کی ما را داد به باخت*

زری سترده

 

  داستان" کی ما را داد به باخت " نوشته فرهاد کشوری در95صفحه، داستانی است  بلند وبا فضای بومی و اقلیمی. در این داستان نویسنده بدون مقدمه چینی از همان سطراول با طرح چند پرسش بنیادی خواننده را به درون داستان فرو می کشد:" کی ما را داد به باخت،کی مارا فروخت به یک پول سیاه، تو را به سلطان ابراهیم کی بود... ".موضوع داستان درباره خاطرات، تلخکامی ها، بد سگالی های روزگار، نابسامانی و بی آیندگی زندگی مردی است که برای عکس پسری (پسرش) که در قاب نشسته بازگو می شود. شخصیت اصلی داستان مرد سا ده دلی است که قادر به درک پیچیدگی های روزگار و هماهنگ شدن با تغییرو تحولات اجتماعی و فهم آن چه که بر سرش رفته نیست. شیوه روایت بصورت من راوی وزاویه دید داستان اول شخص نزدیک به ذهن است.

جعفر قلی شخصیت اصلی داستان مرد ایلیاتی است که در جوانی به خاطر دزدی گوسفند مورد خشم خان قرار می گیرد. به دستور خان ابتدا به دز(سیاه چال،زندان) انداخته می شود و بار دیگر که مورد غضب قرار می گیرد برای تنبیه دستش را در روغن داغ می گذارند. خفت و خواری دست سوخته و داغ دزدی، همراه با پرسش اینکه چه کسی او را لو داده همیشه با جعفر قلی میماند. او پس از بیرون آمدن از "دز" به عنوان نگهبان در یک کارخانه متروکه مشغول به کار میشود.آنجا نیز از جهل و نادانی او سوءاستفاد ه شده و دوباره انگ دزدی  به او می زنند. این بار نیز او بدون دریافت دستمزد، حیران وسرگردان از این اتهام و ناتوان از اثبات بیگناهی خویش است. در مراحل بعد نیز به عنوان کارگر روزمزد مشغول به کار می شود که دراین جا نیز پیمانکار اگرچه همولایتی است، اما او هم به ترفندهای مختلف، تطمیع نماینده کارگران و با استفاده از سادگی روستایی شان، آن ها را می ترساند و از پرداخت دستمزد طفره می رود. با همه این تیره روزی ها جعفر قلی آن چنان در جهل و بیسوادی خود غرقه است که هنگامی که پسرش از او می خواهد برای دادخواهی ظلم خان نامه ای بنویسد و دستش را به عنوان سند این تظلم خواهی بالا ببرد برمی آشوبد و معترض می شود:" هی می گی عریضه،خجالت نکشیدی،حیا هم خوب چیزیه ...من را بردی میون یک مشت آدم ناشناس گفتی بیا میتینگ داریم. مرد سیبیلوی عینکی اومد پشت بلندگو و شروع کرد به حرف زدن از یک آدمی که خان در حقش ظلم کرده بود، دستش را ناقص کرده بود و چه وچه وچه می گفت...تو یکمرتبه چنگ انداختی مچ دستم را گرفتی وگفتی بیا بابا...هرچه گفتم ول کن، از خدا شرم کن پسر، دستم را گذاشتی تو دست مرد پشت بلندگو...من از زور خجالت زانوهام می لرزید...". جعفر قلی شرکت در میتینگ و نشان دادن دست ناقصش را یک جور بی آبرویی می داند.عدم توانایی درک تغییرات و باور به ساختار سنتی قدرت در او آنچنان پایدار است که علاوه بر پذیرش تحقیر و تضییع حقوق، از بیانش در جمع دچار احساس ترس و خواری می شود.طرح داستان ازسیر خطی تبعیت نمی کند. راوی با پرش های زمانی هربار یک دوره از زندگی خود را بازگو می کند. خاطرات کودکی با حضور مادر بزرگ (دالو)همراه می شود. دالو شیر زن ایلیاتی مهربان، دوست داشتنی وقابل احترامی است که شخصیت اول داستان به او بسیار نزدیک است. اما درنهایت به علت پیری وعدم توانایی همراهی با کوچ به سرنوشت محتوم افراد پیر، یعنی ماندن در (خرفت خانه ) تا بازگشت ایل از ییلاق تن می دهد. اندوه وانهادن مادر بزرگ در خرفت خانه و اقدام شجاعانه او وقتی تفنگچی ها به دنبال پدرهستند، فرازهای جالبی است که فضای داستان را دراماتیک، زیبا و صمیمی می کند.

در پایان جعفر قلی با گفتگو با قاب عکس تنها پسرش فضای متفاوت ولی همچنان نامعلوم زندگی نسل دوم داستان را نیز ترسیم می کند.او حتی متوجه نیست که چه برسر پسرش آمده است: ...لباس پوشیدی، گفتم :"کجا میری؟" گفتی:"دوستهام اومدن دنبالم" پشت سرت اومدم، دونفر دم در بودن، من که نشناختمشون...رفتم سندیکا، یک قفل بزرگ زده بودن به در سندیکا..." اما کار خوبی نکردی، منو تنها گذاشتی برای چه؟من موندم و تو، تو هم ول کردی رفتی، یک نامه هم ننوشتی...". داستان "کی ما را داد به باخت" با طرح زندگی  دو نسل، جعفرقلی و پسرش اگرچه خیلی مختصر، تاریخ، فرهنگ، باورها، سنت ها و روابط اجتماعی یک قوم را از اوج روابط خان سالاری تا فروپاشی ساختار ایلی، جاکنی، آوارگی، مهاجرت و تبدیل شدن ایلیاتی به کارگر روز مزد را نشان می دهد.

درون مایه داستان درباره ستمدیده گی ،بی حقوقی وجهالت است. ظلم و جهالتی که یکدیکر را در دوران خان خانی کامل و تقویت می کند.جهالت و تن دادن به آن چه که در روابط از پیش تعین شده ی ساختار ایلی می گذرد تم اصلی داستان را می سازد. جعفر قلی هیچ گاه درپی ریشه کنی ظلم بر نمی آید، پرسش او درباره اینکه چه کسی ما را داد به باخت؟ فقط به عنوان یک گره کور در ذهن اش میماند و هیچ گاه به شناخت وعمل وفراتررفتن از محدوده های ازپیش تعیین شده نمی رسد. داستان از نظر زمانی، با پرش ها و رفت و برگشت ها ضمن این که از زمان تقویمی در حال حاضر برخودار است ولی خواننده را دریک زمان تاریخی از کودکی تا میانسالی شخصیت اصلی داستان نیز قرار می دهد.خواب های جعفر قلی همچون کلیدی رویاها، آرزوها و ترس های او را باز گشایی می کند.

داستان "کی ما را داد به باخت" در شمار داستان های بومی، اقلیمی است، با این حال داستان مکان محور نبوده و حوادث و رخدادها مسأله ی محوری داستان بشمار می آیند. در رابطه با زبان ا گر چه داستان لحن بسیار شاخص بومی به خود گرفته ولی زبان بسیار مرتب و شسته رفته بکار رفته و غیر ازبرخی دیالوگ ها وگفتگوهای درونی وخودمانی پدر با پسر که بصورت محاوره ای بیان میشود در بقیه موارد حتی الامکان زبان دست نخورده مانده وجز موارد بسیار محدود (خرفت خانه، توره، پیشتاب ) سعی شده از لغات و کلمات بومی پرهیز شود تا برای همگان آشنا و قابل فهم باشد.این داستان را از نظر سبک می توان در شمار داستان های مدرن بشمار آورد. اگرچه داستان به تک گویی های درونی یا سوالات عمیق هستی شناسانه نمی پردازد. اما نابجایی فرد را در در دوران گذار نشان می دهد. تعلیق، نامعلومی وبحرانی که اگرچه هیچ گاه اوج نمیگیرد ولی پیوسته وجود دارد،ساختار داستان را شکل می دهد.

درپایان باید گفت غیر از برخی نقاط مبهم که داستان به آن نپرداخته و جا داشته که به آن بیشتر پرداخته شود مثل چرایی  سوزاندن دست در روغن داغ، یا چگونگی رابطه پدر و پسر، در مجموع توانسته روند سرگشتگی، رها شدگی بی پشتوانه در جامعه شهری، بی اعتمادی به روابط نوین اجتماعی، اطاعت و تسلیم در برابر زور، جهل و نادانی و درنهایت فرو پاشی و تغییر و تحولات اجتماعی را به شیوه ای جذاب و گیرا بیان کند

22/9/93

   * نقد رمان کوتاه «کی ما را داد به باخت»، فرهاد کشوری، نشر نیلوفر، 1384، تهران