X
تبلیغات
رایتل

هرکس دست به قلم می برد معترض است*

تا مشکل نباشد داستان شکل نمی گیرد

گفت و گوی خبرگزاری ایلنا با فرهاد کشوری

 

شما به عنوان نویسنده و هنرمند، ضرورت پرداختن ادبیات و هنر به مفهوم جامعه مدنی و بازنمایی آن در هنر و ادبیات را در چه می دانید؟

رمان دن کیشوت مهرِ پایان بر یک دوره و آغاز دوره ی دیگری ست. پایان شوالیه گری و روش اسکولاستیک در شناخت و توجه به واقعیت پیرامون انسان. دن کیشوت در عصر تازه ای زندگی می کند. اما افکارش در قرون وسطی مانده است و با اوهامش زندگی می کند. واقعیت برخلاف تصورش چیز دیگری است. طلوع رمان در اروپا آغاز دوره ای ست که فرد از زیر بار اطاعت گذشته سر بلند می کند تا بی واسطه، دنیای اطرافش را بشناسد. کم کم واقعگرایی جای ایده آلیسم را در شناخت انسان و جهانش می گیرد. با داستان های کوتاه آلن پو و گوگول و موپاسان، عصر قصه پایان می گیرد. ادبیات داستانی از ابتدا از یاوران جامعه مدنی و حقوق فردی بوده است، چون شخصیت هایش افرادی اند با هویت مشخص. دن کیشوت هنوز به فردیت نرسیده و گرفتار جهان خوانده هایش بود. خوانده هایی که چندان مطابق با واقعیت نبود. شکست دن کیشوت، آغازِ بی واسطه دیدن جهان است. ادبیات داستانی روایت زندگی، درگیری ها، مشکلات، تضییع حقوق، تبعیض و عشق و رنج و شادی و بلاهایی ست که آدم ها به سر همنوعانشان می آورند. خواست جامعه مدنی از آغاز به طور غیرمستقیم در ادبیات داستانی بوده و امروز هم در بسیاری از آثار هست. احقاق حقوق انسانی و تضییع آن وتقبیح ستمگری و زورگویی و آن چه که فردیت و نگاه انسان را محدود می کند در آثار ادبی ایران و جهان کم نیست. این آثار با ظرافت و تمهید داستانی نوشته شده اند. ادبیات داستانی اگر در خدمت خودش باشد، مسائل انسانی را بهتر می تواند نشان دهد. نویسنده هم برای نوشتنِ آزادانه و بدون سانسور به وجود جامعه مدنی و رعایت حقوق فردی نیاز دارد. برای همین است که صاحبان قدرت نویسندگان را به دیده ی مزاحم می بینند.

به نظر شما یک نویسنده چگونه و به واسطه چه فضاهای داستانی و شخصیتی می‌تواند  به بازنمایی جامعه مدنی و خلق فضاهای مدنی در آثارش بپردازد؟ به عبارتی یک رمان چگونه می‌تواند از اصول دموکراتیک گذر کند؟

کسی که دست به قلم می برد و می نویسد، معترض و منتقد است. او از صف روزمرگی بیرون زده تا حرفش را بزند. حتماً چیزی در خانه اش، محله اش، آدم های دور و برش، شهرش، سرزمین اش و دنیایش او را جا کن کرده که تنها مفر و دلیل زندگی اش را در کلمات جستجو می کند. او به قصد تمجید و تعریف و رضایت نمی نویسد. نویسنده خودش مشکل دارد. برای همین است که می نویسد. منحنیِ سیر داستان و رمان خط مستقیم نیست. اگر شخصیت داستانی مشکلی نداشته باشد و همه چیزش به قاعده باشد اصلاً داستانی پا نمی گیرد. داستان گره و کشمکش و تعلیق و گره گشایی دارد. خواننده، داستانی که این ها را نداشته باشد نمی خواند.

رمان بیانیه نیست. قرار نیست از اصول دموکراتیک عبور کند و یا به بازنمایی جامعه ی مدنی بپردازد. رمان چون به مدد تخیل نوشته می شود، خود به خود دموکراتیک است. مشروط بر آن که پلی نباشد برای عبور سیاست و ایدئولوژی. انسان و سیاست و جامعه و آزادی و حقوق فردی، رنج، عشق، غم و شادی در این آثار هست. نویسنده ی مستقل به تبعیض نژادی و قومی و مذهبی و عقیدتی معترض است. گواهش شاهکارهای ادبی جهان است و آثار شاخص نویسندگان ما. در جنگ جهانی دوم، بسیاری از نویسندگان در برابر نازیسم ایستادند. عده ای از آن ها به زندان افتادند و گروهی به مهاجرت از کشورشان و یا اروپا تن دادند. گروهی هم جانشان را در این راه دادند. سلین ها و کنوت هامسون هایِ شیفته ی نازیسم انگشت شمار بودند.      

اگر بپذیریم جامعه مدنی به گروه های به حاشیه رانده شده و گروه های اقلیت صدا و تریبون می دهد، به گمان شما در ادبیات کدام یک از نویسندگان و داستان نویسان ایرانی توانسته اند این مهم را بازنمایی کنند؟

جامعه مدنی کارش محدود به دادن تریبون نیست. جامعه مدنی برای تمام  افراد جامعه است. یکی از ارکانش حقوق فردی ست. احترام به فرد و حقوق اوست، از هر رنگ و نژاد و دین و عقیده و طبقه ای.

شخصیت های آثار بیشتر نویسندگان ایرانی آدم های حاشیه ای و رانده شده اند، یا کسانی اند که حقوق شان پایمال شده است. آدم هایی که به بازی گرفته نمی شوند. خواسته و مشکلشان لاینحل مانده است. داستان کوتاه درخشان «زنی که مردش را گم کرد» ازصادق هدایت، از جامعه مدنی نمی گوید اما ماجرای زنی(زرین کلاه) را روایت می کند که شوهرش(گل ببو) ترکش می کند و به ولایت اش، روستایِ زرین آباد مازندران می رود. زرین کلاه از تهران می رود و گل ببو را پیدا می کند. گل ببو با زن دیگری ازدواج کرده است و منکر آشنایی با او می شود. زرین کلاه کودکش را جلو در خانه ای می گذارد و با اولین مردی که از راه می رسد، می رود. در این داستان زن حتی به فکر شکایت از همسرش هم نمی افتد. رفتار همسرش را تقدیر زندگی اش می داند. قصد هدایت از نوشتن این داستان کوتاه، سخن گفتن از جامعه مدنی نیست. اما حقوق از دست رفته ی زن را استادانه روایت می کند.

توجه جامعه مدنی، معطوف به صداهای خاموش و به محاق رفته، مثل اقلیت های مدنی (معلولین، سالمندان، زنان، کودکان، مهاجرین) است، بازتاب چنین صداهایی در ادبیات داستانی به خصوص در آثار دو دهه ی اخیر را چه گونه ارزیابی می کنید؟

با کلمه ی اقلیت موافق نیستم. شاید در سرشماری جمعیتی زن ها از مردها بیشتر باشند. اقلیت به نظرم واژه ی تحقیرآمیزی ست.. مردم همه در یک چیز مشترک اند. ایرانی بودن. اگر زن های کارگر را جدا می کردیم و می گفتیم زنان طبقه ی کارگر و یا زنان طبقه ی متوسط. یا کودکان کار، موافق بودم، چون منافع مشترکی دارند. نام اقلیت، به حاشیه راندن آدم هاست. حتی اگر به حاشیه رانده شده باشند اقلیت را درست نمی دانم. در چند دهه ی گذشته خوشبختانه زن ها به طور جانانه ای وارد عرصه ی داستان نویسی شدند. به همین علت شخصیت اصلی بسیاری از آثارشان زن ها هستند. تلاشی برای احقاق حقوقشان.

نوشتن درباره ی کودکان در تخصص کودک و نوجوان نویسان است و حتما به کودکان پرداخته اند و از چند و چونش اطلاعی ندارم. اما کودکان هم در کنار بزرگسالان در آثار داستانی حضور دارند. سالمندان جای کمی در ادبیات داستانی ما دارند. فکر می کنم معلولین باید دست به قلم ببرند و از خودشان و دنیایشان بنویسند. در مورد مهاجرت هم نویسندگان در خارج از کشور کارهای شاخصی نوشته اند. نسیم خاکسار با رمان های «بادبان ها و شلاق ها» و «فراز مسند خورشید»، عباس معروفی با رمان های «فریدون سه پسر داشت» و «تماماً مخصوص»، رضا قاسمی با «همنوایی شبانه ارکستر چوب ها» و ...

 

آیا با برخورد آموزشی با متون و آثار ادبی و هنری که در راستای فهم جامعه مدنی قرار گیرد، به عنوان یک هنرمند و داستان نویس موافقید؟ نکات مثبت یا منفی آن را برشمرید؟

اگر رمان و یا داستانی به قصد تبلیع جامعه مدنی نوشته شود، تأثیرگذار نخواهد بود.  نویسنده برای نوشتن اثرش توصیه نمی پذیرد. اصلاً یکی از نقاط قوت داستان نویس، اختیارش در نوشتن است. تحمیل هر نگرشی از بیرون، به ویژه از نوع تعلیمی اش به اثر آسیب می زند. در تعلیم و تربیت هم شیوه ی غیرمستقیم، تأثیر بیشتری از روش مستقیم دارد. ادبیات داستانی باری را حمل نمی کند و آن چه دارد در درونش است. در صحنه و روایت و گفتگو و توصیف و شخصیت پردازی. مسائل انسانی، جامعه مدنی، سیاست، جامعه، زمانه، همه در رمان وجود دارد. باری بر دوش رمان نیست. یکی از دلایل مهمی که ما ادبیات داستانی می خوانیم این است که چهارچوب پذیر نیست. جایش فراتر از چهارچوب هاست.

به گمان شما تا چه حد تأثیر دیدگاه‌های لوکاچ در پیوند ادبیات و جامعه‌شناسی و انگاره‌های رآلیستی می تواند در آفرینش و فهم معنای جامعه مدنی در ادبیات داستانی و هنر کمکی به آفرینشگران ادبی و هنری کند؟

لوکاچ تئوریسین ادبی برجسته ای است که نگاهی جامعه شناسانه به ادبیات داستانی دارد. بسیاری از تئوریسین ها و منتقدینی که دیدگاه جامعه شناسانه دارند، از او تأثیر گرفته اند. نامدارترین شان لوسین گلدمن است. لوکاچ رئالیسم را مکتبی ایده آل برای داستان نویسی می دانست و با آثار مدرن میانه ی چندانی نداشت. ادبیات داستانی چند قرن پیش از لوکاچ آغاز شد. ادبیات است که تئوری ادبی را می سازد. نویسنده از تئوری ادبی می آموزد، اما بر اساس آن داستان نمی نویسد. تئوری ادبی دستورالعمل داستان نویسی نیست.

* خبرگزاری ایلنا، خانم ولی پور