X
تبلیغات
رایتل

گفتگوی فردین کوراوند با فرهاد کشوری

نوشتن، یک عمر شاگردی است1

 

فرهاد کشوری متولد سوم تیرماه 1328 در میانکوه استان خوزستان است. نویسندگی را از سال 1351 و در مجله تماشا شروع کرد. اصالتاً مسجدسلیمانی است و حال و هوای این شهر در آثارش نمودی پر رنگ داردو ارز آنجا که اهل هیاهوی معمول فضای ادبی ما نیست، تعدادو تنوع آثار منتشر شده اش شگفت زده ات می کند. از وی آثاری چون بجه آهوی شجاع(داستان کودکان/ 1355/ انتشارات رز/ تهران)، بوی خوش آویشن(مجموعه داستان/1372/نشر فردا/ اصفهان)، شب طولانی موسا(رمان کوتاه/1382/ نشر ققنوس/تهران/ نامزد دوره چهارم جایزه گلشیری، سال 1383)، دایره ها)مجموعه داستان/ 1382/ دورود/ شاهین شهر)، گره کور مجموعه داستان)/ 1383/ نشر ققنوس/تهران)، کی ما را داد به باخت؟ (رمان کوتاه/ 1384/ نشر نیلوفر/ تهران/ نامزد دوره ی ششم، جایزه جایزه گلشیری، سال 138)، آخرین سفر زرتشت (رمان/ 1386/ نشر ققنوس/ تهران رمان سوم جایزه ادبی اصفهان، ششمین دوره، 1387)، مردگان جزیره ی موریس (رمان/ 1391/ نشر زاوش[چشمه]/تهران/ رمان برگزیده جایزه مهرگان ادب [دوره سیزدهم و چهاردهم 1393])، سرود مردگان(رمان/ 1392/ نشر زاوش[چشمه]/ تهران)، دست نوشته ها(رمان/ 1394/  نشر نیماژ/ تهران)، صدای سروش (رمان/ 1394/ نشر روزنه/ تهران)، کشتی توفان زده (رمان/ 1394/ نشر چشمه/ تهران ) منتشر شده است. آثار فرهاد کشوری مورد اقبال منتقدان واقع شده است و موفقیت هایی هم برای وی به همراه داشته است. کشوری هم اکنون شاکن شاهین شهر اصفهان است. به بهانه انتشار آثار تازه اش با وی به گفتگو نشستیم.

 

از شروع فعالیت داستانی‌تان بگویید

پیش از آن که داستان بنویسم، شعر می گفتم. حاصل این دوره ی کوتاه، چند شعر و شعرک چاپ شده در مجله های فردوسی و تماشا است. اولین داستانی که نوشتم «ولی افتاد مشکل ها» بود که در صفحه ی تجربه های آزاد مجله ی تماشا در سال 1351چاپ شد. اولین کتابی که چاپ کردم، «بچه آهوی شجاع»، داستانی برای کودکان است که انتشارات رز در سال 1355 آن را منتشر کرد.

 

 شما متولد میانکوه آغارجاری هستید و تا بیست سالگی در آن جا زندگی کردید و از بیست و یک سالگی تا سی و یک سالگی در مسجد سلیمان بودید. چرا بیشتر آثارتان درباره ی مسجدسلیمان است؟

پدربزرگم در دوران قاجار، پس از به نفت رسیدن «چاه شماره یک» از روستای «ناغان»در چهارمحال و بختیاری امروزی به مسجدسلیمان آمد، ازدواج کرد و دکانی در کاروانسرا کَللگِه راه انداخت. وضع مالی بدی نداشت که پس از مرگ اش، چهار پسرش دکانش را به باد دادند. پدرم در مسجدسلیمان متولد شد و همانجا هم ازدواج کرد. بعد رفت آغاجاری و در شرکت نفت استخدام شد. برای همین وقتی رفتم مسجدسلیمان حس کردم آن جا خانه ی گمشده ام است. معلم شدم و می خواستم تا پایان کارم همانجا باشم که شغل ام را از دست دادم و بیکار شدم.

 

چه کسانی بر روند ادبی و اندیشگی شما تاثیرگذار بوده اند؟

از سن ده یازده سالگی شیفته ی سینما بودم. در سینمای کارگری البرز میانکوه می رفتم می نشستم روی صندلی های ردیف اول. اگر جا گیرم نمی آمد ردیف دوم می نشستم تا به پرده نزدیکتر باشم. در صحنه های حساس فیلم، به خصوص در فیلم های وسترن و ماجرایی، وقتی شخصیت اصلی فیلم سر بزنگاه می رسید و یا حساب آدم های بد را می رسید ما دوسه ردیف اول کف می زدیم و غرولند و اعتراض پشت سری هامان را می شنیدیم. بهترین آثار سینمایی آمریکا و اروپا را با دوبله ی خوب در سینماهای شرکت نفت نمایش می دادند. در دهه های شصت و هفتاد میلادی، نگاهی انسانی بر فیلم های هالیوود غالب بود. کسانی که در شرکت نفت این فیلم ها را وارد می کردند لابد می دانستند که تعدادی از تماشاچیان کم سن و سال را گرفتار جادوی سینما می کنند. جادویی که اثری ماندگار بر آن ها می گذارد و رهایشان نمی کند.

قبل از آشنایی با سینما جزو علاقمندان و خوانندگان مجله ی اطلاعات کودکان بودم. پاورقی ای داشت درباره ی آریوبرزن سردار ایرانی که در برابر یورش سپاه اسکندر مقاومت می کرد. وقتی اطلاعات کودکان شماره جدید را می خریدم با شوق آن را ورق می زدم تا ادامه ی داستان را بخوانم. سرانجام آریوبرزن بر اثر خیانت شکست می خورد. من ناراحت شدم و بر این شکست حسرت خوردم.

اولین کتابی که خواندم امیرارسلان نامدار بود. آن موقع کلاس چهارم ابتدایی بودم. وقتی پدرم فهمید کتاب امیر ارسلان را می خوانم، می خواست مانع خواندن ام شود. چون فکر می کرد هرکس این کتاب را بخواند آواره می شود. کتاب را دور از چشم پدرم خواندم. چند سال پیش امیر ارسلان نامدار را دوباره خواندم و مثل گذشته از آن لذت نبردم و حتی از جاهایی از کتاب بدم آمد. از جمله ویرانی کلیساها و کشتن کشیش ها. بعد آثار پلیسی میکی اسپیلین با کارآگاه مایک هامر اش را خواندم و کتاب های دیگری چون «امشب اشکی می ریزد». سال دوم دبیرستان بودم و تابستان، کتاب «زردهای سرخ» از ادگار اسنو را از بقالی خریده بودم که در کنار اجناس دیگرش، نوشت افزار و چند تایی کتاب داستان هم می آورد. «زردهای سرخ» داستان انقلاب چین بود. آن قدر برایم جذاب بود که در طول تابستان و از بی کتابی آن را پنج بار خواندم.

اما کتابی که من را تکان داد «زندگی گالیله» از برتولت برشت بود. سال سوم دبیرستان بودم. یکی از همکلاسی هایم که می دانست کتاب می خوانم، روزی نمایشنامه ی «زندگی گالیله» برتولت برشت را به من داد و گفت عمویم از مسجدسلیمان آمده و این کتاب را با خودش آورده و داده به من تا بخوانم. من هم اصلاً حوصله ندارم. کتاب را بردم خانه و شروع کردم به خواندن. عبدالرحیم احمدی مترجم کتاب، مقدمه ی فوق العاده ای برای کتاب نوشته بود. خواندن نمایشنامه ی گالیله انگار چشمانم را باز و چیزی به من اضافه کرد که کتاب های میکی اسپیلین و سایر کتاب های عامه پسند فاقدش بودند. احساس کردم آدم دیگری شده ام. «زندگی گالیله» یِ برشت سلیقه ی کتابخوانی ام را دگرگون کرد. کلاس چهارم بودم که کتابدار مسجدسلیمانی کتابخانه ی دبیرستان، کتاب جنگ «شکر در کوبا»یِ سارتر را به من داد. کتابخانه دبیرستانمان عمر کوتاهی داشت و بعد از چند ماه آن را بستند. تأثیر «جنگ شکر در کوبا» بر من مثل مقدمه و نمایشنامه ی «رندگی گالیله» بود.

در سال 1350 به اتفاق پدر و مادرم به مسجدسلیمان رفتیم. در مقایسه با میانکوه انگار به پاریس رفته بودم. در کتابفروشی های «بال افکن» و «اندیشه » انواع رمان ها و مجموعه داستان ها منتظر بودند تا دستی آن ها را از قفسه ای بردارد، بخرد و ببرد خانه و بخواند تا جهانی در برابرش قد برافرازد و او را دور کند از دنیایی که بر وفق مرادش نبود. در مسجدسلیمان بود که پیگیرتر شروع کردم به خواندن آثار نویسندگان و شاعران ایرانی و خارجی که تا امروز همچنان ادامه دارد.

نمی توانم بگویم پدرم، برادرم، معلم و دبیرم و یا عمو و پسر عمو و همسایه ای، کسی به من گفته باشد کتاب بخوانم و او بوده که در ابتدا به کتاب خوانی تشویق ام کرده باشد، نه کسی نبوده. اما در آن برهوت فرهنگی میانکوه به جز دوست سالیان و همیشگی ام غلامرضا بهنیا که در سال ششم دبستان کمدی کتاب داشت و کتاب می خواند، کس دیگری را از جمع کتابخوان ها در آن جا ندیدم. اگر هم بود من نمی شناختم. کسی که رودر رو بر من تأثیر گذاشته باشد که شروع بکنم به خواندن، نه کسی نبود. قبلاً از تأثیر سینما و پشت سرم گفتم. از تأثیر «زندگی گالیله» و «جنگ شکر در کوبا». عموی مسجدسلیمانی همکلاسی ام و کتابدار مسجدسلیمانی کتابخانه ی چند ماهه ی مان در سال چهارم دبیرستان.

در خلاء علاقمند به ادبیات داستانی نشدم. سینما، سینمای انسانی آن سال ها نقش مهمی داشت. نقشی بر ذهن و فکرم زد که در روایت داستان، شیوه ی نمایشی را ترجیح می دهم. بعد هم آثار نویسندگان ایرانی و خارجی. بخواهم از تأثیرشان بگویم، یکی دوتا نیستند. بسیاری از کتاب ها را می خوانم و از آن ها می آموزم. سال هایی که معلم بودم یاد گرفتم که باید شاگرد خوبی باشم. نوشتن هم یک عمر شاگردی است. فقط مرگ به شاگردی و آموختن ما پایان می دهد.

 

نخستین اثر منتشر شده‌ی شما، در حیطه ادبیات کودک و نوجوان بود. چه شد که بعد از کتاب «بچه آهوی شجاع» (نشر رز:1355) در این بخش فعالیتی نکردید؟

از اوائل دهه ی پنجاه تا پیش از انقلاب، بسیاری از آثار داستانی که برای کودکان و نوجوانان نوشته می شد، نیم نگاهی به بزرگترها داشت. بیشتر خوانندگانِ آثار داریوش عبدالهی بزرگسال بودند. عبدالهی نویسنده ی مشهوری بود که بعد از انقلاب اشتهارش به سرعت افول کرد. گذشته از این آثار، ادبیات کودکان نویسنده ی معترض و شریفی چون صمد بهرنگی داشت که در جامعه ی فرهنگی و اهل ادب شناخته شده بود. او زندگی کودکان تهی دست، زحمتکش و فراموش شده را وارد ادبیات کودکان و نوجوانان کرد. من هم معلم آ بودم و نویسندگانی چون صمد بهرنگی، علی اشرف درویشیان و نسیم خاکسار الگوهایم بودند. هرچند شاگرد چندان خوبی نبودم. درویشیان و خاکسار هم داستان هایی برای کودکان نوشته بودند و به ادبیات کودکان و نوجوانان توجه داشتند. من هم چون بسیاری از علاقمندان به ادبیات کودکان، بخشی از این آثار را می خواندم. مطالعه ی آثار کودکان و سروکار داشتن ام با آن ها در مدارس، باعث شد داستان بچه آهوی شجاع را بنویسم. در این داستان سمبولیک تلاش آهوان برای رهایی از ستمِ پلنگی است که آن ها ر ا می خورد. سرانجام، بچه آهویی با خوردن سم می رود جلو پلنگ. پلنگ او را می خورد، مسموم می شود و می میرد. نگاهی ساده لوحانه به انسان و مسئله ی لاینحل دوران اش، ستم. آن هم در قالب داستان حیوانات. بچه آهوی شجاع اولین و آخرین اثری بود که برای کودکان نوشتم و دیگر سراغ کارِ کودکان نرفتم.

 

 اولین مجموعه داستان شما «بوی خوشِ آویشن»(فردا:1372) است. از «بوی خوشِ آویشن» بگویید.

در اردیبهشت شصت و یک از مسجدسلیمان رفتم و ساکن شاهین شهر شدم. تا آن سال تعدادی داستان کوتاه نوشته بودم. در شاهین شهر شغل معلمی ام را پیش تر از دست داده بودم و بیکار بودم. نشستم به خواندن آثار ادبی و به خصوص آثار داستانی. خواندن کاری است که خوشبختانه هیچ وقت از آن خلاصی ندارم. در همان سال آن چه پیش تر نوشته بودم خواندم و پاره کردم، چون از نگاه خودم نمره ی قبولی نگرفته بودند. در سال 1362 شروع کردم به نوشتن و تا سال 1364نه داستان کوتاه نوشتم که مجموعه ی بوی خوش آویشن شد و نشر فردا در سال 1372 آن را منتشر کرد. داستان های بوی خوش آویشن، بیشتر داستان های شرکت نفتی و مناطق نفت خیز اند. مکان بیشتر داستان ها مسجدسلیمان است

 

 بعد از چاپ بوی خوش آویشن در سال 1372 ، در دهه ی هشتاد چه آثاری از شما منتشر شد؟

آثاری که در دهه ی هشتاد از من منتشر شد عبارتنداز:

1- رمان کوتاه «شب طولانی موسا»، نشر ققنوس 1382، تهران 2- مجموعه داستان «دایره ها» نشر درود 1382شاهین شهر 3-مجموعه داستان «گره کور»، نشر ققنوس ، تهران1383 4- رمان کوتاه «کی ما را داد به باخت؟» نشر نیلوفر، 1384، تهران 5- رمان «آخرین سفر زرتشت»، نشر ققنوس، 1386، تهران

 

 از نویسندگانی که به نوعی با آنان در ارتباط بودید، بگویید.

گاهی اشخاصی بر ما تأثیر می گذارند که از ما بسیار دورند و حتی ما آن ها را ندیده ایم و چند قرنی و چه بسا قرن ها از مرگشان می گذرد. ادبیات داستانی از بدو تولدش در چند قرن پیش، بی مرز بود. سروانتس، استاندال، بالزاک، فلوبر، داستایوسکی، تولستوی،چخوف، جویس و فاکنر تا نویسندگان بزرگ این روزگار را در هرجای جهان و به هر زبانی می شود خواند. در شاهین شهر چند سالی از اقامت ام گذشته بود که با جمشید خانیان و اسفندیار پیرشیر چند سالی هر هفته یا دوهفته یکبار دور هم می نشستیم و داستان می خواندیم و درباره اش حرف می زدیم. سال های خوب و پر ثمری بود اما با گذشت چند سال این جلسات دیگر برگزار نشد.

سال های بعد به جز استثناهایی، به علت گوشه گیری ام با محافل ادبی ارتباطی نداشتم. اما با نویسندگان دیدارهای محدودی داشتم که بر من اثر بسیار گذاشت. در سال(به گمانم 66 بود). در یکی از جلسات پنجشنبه های زنده یاد گلشیری شرکت کردم. چند ماه پیش ترش تعدادی از داستان هایم را گلشیری فرستاده بودم. در آن روزها بیکار و به دنبال کار بودم و دستم جایی بند نشده بود. کرایه خانه ام شش ماهی عقب افتاده بود و آخر هرماه پسر صاحبخانه می آمد سراغ اجاره های عقب افتاده و من وعده ی ماه بعد را می دادم و او می رفت. صاحبخانه ام خوزستانی و بختیاری بود و باز هم به معرفتش که نخواست خانه را تحویل بدهم و تحمل کرد تا بالاخره کرایه های عقب افتاده ام را دادم. روزگاری بود که هروقت از خانه بیرون می زدم به خودم می گفتم مبادا یادم برود و سوار تاکسی بشوم. چون بیشتر اوقات حتی یک تومان هم توی جیب ام نبود. در این اوضاع داستان هایم را برای گلشیری فرستادم. مدتی بعد نامه ای از گلشیری به دستم رسید. نمی دانم در آن اوضاع و احوالی که داشتم چند بار نامه را خواندم و چه شوقی داشتم از دریافت آن نامه، آن هم از نویسنده ی بزرگی که آثارش و خودش را خیلی دوست داشتم. داستان هایم را خوانده بود و از داستان استخر نوشته بود و حتی پیشنهادی برای دوباره نویسی اش به شیوه ی دیگری داده بود. از من خواسته بود در جلسه ی پنجشنبه شرکت کنم. به تهران رفتم و برای دومین بار گلشیری را از نزدیک دیدم. بار اول آبان ماه 1356 در دانشگاه صنعتی آریامهر، جلسه ی سخنرانی سعید سلطانپور بود که پلیس عده ای را جلو در ورودی دانشگاه دستگیر کرده بود. برای آزادی دستگیرشدگان در سالن سخنرانی دانشگاه تحصن شد. تحصنی که بیست ساعتی به درازا کشید. گلشیری هم جزو متحصنین بود.

جلسه ی آن روز پنجشنبه ها درباره ی «غلط ننویسیم» زنده یاد ابوالحسن نجفی بود و خودش هم  حضور داشت. نظر حاضران در جمع را درباره ی کتاب اش به دقت گوش می داد. منش و شیوه ی بی ادعای استاد نجفی را در آن جلسه هیچ وقت فراموش نمی کنم. در پایان جلسه قرار شد دوهفته ی بعد بیایم و داستان بخوانم. متأسفانه به علت مشکلاتی که داشتم نرفتم. و دیگر این نویسنده بزرگ و انساندوست را ندیدم. اما در سال 69 در مصاحبه ای با فرج سرکوهی که در مجله ی آدینه چاپ شد، نامی از من برده بود. تآثیر گلشیری چه پیش از دیدارش در جلسه ی پنجشنبه، چه بعد از آن بر من ماند. گلشیری نه تنها برای آثار درخشانش از نویسندگان بزرگ ماست، بلکه در عرصه ی فرهنگی وآموزش داستان نویسی و اعتلای آن هم نقش مهم و ماندگاری دارد.

نویسنده ی دیگری که در اواخر دهه ی شصت با او آشنا شدم محمد محمدعلی بود. نویسنده ای شاخص و شریف که دوست دارد کسانی که دست به قلم می برند دیده شوند. تعدادی از از داستان هایم را برایش فرستادم. داستان استخر را به عباس معروفی داد که در گردون شماره ی 2 چاپ شد. داستان استخر بعدها به همت معروفی در مجموعه ای از داستان های گردون به زبان آلمانی ترجمه شد. محمدعلی هروقت مسئولیت صفحه ی ادبیات داستانی مجله ای را به عهده می گرفت، هرکار خوبی که به دستش می رسید چاپ می کرد. رمان کوتاه «شب طولانی موسا» را محمدعلی به نشر ققنوس داد و باعث چاپش شد.

در دهه ی هشتاد با زنده یاد فتح الله بی نیاز داستان نویس و منتقد خوزستانی ساکن تهران آشنا شدم. «شب طولانی موسا» و «دایره ها» را بعد از چاپ برایش فرستادم و خواند. از این نویسنده ای پرتلاش و شریف، در طول سال های آشنایی دورادورم با او که تا روز مرگش ادامه داشت، مهربانی بسیار دیدم. بی نیاز را تنها یک بار دیدم. آن هم در مراسم ی دوره ی سیزدهم و چهاردهم(اسفند 1393) جایزه «مهرگان ادب» که «مردگان جزیره ی موریس» رمان برگزیده اش بود. در آن جا با انسان وارسته و شریفی روبه رو شدم که پیش از دیدارش، چنین تصویری از او در ذهن داشتم.

از سال هشتاد و نه از اعضای هیئت تحریریه «فصلنامه زنده رود» ام. بهترین مشوقان ام در سال های نوشتن، دوستانم اند که موهبتی اند در این دنیای بی سر و ته و هراسناک.

 

توجه شما به شخصیت‌های تاریخی جالب است. چند اثر شما با تکیه و تاکید بر زندگی شخصیت‌های تاریخی خلق شده اند. چه عللی شما را بر این گزینش‌ها مصر می‌کند؟

آشنایی زدایی و اسطوره شکنی. هر هنرمندی هم با خودش و هم با محیط اش چالش دارد. اگر چالش نداشته باشد نمی تواند بنویسد. اگر هم بنویسد چه می خواهد به خواننده بدهد؟ همه چیز خوب و بروفق مراد است و ملالی نیست جز دوری شما!؟ نویسنده مثل همه ی کتابخوان ها که با کار فرهنگی و هنری و ادبی سرو کار دارند، ذهنیت و اندیشه ای دارد که با آن به آدم ها و جامعه و دنیا نگاه می کند. وقتی مدام می شنود استبداد رضاشاه را به خاطر کارهایی که برای عمران مملکت و دگرگونی چهره ی آن انجام داد فراموش می کنند و اهمیت نمی دهند که چرا آزادی، مهمترین دست آورد مشروطه در دوره ی رضاشاه، جایش را به اختناقی مخوف داد و کسانی چون تیمورتاش و داور که در دگرگونی چهره ی ایران از قهقرای قاجاری نقش اساسی داشتند و به رضاشاه خدمت زیادی کردند، به جای پاداش، مرگ نصیبشان شد؟ آدمی چون فروغی را از سال 1314 خانه نشین کرد و مشتی سیاستمدار چاپلوس و درجه سه را به کار گماشت که عاقبت هم همان ها سلطنت اش را به باد دادند. در این جا نویسنده با دیدن تضاد بین واقعیت تاریخی و اذهان عده ای که می خواهند خیلی چیزها را به باد فراموشی بسپارند و از صفحه ی روزگار محو کنند، چشم انداز اش از واقعه ی تاریخی را به مدد تخیل عیان می کند. آخر یکی از کارهای هنر جلوگیری از فراموشی است، برای کنار زدن خاک و خاشاک و عیان کردن آن چه که شاید به عمد در پس غبار زمانه پنهان شده باشد. این تقابل، چالش ذهنی نویسنده می شود تا وقایع را از منظر خودش روایت کند.

 احضار شخصیت‌های تاریخی (مثلا در آثار شما: رضا شاه، عبدالحسین تیمورتاش، مستر جیکاک و...) چه کارکردی در روند فکری و فرهنگی مخاطب داستان امروز دارد؟

امروز داستان از امکان های بسیاری استفاده می کند که تاریخ هم یکی از آن هاست. آن هم تاریخی که هرکس به شیوه ی خودش می نویسدش تاچشم اندازی را به خواننده عرضه کند. رمان محدودیت و سقف ندارد. نه علم است که درپی اثبات چیزی باشد و نه فلسفه که در پی دستگاهی فلسفی. آن چه که ادبیات داستانی را از علم و فلسفه جدا می کند، گستردگی تخیل و تأثیرش بر شکل گرفتن اثر است. ادبیات داستانی مرز و محدودیت زمانی و مکانی برای سوژه یابی ندارد. سوای همه ی این امکان ها، نویسنده فکر می کند شاید بتواند کلافی را باز کند. گشودن کلافی تاریخی بر بستر تخیل. از این ها گذشته، نویسنده می نویسد چون بار متورمی در ذهن و فکر و خیالش دارد که آن را با نوشتن و به چاپ رساندنش زمین می گذارد.  

 

متولدین دهه‌ی سی جنوب (خوزستان) از درخشان‌ترین چهره‌های هنر و ادب این خطه هستند. از ناصر تقوایی و امیر نادری تا  بهرام حیدری، هوشنگ چالنگی، هرمز علی‌پور ، کیانوش عیاری ، نسیم خاکسار، و بسیارانی دیگر. چه تفاوتی میان هنرمندان (خاصه نویسندگان) این دهه، از نظر زیست و مدل زندگی، با نویسندگان امروز قایل می‌شوید؟

نویسندگان و شاعران و سینماگران شاخصی را که نام بردید همه یا متولدین شهرهای نفتی اند و یا در آن شهرها بزرگ شده اند. انگلیسی ها استعمار و مدرنیسم را با خود آوردند. مدرنیسمی که در تقابل با سنت ما بود و در بعضی عرصه ها چون صنعت و سینما بر شیوه ی زندگی و نحوه ی تفکرمان اثر گذاشت. نمایش شاهکارهای سینمایی جهان در سینماهای کارگری و کارمندی شرکت نفت در این تحول و دگرگونی اثر گذار بود. در سه شهر اهواز و آبادان و مسجدسلیمان جریان های ادبی و هنرمندان تأثیرگذاری داریم. چرا در دزفول و شوشتر و بهبهان و سوسنگرد این اشخاص اثرگذار و جریان ساز را نمی بینیم. ممکن است کسی بگوید در میانکوه و امیدیه که مناطقی شرکت نفتی اند چرا این اشخاص و جریان های هنری ادبی به وجود نیامدند و پدیدار نشدند؛ برای این که در اهواز و آبادان و مسجدسلیمان تعداد افراد غیر شرکتی ساکن آن شهرها از شرکت نفتی ها بیشتر بود. حاشیه نشین ها و غیر شرکتی ها در جریان های فکری و هنری آن سال ها در کنار صنعت نفت تأثیر زیادی داشتند.

بعد از کودتای بیست و هشت مرداد، برکناری و حصر دکتر مصدق و به زندان افتادن و اعدام گروهی از اهل سیاست، سرخوردگی و یأس گروه زیادی از روشنفکران و ممنوعیت تحزب و فعالیت های سندیکایی، گروهی از علاقمندان به ادبیات داستانی را به کار ترجمه واداشت تا به اعتلای فرهنگی جامعه کمک کنند. متولدین دهه ی بیست در اواخر دهه ی سی نوجوان و جوان بودند. با دیدن شاهکارهای سینمایی و خواندن آثار ادبی ایرانی و خارجی و شنیدن و خواندن از دوره ی سیاسی نسبتاً آزاد سال های پشتِ سر و اختناقی که در آن گرفتار بودند، آن ها را به فکر وامی داشت و شق سومی هم در ایجاد این جریان مؤثر بود و آن هم خوی وخصلت زودآشنا و راحت خوزستانی ها در ارتباط با دیگران است. تپش آن را در روابط زنده ی آدم ها، حتی با افت و خیزهایی، هنوز در همین زمانه هم می توان دید.

در آن سال ها فرصت ها مثل این روزگار تنگ نبود. هر علاقمند به ادبیات داستانی می توانست در هر روز و شبی مجالی برای خواندن گیر بیاورد.

تفاوت نگاه نسل ها به زندگی و جهان اجتناب ناپذیر است. نسل دیروز آرمانگرا بود و نسل امروز کمتر تن به آرمانگرایی می دهد و به آن هایی که می خواهند جهان را تغییر بدهند و انسان ها را اصلاح کنند، بدبین است. پست مدرنیسم هم با خودش بلاتکلیفی آورده است، بی آن که چیزی باقی بگذارد که انسان به آن تکیه بدهد و یا بر آن بنشیند. اما واقعیت این است که همان طور که جهانِ آن نسلِ جریان ساز دگرگون شده بود، آدم ها، نگاه و چشم انداز امروز هم متفاوت شده است. بخشی از نسل جدید می خواهد امروز را برای فردایِ نیامده فدا نکند. زیرا چه بسیار وعده ی فرداهایی که حاصل اش بن بست بود.

در سال های پیش از انقلاب اگر کسی داستانی می نوشت علاقمندان به داستان نویسی او را می شناختند. با خواندن اثرش در مجله ای و یا جنگی، او دیگر در سلک نویسندگان شناخته شده درمی آمد. امروز کسانی که دست به قلم می برند بسیارند و تعداد کتاب های چاپ شده ی نویسندگان و شاعران زیاد است و جمع خوانندگان به نسبت نویسندگان نه تنها رشد نکرده، بلکه اندک و ناامید کننده است. در این شرایط بسیاری از کتاب ها کم خوانده می شود و نام ها ماندگاری گذشته را ندارند. در نسل گذشته جامعه با ارج و قرب بیشتری به نویسندگان و شاعران نگاه می کرد. نسل امروز مثل نسل های گذشته زندگی نمی کند، همانطور که متولدین دهه ی بیست، مثل شاعران و نویسندگان دوره ی قاجار زندگی نکردند. اما آن چه متولدین دهه ی بیست و دهه ی سی و حتی نسل های قبل داشتند پشتکارشان بود. پشتکار و صبر و حوصله ای که در بسیاری از اهل هنر مثال زدنی است. در آخر باید اضافه کنم که حالا زود است درباره ی نسل امروز و دست آوردهایش حرف بزنیم. باید سی سالی بگذرد تا بتوان کارنامه اش را بررسی کرد. شاید در آن روز کارنامه اش از نسلی که مثال زدید بسیار پربارتر باشد.  

 

تا پیش از بازنشستگی چه شغل هایی داشتید؟

از سال 1350 تا 1359 معلم روستاها و دبیر دبیرستان های مسجدسلیمان بودم. در دهه ی شصت بعد از چند سال بیکاری، در شرکت های پیمانکاری خصوصی مشغول به کار شدم. در این شرکت ها به کارهایی چون کارمند امور اداری، صورت وضعیت نویسی، تکنیسین دفتر فنی، انبارداری، تکنیسن اسکلت فلزی، متریال منی و هماهنگ کننده ی متریال در پروژه های تونل دوم کوهرنگ، صنایع فولاد مبارکه، پالایشگاه اصفهان، ایستگاه گاز اس 2 پاتاوهِ یاسوج، ایستگاه گاز اس 3 دوراهانِ بروجن، ایستگاه گاز اس 5 دهق، پتروشیمی های فن آوران و مارون، در ماهشهر، پتروشیمی خارگ و سکوسازی نفت و گاز در بندرعباس کار کردم و در سال 89 بازنشسته شدم.

 

از رمان «کشتی توفان‌زده» بگویید. نوع روایت‌گری و حضور تاریخ در این رمان، با دیگر آثارتان چه تفاوتی دارد؟

در این رمان برخلاف «مردگان جزیره ی موریس» و «صدای سروش»، دو داستان در کنار هم روایت می شود. یکی داستان کارکنان شرکت خصوصی پروژه ای است که بیست و چهار روز در ماه، دور از خانه در جزیره ی خارگ کار و در خانه هایی استیجاری در کنار هم زندگی می کنند. دومی داستان میرمهنا است که پس از شکست هلندی ها، سه سالی حاکم جزیره خارگ بود. در روایت بخش تاریخی رمان گرچه واقعیت تاریخی مورد توجه است اما نقش تخیل در آن عمده است. در این رمان کشتی همه ی شخصیت ها، چه اصلی و چه فرعی توفان زده و اوضاع شان بحرانی است.

1-  آینه ای رو به جهان، به کوشش فردین کوراوند، گزارش نشست های ادبی و فرهنگی نهمین و دهمین نمایشگاه کتاب خوزستان(1393 و 1394)، ص 220 تا 232