و توکی از مردم صحبت به میان نمی آورد. و بعد به حالتی گره وار و فینال گونه، جلوی همه ی اهالی، مسئله شکافته می شود. زمانی که جیکاک پر از حیله و خدعه و تزویر، رسوا می شود و آب خنکی بر دل خواننده ریخته می شود. کابوسی که جیکاک می بیند و فکر می کند تریشه پارچه هایی که زن های ایل برای گرفتن مراد آویزان کرده اند، همه چون رشته مارهایی زهرآگین قصد حمله و نیش زدن به او را دارند و زن برهنه و سرخ موی که او را به جن تشبیه می کند، همه و همه نشانه ی اضمحلال یکی از نام آورترین جاسوسان انگلستان  است و او خود مرتباً علل شکستش را در ذهن مرور می کند: چرا سهراب، یارعلی را کشت و او نتوانست از سهراب محافظت کند و برادران یارعلی انتقام خون او را گرفتند؟ این ها همه سؤالاتی بود که مرتب به ذهنش می آمد و در چه عالم بی خویشی و پریشانی بوده که نفهمیده چه هنگام باتری از عصا بیرون آورده شده و کلاه تعویض گشته است!

صفحات 183-181 رمان، کمی بوی نتیجه گیری اخلاقی را می دهد؛ آن هم مرور کارهای گذشته ی جیکاک؛ جدال بی امان با خود در مواجهه با مردم: چرا این کار شد؟ چرا نشد؟ اشتباه در کجا بود؟!

***

این رمان همانند آب خنک و زلال چشمه سارانِ مردم پاک نهاد بختیاری است. خواننده در خشم فرو می شود، جانش از این همه حقارت به تنگ می آید و بعد گویی که خود اوست که در مقابل بزرگترین نیروی استعمارگر ایستاده است. نثر فرهاد کشوری راحت، گرم و زیباست. انتخاب واژه مناسب و همانی است که باید باشد. بوی تعهد و وابستگی به مردم در کار کشوری به مشام جان می رسد و خواننده را سیراب می کند.

 

1-    کتاب هفته خبر، شماره 81، ص 65 تا 68، شنبه 23 آبان 1394 

 

 

                  

           

     

 

 

 

 

رضاشاهِ من، تنها رضاشاهِ ممکن نیست، گفتگوی رضا صولت پور با فرهاد کشوری(کتاب هفته خبر)

گفتگو با فرهاد کشوری داستان نویس

رضاشاهِ من، تنها رضاشاه ممکن نیست1

مجتبی صولت پور

 

 

متولد سوم تیرماه 1328 در میانکوهِ آغاجاری از توابع استان خوزستان است و سال هاست داستان می نویسد و داستان هایش هم در این جا و آن جا منشر می شود. نخستین کتاب منتشر شده اش به 40 سال قبل برمی گردد که داستانی برای کودکان است به نام «بچه آهوی شجاع». کشوری از آن زمان تا امروز 10 عنوان کتاب دیگر هم منتشر کرده است که شامل سه مجموعه داستان و هفت رمان می شود: «بوی خوش آویشن»(فردا: 1372)، «شب طولانی موسا» (ققنوس: 1382)، «دایره ها» (دورود: 1382)، «گره کور» (ققنوس: 1383)، «کی ما را داد به باخت» (کی ما را داد به باخت؟» (نیلوفر: 1384)، «آخرین سفر زرتشت» (ققنوس: 1386)، «مردگان جزیره ی موریس» (زاوش: 1391)، «سرود مردگان» (زاوش: 1392)، «دست نوشته ها» (نیماژ: 1394)، «صدای سروش» (روزنه: 1394). داستان های کشوری مورد توجه منتقدان و جوایز ادبی قرار گرفته و نقدهای متفاوتی درباره ی آن ها در طی این سال ها منتشر شده است. او از سال 1361 در شاهین شهر اصفهان ساکن است، این روزها بیش از پیش فعال است و آثار دیگری به زودی منشر می کند. در خصوص چند دهه داستان نویسی کشوری و به خصوص دوسه اثر اخیرِ او این شماره به سراغ این داستان نویس خلوت گزیده ی جنوبی رفته ایم که ماحصل این گفتگو پیش روی شماست.

 

ـ آقای کشوری، شما نویسنده‌ی پرکاری هستید اما اگر ممکن است با اولین کتابتان شروع کنیم: مجموعه داستان «بوی خوش آویشن» (فردا: ۱۳۷۲) که آغازگر حضور رسمی و حرفه‌ای شما در ادبیات داستانی بود و هنوز هم خیلی‌ها شما را با آن مجموعه به‌یاد می‌آورند. از سال ۱۳۷۲ و چگونگی چاپ این کتاب بگویید.

 

داستان نویسی را از سال 1351 با چاپ داستان «ولی افتاد مشکل ها» در صفحه ی تجربه های آزاد مجله تماشا شروع کردم. در سال 1355 کتاب کودکانِ «بچه آهوی شجاع» را انتشارات رز منتشر کرد. تا سال 1360 تعدادی داستان نوشتم که در سال 1362 آن ها را کنار گذاشتم. در سال های 1362 تا 1364داستان هایی نوشتم که نشر فردا در سال 1372 آن را در کتاب «بوی خوش آویشن» منتشر کرد. متأسفانه به علت اختلاف شرکا، نشر حدود یک سال تعطیل شد و به پخش کتاب لطمه زد.

 

ـ عمده‌ی هم‌نسلان شما قبل از دهه‌ی 70 دست به انتشار کتاب زده بودند و از این جهت انتشار کتاب اول شما با آغاز کار نویسنده‌های جوان‌تری همزمان شده بود. فضای داستان‌نویسیِ دهه‌ی 70 و بعد از آن، در مقایسه با داستان‌نویسان به‌اصطلاح نسل سوم چه تفاوت‌ها یا احیانا شباهت‌هایی داشته و دارد؟

 

نویسندگان نسل سوم از تکنیک های تازه و شیوه های نو در روایت آثارشان استفاده کردند. پس از دهه ی     70 و به خصوص در دهه ی 80 با گسترش کلاس های داستان نویسی و اقبال بیشتر برای نوشتن و چاپ، آثار داستانی از نظر کمی افزایش یافت و تعداد کسانی که به داستان نویسی روی آوردند بیشتر شد. و چون نسل سوم نویسندگان شاخصی در میان آن هاست که هرکدام سبک و سیاق خود را دارند. نوجویی نویسندگان نسل سوم در نویسندگان در این سه دهه هم تداوم دارد.

در دهه ی 70  بر شیوه های خاصی از نوشتن تأکید می شد که به مرور انواع نحله های داستان نویسی در این چند دهه در کنار هم قرار گرفتند. در این کمیت زیاد و نبود مجله های متعدد ادبی که این آثار را بررسی کنند، ممکن است آثار شاخصی به خصوص از جوانان نو قلم باشد که نادیده گرفته شود.

در دهه ی 40 و اوائل دهه ی 50  اگر کسی در مجله ای و یا جنگی داستانی چاپ می کرد، همین داستان باعث اشتهارش می شد و خوانندگان او را می شناختند. در این دو دهه، تعداد داستان نویسانمان رشد کرد اما خوانندگان ادبیات داستانی سیر نزولی طی کرد. نشریات و جنگ های ادبی که مددکار داستان نویسی اند، نه تنها رشد نکردند بلکه آن ها هم که حضور دارند، بیشترشان بعد از مدتی بنا به دلایلی تعطیل می شوند. قضاوت درباره ی نسل سوم و آن ها که در دهه ی 70  به بعد نوشتند، نیاز به گذشت زمان بیشتری دارد.

 

ـ شما متولد مسجد سلیمان هستید اما در شاهین‌شهر زندگی می‌کنید. خوزستان و اصفهان دو قطب مولد در داستان‌نویسی ما هستند. شما آیا از ادبیات مولدِ این دو، بهره گرفته‌اید؟

 

من در شهرک شرکت نفتی میانکوهِ آغاجاری متولد شدم و در 21 سالگی به مسجدسلیمان رفتم. اهل مسجدسلیمان ام و ساکن شاهین شهر.

آثار داستانی اکثر نویسندگان خوزستانی و اصفهانی را خوانده ام و می خوانم و همچنین آثار دیگر نویسندگان ایرانی و آثار ترجمه شده ی خارجی را تا آن جا که فرصت داشته باشم می خوانم. خواندن آثار خوب به نویسنده وسعت دید می دهد و او را با تجربه های جدیدی آشنا می کند. از خوانده هایم بهره گرفته ام اما شیوه ی خاص خودم را دارم؛ نه این که بگویم سبک خاصی دارم. تجربه ی زیسته و تأثیر واقعیت و تخیل ام مثل هر نویسنده و فرد دیگری خاص خودم است.

خط مشخصه ی تفاوت داستان نویسی خوزستان در دهه های پیش گرایش به برون گرایی و عینیت بود و اصفهان به درون گرایی و ذهنیت. در سال های اخیر این تفاوت ها کم رنگ شده، هرچند شاخصه ی داستان نویسی خوزستان هنوز برون گرایی است اما این تفاوت دیگر مثل دهه های پیش نیست. ادبیات داستانی ما از مرز استانی گذر کرده است.  به تازگی برای چندمین بار «شازده احتجاب» را خواندم و از خواندنش لذت بردم.

 

ـ شاید مهم‌ترین کتاب شما در سال‌های اخیر، رمان «مردگان جزیره‌ی موریس» (زاوش: ۱۳۹۱) باشد که برنده‌ی جایزه‌ی «مهرگان» هم شده. در یک نگاه، «مردگان جزیره‌ی موریس» به دلیل موضوع کار نشده‌اش بسیار جذاب به نظر می‌رسد. رمان روایت‌گر زندگی رضاشاه در زمان تبعید در جزیره‌ی موریس است، اما جذابیت‌های کتاب فراتر از ایده‌ی آغازین، و بیشتر مربوط به پیوند بستر تخیلی با موضوع تاریخی آن است. اگر بخواهیم درباره‌ی این پیوند و هم‌نشینی صحبت کنیم، آیا «مردگان جزیره‌ی موریس» می‌تواند یک رمان تاریخی باشد؟

 

وقتی بخواهیم رمانی بنویسیم که سر در تاریخ دارد، اول باید تکلیف خودمان را با تاریخ روشن می کنیم. چون «مردگان جزیره ی موریس» فانتزی نبود، پس باید با توجه به تاریخ و به مدد تخیل نوشته می شد. هیچ رمان تاریخی بدون تار و پود تخیل نوشته نمی شود. در غیر این صورت، مستندی تاریخی است و نه رمان تاریخی. در این رمان مرده هایی که هیچ وقت در زندگی شان مجال دفاع از خود را نداشتند، از میان درختان اکالیپتوس خانه ی رضاشاه در جزیره ی موریس بیرون می زنند و حرف های درگلومانده شان را به زبان می آورند.

 برای نوشتن این رمان کتاب های زیادی درباره ی رضاشاه خواندم، از جمله خاطرات ایزدی و شمس پهلوی از اقامت شان در جزیره ی موریس. اما تنها به وقایع تاریخی بسنده نکردم. سعی کردم با فضاسازی و تخیل در پیشبرد ماجراهای رمان و حضور مدام مردگان و حرف هایشان، شخصیت پیچیده ی رضاشاه را نشان بدهم. انبوه درختان اکالیپتوس در خانه ای که رضاشاه در آن ساکن بود، در واقعیت وجود نداشت. از خانه ی رضاشاه چند عکس در کتاب ها دیدم و از شهر موریس تعدادی عکس در اینترنت. به جز استفاده از این چند مورد محدود، خانه و شهر ساخته ی تخیل ام است.

 

ـ شخصیت رضاشاه در دوران تبعید، تا چه حد برساخته‌ی ذهن شماست؟ هویتِ او در این رمان چندبُعدی و گونه‌گون است، اما گاهی استیصالش نمایشی شده و به فکاهی می‌زند. «روزنامه‌ی "نوبهار" را محکم کوبید روی میز. شروع به قدم زدن کرد در طول اتاق،  به دیوار رسید. برگشت کنار میز ایستاد.» (از رمان) این آیا به هویتِ داستانیِ اثر لطمه نمی‌زند؟ رمان را از داستان بودنش دور نمی‌کند؟

 

رضاشاه در رمان، شخصیتی تاریخی ست که در فضایی تخیلی زندگی می کند. حرف هایی که بین رضاشاه و مرده ها رد و بدل می شود ریشه در واقعیت دارد. اما  رفتار و کنش شخصیت ها محاط در فضایی تخیلی است. رضاشاه با وجود آن که شخصیتی تاریخی است، اما چینش صحنه ها، شیوه و لحن و چگونگی گفتگوها، کابوس ها و فضا، روابط شخصیت ها و تدوین آن ها در ساختار رمان کار نویسنده است. نویسنده ذهنیت و علایقی دارد که در اثر نمود پیدا می کند و شخصیت ها را می سازد.

ماجرای روزنامه ی بهار فکاهی نیست، تراژدی است. برخورد رضاشاه را با اصحاب جراید و نظارت شدیدش را نشریات نشان می دهد. نمونه اش کتک زدن میرزاحسن خان صبا، مدیر روزنامه ی «ستاره ی ایران» است. میرزاحسن خان صبا تنها کاری که می کند خودش را به کنج اتاق می رساند تا شاید کمتر کتک بخورد. رمان در این صحنه بعدی از شخصیت رضاشاه را برملا می کند. شخصیت رضاشاه در جزیره ی موریس محاصره در گذشته اش است؛ گذشته ای که او را رها نمی کند و روز و شب و در خواب و بیداری سر به دنبال اش دارد.

 

ـ در نهایت می‌ماند حس باورپذیری، در آثاری که موضوعی تاریخی دارند، همیشه این مسئله پیش کشیده می‌شود. هنوز تولستوی را به خاطر روایت مستندش از ناپلئون در «جنگ و صلح» تحسین می‌کنند، در حالی که تولستوی هرگز ناپلئون را ندیده بود. در «مردگان جزیره‌ی موریس» چقدر باورپذیری برای شما مهم بوده است؟ منظور این است که اگر رضاشاهِ شما را نتوان تنها رضاشاهِ ممکن در تبعید فرض کرد، کتاب شما چه تأثیری از خود باقی می‌گذارد؟

 

رضاشاهی که در کتاب «مردگان جزیره ی موریس» تنها رضاشاه ممکن نیست، چون ممکن است به تعداد رمان هایی که در باره ی رضاشاه نوشته می شود رضاشاه ممکن وجود داشته باشد. رضاشاه رمان از یکسو رضاشاه تاریخی است که پا در واقعیت دارد و در کتاب های زیادی از کودکی تا تبعید درباره ی اش نوشته اند. از طرف دیگر نویسنده ی رمان شخصی است با پس زمینه های فکری و شیوه ی نگاه و بینش و دانسته های خود. او با این ها دست به نوشتن می زند؛ هرچند بسیاری از واقعیت های تاریخی مصالحی ست که رمان را می سازد، اما نویسنذه نقش خودش را بر کار می زند. به همین علت رضاشاه «مردگان جزیره ی موریس» تنها رضاشاه ممکن نیست. به تعداد نویسندگانی که درباره ی رضاشاه در تبعید بنویسند، رضاشاه ممکن در تبعید وجود دارد.  

 

 

 

ـ در سال‌های اخیر هم چند کتاب از شما منتشر شده است؛ از جمله می‌توان به «صدای سروش» (روزنه: ۱۳۹۴) اشاره کرد. راویِ رمان که از لندن به مسجدسلیمان (زادگاه خود شما) آمده، قرار است پدیدآورنده‌ی نوعی تقابل فرهنگی، یا مقایسه‌ی فرهنگی میان فرهنگ اروپایی و فرهنگ قوم بختیاری باشد. «فقط در خواب‌هایم انگلیسی حرف می‌زدم. صبح‌ها وحشت‌زده بیدار می‌شدم که مبادا به قول ایرانی‌ها بند را آب داده باشم.» (از رُمان) در همین یک خط هم شاهد این تقابل هستیم اما شخصیت‌ها در بستری تیپیکال رشد کرده‌اند و بیشتر تیپ‌ اند تا شخصیت؛ مثلا تیپِ راویِ انگلیسی. از این جهت، آیا این بازنمود فرهنگی در رمان «صدای سروش» به عمقِ داستانیِ خود رسیده است؟

 

مأموریت جیکاک در میان ایل بختیاری برای تقابل فرهنگی نیست. هدف مأموریت اش ایجاد خلل در روند جنبش ملی شدن صنعت نفت بود. او پیش از انجام این مأموریت در مسجدسلیمان بود و به زبان بختیاری و آداب و رسوم مردم آشنایی داشت. در لندن آموزش زبان بختیاری می بیند و عازم مأموریت اش می شود. هدف اش استفاده از زودباوری، ساده دلی، ساده اندیشی و مهربانی مردم منطقه در پیشبرد مأموریت اش بود. او در این مأموریت نه تنها انگلیسی نبود بلکه قدیسی بود فرستاده ی «صاحبِ وجود». قدیسی که برای نجات مردم منطقه از رنج و سختی و مرارت های زندگی آمده بود. خاک زیر پایش را در کیسه می کردند و از بالای در خانه ها و تیرک سیاه چادرها می آویختند تا هنگام عبور از زیر کیسه ها، آن خاک به زندگی شان برکت بدهد. او قرار بود آن ها را به جایی ببرد که بی کار و تلاش، آن چه نیاز دارند به در خانه شان بیاید و در آن مکان موعود، دیگر درد و مرض و مرگ به سراغ شان نیاید.

در رمان، جیکاک یک جاسوس تیپیک نیست. از یک طرف مأموری ست وظیفه شناس و پیگیر و سرسپرده به اهداف دولت بریتانیا که می خواهد مأموریت اش را به نتیجه برساند. از طرف دیگر گرفتار احساسات و عواطف درونی اش است که گاه سربرمی آورند و او را دچار تردید می کنند. هرچند تردیدهایش را پس می زند، اما در لحظاتی خاص می آیند و گریبان اش را می گیرند. در شروع رمان و پیش از آغاز مأموریت، جیکاک که شخص واقع گرایی است، در دامی که برای مردم منطقه می گذارد خودش هم گرفتارش می شود. او به دام خرافات می افتد. زن برهنه ی سرخ مو و بعد تصویر زن در قرص ماه و هراس اش از ماه کامل و ترس اش از به سایه افتادن در چوب درخت کی کُم(صنوبر) ارمغانی ست که با خود به لندن می برد. درپایان رمان، او جیکاک ابتدای رمان نیست؛ هرچند خودش را برای مأموریتی تازه ای آماده می کند، اما همچنان احساسات درونی اش و وظیفه اش با هم در جدال اند. اگر شخصیت تیپیک بود با خودش جدال درونی نداشت و به دام خرافات نمی افتاد و همچنان واقع گرا می ماند. و برخلاف دستو رییس اش کلارک، که عشق و زن را برایش ممنوع کرده بود عاشق نمی شد.  

 

ـ اما هویتِ دیگر کتاب در نثر آن است. چقدر نثرِ کتاب، آگاهانه یا ناآگاه، تحت تاثیر زبانِ مترجم‌ها و نثر ترجمه است؟ «کلارک پیپ نقره‌ای گل‌وبوته‌دارش را روشن کرد و دو پک پیاپی زد. بی‌صبرانه منتظر بودم تا از آن‌سوی میز ناهارخوری دهان باز کند و حرفی بزند.» (آغاز کتاب) آیا این بازتولید نثر ترجمه نیست؟

 

در شروع نوشتن داستان و یا رمان فکر نمی کنم که کی باید چه طور صحبت کند. وقتی شخصیتی دهان باز می کند و حرف می زند آن چه می گوید در حد و حدود و خاص خودش است. در این جا هم گفتگوهای جیکاک و کلارک شخصیت و منش آن ها را بروز می دهد. من اصلاً نثر ترجمه ای در گفتگوهای جیکاک و کلارک نمی بینم. هرکدام لحن خودشان را دارند که از دیگری مجزا است.

 

ـ کتاب دیگری که در مدت اخیر منتشر کرده‌اید، «دست‌نوشته‌ها» (نیماژ: ۱۳۹۴) نام دارد که روایت‌گر داستانی است پرتعلیق و گره‌خورده با تمِ جنایی. از این جهت شباهت‌هایی با «صدای سروش» دارد اما بیشتر به ژانر می‌اندیشد و می‌توان گره‌هایی از داستان‌های جنایی را در آن بازیافت. چقدر ژانر در پیش‌برد داستان «دست‌نوشته‌ها» اهمیت داشته است؟ مثلا درگیریِ مدامی که شخصیت اصلی، کسی که تنها شاهد ماجرا و قتل رخ داده در کتاب است، با خود دارد و چالشی که او را برمی‌انگیزاند، چالشی است که معرفِ ژانر است.

 

در ابتدای رمان «دست نوشته ها» نویسنده ای به قتل می رسد. رمان ظاهری پلیسی دارد، اما در نهان ماجرای دیگری است. در این رمان، مثل رمان های جنایی و پلیسی اثری از کارآگاه نیست و در پایان هم قاتل شناخته نمی شود. این شاهد است که به دنبال قاتل می گردد و انگار خود او متهم است. شاهد به دنبال قاتل می گردد و قاتل هم به دنبال شاهد. شاهد در این رمان تنهاست. او اشخاصی را که از پشت سر شبیه قاتل اند تعقیب می کند و وقتی چهره شان را می بیند دچار شک می شود، چون در شب واقعه چهره ی قاتل را ندیده است. رمان «دست نوشته ها» درباره ی دشواری نوشتن است. دست نوشته های رمان هیچ کدام به چاپ نمی رسند. رمان در پایان گره گشایی ندارد و تعلیق همچنان ادامه دارد.   

 

ـ آیا اثر جدیدی در دست چاپ دارید؟

 

رمان «کشتی توفان زده» را قرار است نشر چشمه تا آخر آذرماه در بیاورد. رمان «مریخی» را هم نشر نیماژ برای نمایشگاه کتاب در اردیبهشت 1395 منتشر می کند.

 

 

1-    کتاب هفته خبر، شماره 81 ، آینه های دردار، ص 59 تا 64

 

 

 

آن سوی دیوار موردها از غلامرضا منجزی(نقدی بر داستان استخر)

آن سوی دیوار موردها

نگاهی به داستان کوتاه "استخر"1 اثر فرهادکشوری

غلامرضا منجزی

 

   گاه از خود می پرسیم چرا یک اثر هنری در ذهن و خاطره ی ما نقشی نازدودنی ایجاد می کند؟ راز این ماندگاری چیست؟ احتمالا هر هنرمندی برای رسیدن به این هدف تلاش می کند تا اثری ماندگار از خود به جا بگذارد و از همین روست که هنرشناسان نیز در پی کشف دقایق و عوامل توفیق این آثار  برآمده اند. داستان کوتاه "استخر" یکی از آن داستان هایی است که در ذهن و خاطر خواننده اش می مانَد. من ادعا نمی کنم که این لذت و ماندگاری عام و فراگیر است، اما مطمئنم که خوزستانی ای که در گذشته و حال مداوماً با مسئله ی نفت درگیر بوده است، این لذت را احساس خواهد کرد، چون بدون کشف و شناخت نظام یک زیست بوم فرهنگی، شناخت نظام ادبیات آن ناممکن خواهد بود. منظورم به طور خاص شناخت روابط سنتی، فضای فرهنگی، تضاد و برخوردهای بحران زایی است که در مکان وقوع داستان حی و حاضر بوده است و این تنها یک سوی قضیه است. سوی دیگر آن، احساسی انسانی و موجه است که در طول داستان کلمه به کلمه شروع به متراکم شدن می کند تا در پایان داستان با وقوع یک فاجعه ی عاطفی، ضربه ی اثرگذارش را در ذهن خواننده برای همیشه به ودیعه بگذارد. بنا براین "استخر" داستانی به شدت پایان محور است و اتفاقاً همین موضوع، یکی از مؤلفه های متمایز کننده ی داستان کوتاه از سایر انواع ادبی به حساب می آید. 

گرچه چنین تلقی می شود که انتشار داستان استخر به طور کلی از فضا وگفتمان استعمار ستیزانه الهام گرفته است، اما باید آن را محصول عینیتی دانست که سال های متمادی در مناطق نفت خیز جنوب قابل رویت بوده است. شرایط اجتماعی- فرهنگی و برخورد سنتِ سخت جان و مدرنیته ی شتابان، باعث ایجاد تضاد و لحظه های تراژیک در جامعه می شد. داستان استخر روایت همین برخورد تراژیک است؛ امیدعلی باغبان "بنگله " ی (ویلای) یک انگلیسی است. در یک ظهر گرم مجید پسر نوجوان امیدعلی به شوق شنا در استخر ویلا به محل کار پدر می رود. با ترس و هیجان از لابلای دیوار موردیِ ویلا به استخر و پدرش که در اطراف آن به کار مشغول است نگاه می کند. داخل می شود و از پدر برای شناکردن خواهش می کند.  ترس از عتاب و اخراج باعث می شود که امیدعلی در ابتدا، در برابر خواهش و التماس فرزندش مقاومت کند ولی سرانجام وقتی با اصرار بیشتر فرزندش مواجه می شود به او اجازه می دهد در استخر شنا کند. در تمام طول زمانی که مجید طول و عرض استخر را بازیگوشانه شنا می کند و از تمیزی آب استخر لذت می برد، امیدعلی در تب و تابی طاقت فرساست که نکند مستر "لینک" از در عمارت بیرون بیاید.«امیدعلی لباس های مجید را برداشت و روی برگ های درون سطل گذاشت. کنار استخر روی پاهایش نشست و به در بسته ی بنگله نگاه کرد.» در تمام طول شنا، امیدعلی در موجی از لذت دیدنِ سرخوشی مجید و اضطراب سررسیدن مردخارجی شناور است و خواننده را با همین احساس توأمان و متضاد با خود همراه می کند .«نصف جون می شم تا مجید شنو کنه . اگر مستر لینک ببینه... حالا که خوابن. به این زودی بیدار نمی شن؟» سطح کیفی و لحن نزدیک و ملموس گفتگوهای بین پدر و پسر در میانه ی داستان تاثیر عمده ای در ایجاد فضای اضطراب داستان ایجاد می کند. «امیدعلی صدای بازگشت در توری بنگله را شنید. با خود گفت کی ممکنه باشه؟ مستر لینک با لباس تنیس به طرف استخر آمد.» با همین صحنه فاجعه آغاز می شود. پدر برای این که مستر لینک، مجید را در استخر نبیند، نوک دوشاخه ی چوبی را که با آن برگ های روی آب را جمع می کرد بر شانه ی پسرش می گذارد و او را به ته آب می راند تا برای لحظاتی او را از دید مستر"لینک " پنهان کند. ماندن مستر لینک به درازا می کشد و پسر در زیر آب برای خفه نشدن و جان به در بردن تقلای وحشتناکی می کند و پدر در بحران عصبیِ اخراج شدن و رنجی که به پسرش روا داشته دست و پا می زند.«مسترلینک سر تکان داد و به موردهای روبرویش نگاه کرد. مجید میله های نردبان را چنگ زد. صورتش زیر آب زلال شکسته می شد و می لرزید. فشار دوشاخه شانه اش را می سوزاند و استخوانش را خورد می کرد. با دست چپ چوب را گرفت و پس زد. کف پاهایش را به میله ی نردبان کوبید. کمی بالا آمد وفشار چوب او را به ته آب راند. پاهایش  را به کف آسمانی رنگ استخر زد و بالا آمد.» نویسنده با استفاده از جملات کوتاه و افعال پی درپی به خوبی تقلای پسر و تنش روحی پدر را به تصویر می کشد و به خواننده القا می کند. سراسر داستان نمایشی بی وقفه است و  خواننده از طریق دیدن صحنه ها، شنیدن گفتگوها و واگویه های درونی، با عناصر و شخصیت های داستان هم ذات پنداری می کند. بعد از کشاکش های نفس گیر، مستر لینک به طرف "مادام" می رود. "مجید روی آب آمد. امیدعلی به موهایش چنگ زد و به سوی خود کشاند. بغلش کرد و از پله های سنگی دوید پایین..." در سطرهای پایانی داستان امیدعلی، گیج، تحقیر شده و درمانده، فرزندش را که با حالتی جنون آمیز از او دور می شود نظاره می کند.

هرچند به احتمال زیاد "استخر" از اولین تجربه های فرهاد کشوری در داستان کوتاه است. اما به حکمِ یک دستی در ساخت، تأثیر گذاری عمده در میانه و بخش قدرتمند انتهایی اش، داستانی قوی و خوش ساخت است. داستانی که به مدد همین ساخت محکم و محتوای تکان دهنده اش در یاد خواننده باقی می ماند.   

1-بوی خوش آویشن،فرهاد کشوری، نشرفردا، 1372