X
تبلیغات
رایتل

نویسنده در مقام شاهد*

نگاهی به رمان دست نوشته ها، نوشته ی فرهاد کشوری

فرشید فرهمند نیا

 

در رمان دست نوشته ها، با راوی اول شخص در مقام شاهد (Witness) روبه رو هستیم و با روایتی که با جزئیات کامل به مسئله ی شهادت دادن (Testimony) و تبعات آن برای سوژه ی انسانی می پردازد.

در این رمان، راوی قصه(بیژن) تنها شاهد قتل رازآلود یک نویسنده است. او، علاوه بر این مشکل، با معضل دیگری هم روبه روست: اگر چه شاهد حضور قاتلی چهارشانه با موی پرپشت و کت و شلوار قهوه ای بوده، چون صورت او در تاریکی قرار داشته موفق به دیدن چهره اش نشده و فقط پرهیبی از او را به ذهن سپرده است. شخصیت روان رنجور وسواسی بیژن – که در تعقیب و گریزهایش در جست و جوی ردپای قاتل گویی مدام با همزاد یا سایه ی نفس خود در کسوت مردی سورمه ای پوش مواجه می شود- جنبه ی اقرارگونه و روانکاوانه ی اثر را تقویت می کند.

اما نکته ی بسیار مهم درباره ی شخص شاهد این است که او دارای فردیتی بسیار خاص و منحصر به فرد است که باعث می شود خود را تنها ناظر رخدادی یگانه بداند و، از این رو، این که دیگران باورش کنند برایش مهم تر است از این که آن چه را به چشم دیده اثبات کند. در عمل شهادت دادن، حتی اگر شاهدان یک قتل چند نفر باشند، باز هم از هرکدام خواسته می شود از منظر خاص خودشان بر حادثه و جزئیاتش صحه بگذارند. پس شهادت دادن مستلزم قرار داشتن در مکانی خاص و برخورداری از چشم اندازی ویژه است و اتفاقاً همین فردیت خاص است که به شهادت فرد اعتبار عام و همگانی می بخشد. ویژگی اصلی شهادت معتبر این است که بارها و بارها  قابل تکرار باشد و همچنین این که اگر هرکس دیگری هم جای آن شخص شاهد بود همین صحنه ها را می دید و بازگو می کرد. بدین معنا، شهادت، اگرچه کاملاً شخص محور است، بسیار عام و همه شمول نیز هست. به همین سبب مرسوم است شاهد از ابتدا خود را متعهد می کند به این که اگر لازم باشد، شهادت خود را بارها و بارها و عیناً مانند قبل، تکرار کند، تا جایی که می توان گفت شهادتش چیزی بیش از تکرار نیست یا، به بیان ژاک دریدا، شهادت اساساً همان قابلیت تکرار کردن است و این همان چیزی است که در رمان دست نوشته ها به کرات و به شکل بیمارگونه ای اتفاق می افتد و تبدیل به نوعی وسواس فکری(Obsession) در کنش و گفتار راوی می شود. کشوری به خوبی توانسته استعاره ی شاهد در مقام نفس نویسنده ی ترس خورده و متوهم را بپروراند و بی سبب نیست که زاویه ی دید اول شخص را برای روایت خود برگزیده تا نشان دهنده ی صبغه ی اتوبیوگرافیک هر شهادت دست اولی از این گونه باشد.

از سوی دیگر، شاهد باید کشف کند چگونه می تواند کاری کند که اظهاراتش شنیده و باور شوند تا موقعیت و چشم انداز غیرقابل جایگزین خود را رسمیت ببخشد، پیش از آن که در دام استدلال آوری و اثبات خویش بیفتد. شخص شاهد همواره در موقعیت پارادوکسیکال قرار دارد؛ مجبور است هم به شرایط حاکم و قواعد موجود تن بدهد تا شنیده شود و هم طرز بیان خاص و تآثیرگذار خود را برای شهادت دهی، چنان شاعری، ابداع کند. پارادوکس شهادت دادن به زعم موریس بلانشو همین است: آن راز معطوف به شهادت نه می تواند گفته شود، نه می تواند گفته نشود، بلکه همواره در مرز میان گفته و ناگفته گرفتار می ماند و در نهایت همین تلاش برای گفتن و بازگفتن است که آن چه را باید گفته شود مبهم و غیرقابل دریافت می کند. این جاست که شباهت های خیزه کننده  ی دو تیپ  شحصیت- یعنی شاهد و نویسنده- وضوح بیشتری می یابد و بدان جا راه می برد که بتوان گفت اساساً کار نویسنده چیزی جز مجموعه ای از شهادت دادن ها و روایت هایش چیزی جز مجموعه ای از شهادت های مکتوب نیست. روشن است که شهادت مکتوب(کاری که راویان رمان های کشوری با وسواس و جزئی نگری بسیار انجام می دهند.) امکان بیشتری برای ثبت، ردیابی، تکرار و یادآوری های بعدی ایجاد می کند.

رمان کشوری قدم به قدم جست و جوگر جنبه های رازآلود و نامکشوف این قتل است، اما همیشه بخش هایی از این ماجرا را کور و نادیده و تاریک باقی می گذارد. در این رمان، به قول بلانشو، همواره چیزی هست که دیده نمی شود. انباشت داستان از این نقاط کور و نادیدنی ها نشان دهنده ی ماهیت بنیادی فرایند نوشتن نزد نویسنده است و بازتابی از این نکته که نوشتن اساساً مستلزم قرارگرفتن در موقعیت کوری است و، به قول دریدا، می نویسیم بی آن که ببینم. اما، علاوه بر این، این نقاط کور و نادیدنی در رمان دست نوشته ها موجد احساس تعلیق و کشش داستانی برای پیشبرد روایت هم می شوند. ابهام ها و نقاط کور داستان دیری می پایند و وسواس فکری راوی نسبت به مرد سورمه ای پوش هم فقط زمانی رفع می شود که راوی بر تردیدهای خود غلبه و شهادتش را رسماً اعلام می کند و آن زمان است که دیگر مرد سورمه ای پوش محو می شود.

همین خط سیر در رمان بعدی کشوری، کشتی توفان زده (چشمه 1394)، به گونه ای دیگر ادامه یافته است. در آن جا، راوی، باز هم در مقام شاهد، درحال بازخوانی زوال تدریجی شخصیت میرمهنا، دریانورد مشهور جنوبی، و روایتگر افول اتوریته ی نافرجام اوست. میرمهنا یک شخصیت تاریخی شناخته شده است، اما کشوری در رمان کشتی توفان زده جنبه های ملموسی از واقعیت تاریخی را با عناصری از واقعیت داستانی برساخته ی خودش به عنوان نویسنده در هم آمیخته و مجالی برای قضاوت بی طرفانه درباره ی سرگذشت میرمهنا و آن چه از افق زمانی حال حاضر می توان درباره اش برداشت کرد فراهم آورده است. در هر حال، اگر قائل باشیم دیدن نزد نویسنده نه فقط همین ثبت ساده ی نورها و سایه ها بلکه درک غیاب و فقدان هاست، آن گاه باید گفت فرهاد کشوری برای درست دیدن تلاش قابل قبولی کرده است.

*- ماهنامه ی شهر کتاب، شماره 8، سال اول اردیبهشت 1395، ص 126