X
تبلیغات
رایتل

در باره ی رمان «صدای سروش» نوشته ی فرهاد کشوری

وابستگی به مردم1

امین فقیری


 

فرهاد کشوری نویسنده ی موجهی است. خوب می بیند، خوب می نویسد، موضوع هایی که انتخاب می کند، همه نشان از مردمی بودن او دارند. انگار او می خواهد پلشتی ها را از چهره ی جامعه بزداید. از این همه خرافه و نادانی و در سوی مقابل خدعه و نیرنگ و نداشتن حق برای این جنایت ها در رنج  است، اما او راه مفری هم دارد؛ آن هم نوشتن است و آن ها را در دسترس مردم نهادن و در نتیجه قضاوت کردن است.

بن مایه ی رمان «صدای سروش»(انتشارات روزنه،چاپ اول: 1394) تازه ترین نوشته ی فرهاد کشوری، به نوعی ریشه در واقعیت دارد. شخصیت اصلی رمانش جزء چهره هایی است که بسیار مطالب در باره اش نوشته اند و در دسترس است. حتی از نظر وجه انسانی کثیف تر از نمایی است که کشوری در رمانش بدان پرداخته است، برای این که شخصیت عمق پیدا کند و باورپذیر­تر گردد،گاه گاه وجدان خفته ی او را بیدار می کند. واگویه هایی با خود دارد. فکر می کند، فلسفه می بافد، از دید مردمی که قصد دارد آن همه جفا و حقارت بر آن­ها اعمال دارد، به جهان می نگرد. حتا عاشق می شود؛ که ناگزیر است، این تنها مسئله ای است که از جایی دستور نگرفته، و در حقیقت به دنبال دل خویش رفته است.

این یک رمان طبیعت گراست؛ چراکه همراه قهرمان داستان مجبوریم روستا به روستا را زیر پا بگذاریم، آن هم در منطقه ای که تمامش تپه و کوه و دره و دار و درخت است. پس اگر توصیف های نیرومند و شعر گونه ای از نویسنده شاهد هستیم، فقط و فقط به علت رویارویی با طبیعت است که سعی می کند خواننده را در لذت خود شریک کند و بعد از این همه، مایه ی افسوس است، چرا که تمام نیکی ها در چنگال گرگ پیر سیری ناپذیر است.

این رمان را می توان از زمره ی رمان های جاسوسی دانست، با این تفاوت که روی رگه های واقعیت که در تاریخ سرزمین ما مستتر است، بنا نهاده شده. شروع داستان آدم را به یاد فیلم های جیمز باند یا آثار مشابه دیگر می اندازد. بیشتر آن ها صحنه ی تفهیم مأموریت را دارند که در رمان نیز این چنین پرداخته و عمل می گردد. منتها چند قسمت اول سخت دچار اطناب است. اگر می خواستیم تمام 40-30صفحه ی ابتدایی را با دوربین و با نیت یک فیلم سینمایی بگیریم بیشتر از دو تا سه دقیقه زمان نمی برد، اما خواندن این صفحات از نیم ساعت هم فراتر می رود. بنابر روال آثار یاد شده باید خواننده را به مسائلی توجه داد تا کنجکاوی او برانگیخته شود. تعویض نام، گذاشتن ریش بلند و گیس های آویخته چون عیسی و جمدان مستطیلی شکلی که سبک تر از حد معمول به نظر می آید، این ها همه کافی است تا خواننده نسبت به ماجرا کنجکاو شود و همین اکراه «کلارک» در پنهان نگاه داشتن مأموریت، حس کنجکاوی را بیشتر می کند، اما زمانی که پی می بریم،«جیکاک» جاسوس معروف و همه فن حریف، زبان بختیاری را کاملا بلد است و دو سه سالی را صرف آموختن این زبان کرده است، پی به اهمیت موضوع می بریم.

نویسنده در شروع هیچ چاره ای جز ورود به حیطه ی ژانر جاسوسی که ساخته شده است ندارد. البته آن آثار هم دقایقی دارد که با واقعیت همخوانی دارد، اما در نثری که نویسنده آن را به عنوان ابزار کار خویش برگزیده است، توجه به جزئیات حرف اول را می زند. شاید خواننده از خود بپرسد: نمی توان همین 40-30 صفحه ی ابتدایی را موجزتر نوشت؟ بالزاک هم در ابتدای رمان «بابا گوریو» همین کار را کرده است؛ او جزییات خانه و اشیاء، تابلو ها و فرش ها را با استادی بیان می کند، چرا که در صفحات دیگر از این ترفند استفاده می کند و با آن­ها کار دارد. فرهاد کشوری خیلی زود خود را از این همه توصیف حرکات جزء به جزء زندگی قهرمان داستانش می رهاند، آن جا که «جیکاک» با مردم مواجه می شود و مجبور است نیات خود را با  ترفند دیالوگ برملا کند. نتیجه این که از زمانی که پای جیکاک به عمل باز می شود و واقعیت ­ها را در مواجهه با جامعه ی بسته ی روستایی و ایلی درمی یابد، داستان در بستری منطقی و بدون حاشیه رفتن ادامه می یابد. هرچه خواننده به جلو حرکت می کند، رمان جذاب تر و پرخون تر می شود و این همه به خاطر تنفری است که از شخصیت قهرمان داستان پیدا می کند و خشم در جانش شعله می کشد و از طرفی چون شصت و اندی سال هم از زمان وقوع داستان می گذرد، این خشم در جان خواننده، کهنه و دیرپا می گردد و لزوم مبارزه به چنین عواملی را لازم می شمارد.

از نظر جامعه شناختی، خواننده با انسان هایی طرف است که سخت ساده هستند و پای بند خرافات و معجزه و حوادث خارق عادت. شاید استفاده از عصای شوک آور نوعی بازپرداخت عصای موسی(ع) باشد که فرعون و فرعونیان را مرعوب  می کند. جیکاک هم اهالی هر روستا را بدین وسیله خلع سلاح فکری می کند. مگر می شود کلاه نمدی بختیاری در آتش افکنده شود و نسوزد؟! مگر می شود با گرفتن نوک عصا به انسان شوک وارد شود؟! جامعه ای که فرهاد کشوری در رمانش توصیف می کند، زودباور است. در مغز آنان فلسفه ی سؤال و چرا پانمی گیرد. خیلی ساده و راحت همه چیز را قبول می کنند و آن را اشاعه می دهند و بزرگ تر ها در این موارد دیگران را نیز با خود همراه می کنند. شدت نفوذ کلام جیکاک به حدی است که مردم حاضرند به خاطر او دست به آدم کشی بزنند؛ همان گونه که می زنند!

او در این راه جان فدا نیز دارد. کسی که نیمه شب سهراب را صدا می زند و اظهار می دارد که آقا تو را طلبیده، یکی از افراد است که هیچ گاه نه خواننده پی به هویت او می برد و نه نویسنده او را معرفی می کند. البته معلوم است که جزء نگهبانان خاص است که در رکاب «آقا» جان فشانی می کند. «آقا» باید برای خود مانیفستی داشته باشد؛ شعاری که بتواند چون آب در میان کوه ها و دره ها حرکت کند و هیچ کس را بی نصیب نگذارد. انگار این شعار را جیکاکِ جاسوس، فی البداهه نساخته است، بلکه آمیزه ای است از عرفان بودیسم و ذن و هندو!

«در خواب شنیدم اولین آبادی مقصد که با آن­ها پیوند می بندی، سروشی اند. برکت را در پیشانی شان بنویس. عاقبت خوش سروشی بودن را به نام­شان کن! من در خواب بر پیشانی همه شما برکت نوشتم. روزی با هم راه می افتیم و به جایی می رویم که هرچه بخواهید، بی کار و زحمت به در خانه تان بیاید؛ نه دردی باشد و نه بیماری و نه رنجی- بیایید جلو، عصا را با دست بگیرید تا شما را بپذیرد.»(ص81)

«به سروش فکر کنید، وقتی روزش رسید، همه با هم راه می افتیم و می رویم به جایی که نه غمی باشد، نه دردی، نه مرگ و میری و نه زحمتی.»(ص83)      

این وعده ها برای کشاورزی که صبح تا شب روی زمین کار می کند و از نا و نفس می افتد، انگار که وعده ی بهشت است. چه چیز بهتر از این. بی زحمت به همه چیز رسیدن. اما در این راه اعتراضاتی نیز وجود دارد. هنگام که حیوانات حاصل دسترنج آن ها را خراب می کنند، هنگام که احشامشان دزدیده می شود، «آقا» اجازه نمی دهد که کسی اعتراض کند، دنبال دزد را بگیرد، یا حتی به فکر گرسنگیِ فردایش باشد. نگاه کنید به شیفتگی یکی از این افراد:

«نادر خیره شد به آقا و لبانش لرزید. دهانش را باز کرد تا حرفی بزند، نتوانست و دهانش همان طور باز ماند. چند لحظه بعد لب هایش بر هم افتاد و انگار لال شده بود. سر خم کرد، به جلو پاهایش نگاه کرد و زد زیر گریه»(ص96)

در شرح حال او که البته فرهاد کشوری بنا به ملاحظاتی از آن استفاده نکرده است، جیکاک مقتل خوانی شهدای کربلا را می کند و در میان شور حسینی، دستار را از سر برمی دارد و در آتش می اندازد؛ البته دستار نسوز است و سالم از میان آتش بیرون می آید؛ که صد البته نویسنده ی کتاب قهرمانش را با رسم و هیأتی جدید معرفی کرده است و در این کار موفق است. چرا که به دنبال نیت نهانی این جاسوس هفت خط است. مردم ساده و عامی چقدر می توانند به وسیله ی احساسات مذهبی دروغین فریب بخورند؟ در این رمان حرف اصلی همین است که مردم فریب خورده، این گونه نیات پلید جاسوس انگلیس را با مذهب پیوند می زنند.

«موکه مهر علی به دلمه / نفت ملی سی چنمه؟»

معلوم است جیکاک منافع بریتانیای استعماری را این گونه حفظ می کند. او می خواهد بدون استفاده از قوه ی قهریه، بزرگترین معضل امپراتوری را حفظ کند؛ امپراطوری که به روایتی خورشید در مجموعه ی سرزمین های اشغال شده شان غروب نمی کند. می توانیم همین شعر را اصل ماجرا یا گره اصلی رمان بدانیم. جیکاک و حکومتش نمی خواهند نفت در یک مملکت جهان سومی و محروم از دانش و خیزش و خرافات ملی شود. او می خواهد تمام روستاییان منطقه را بسیج کند و در روز معین به مسجدسلیمان بکشاند و همین شعار بالا از زبانشان صادرگردد.

کل ماجرای کتاب این است که باید پیرمرد سمج و لجباز را از میدان به در کرد. کسی که می خواهد به منافع انگلستان لطمه وارد کند و سفره ای که در آن انواع و اقسام خوراکی ها گذاشته شده، جمع کند، دستش را قطع کند و با خفت و خواری بیرون کند. اصولاً ماموریت جیکاک نیز همین است؛ استفاده از ناآگاهی و سادگی خارج از اندازه ی مردم، آن هم از طریق مذهب که متخصص آن در تمام جهان همین روباه پیر است.

او به دنبال منجی است و این را به روستاییانِ ایلیِ ساده دل نوید می دهد. وقتی سهراب، دوست خودش را به تحریک دیگران و خواسته ی مقاومت ناپذیر خودش می کشد، برای مادر می گوید:

«من به خاطر آقا این کار را کردم. گفت من عزیز این ولایتم. جلو همه راه می افته، هفت یارون پشت سرش. بعد از هفت یارون، چهل نگهبان سروش و چهل نگهبان طلوع و بعدش باقی مردم.»(ص135)

نفوذ جیکاک بر مردم این گونه است که کسی جرأت نگاه در چشمانش را ندارد و با دیدنش به گریه می افتند و این گونه می اندیشند:«دانای هفت عالم، رنج و زحمت ما را دید و حضرتعالی را فرستاد که دست ما را بگیری. خوشا به سعادت ما. رنج و زحمت را از گرده ی ما برمی داری و تا عمر داریم منت دار آقا هستیم.»(ص142)

طبیعی است که بسیار مسائل خارق عادت را به آقا(جیکاک) نسبت دهند و از او موجودی دست نیافتنی بسازند؛ موجودی که مردمان ساده دل نتوانند به آن نزدیک شوند؛ تقدسی قلابی و پوشالی.

«ملا حیدر که به بچه مکتبی های آبادی درس می داد می گفت: آقا به آینه احتیاجی نداره. همه جا برایش آینه است. من هم بی درنگ گفتم: صاحب وجود به من آینه ای داده که به هیچ آینه ای احتیاج ندارم.» (ص168)

این به نوعی خالی کردن دل مردم و طرحی از وحشت افکندن در جان آْن هاست. نه می توان به این موجود آزار رساند و نه حتا پشت سرش اندیشه ی بدی به خود راه داد. حرکت دست جمعی مردم یک منطقه به سوی شهر، علی رغم خطراتی که دارد، انگیزه ای فراتر از مسائل عادی میخواهد. هیچ چیزی جز مذهب این جوشش را در آن­ها به وجود نمی آورد و منجی که در رمان بسیار به آن تکیه شده است و وعده ی راحتی زیر آفتاب بی پیر تابستانی، درو نکردن، مواظبت نکردن از اندوخته ی خود و چشم به آسمان داشتن تا در زنبیل همه مایحتاجمان را به زمین بفرستد. اما در همان حالاتی که تمام امیدها از خیزش مردم بریده می شود و فکر می شود جهان در پشت تاریکی و جهل خفه می شود، بارقه هایی از امید زده می شود، به گونه ای که جیکاک را در فکر فرو می برد.

«اهالی آبادی کدخدا نوذر به سراغم نیامدند. کدخدا نوذر گفته بود تا حالا هرکس آمده و گفته می خواد چیزی به ما بده، هیچ که نداده، هرچه هم داشتیم از ما گرفته.»(ص174)

زمزمه های مخالف خوانی کم کم بلند می شود. عناصری که به صورت کارگر شرکت نفت در شهر کار کرده اند، به آسانی فریب این مسائل را نمی خورند. در فرصتی مناسب، کلاه را تعویض می کنند و باتری را از درون عصا بیرون می آورند. عصایی که شوک می داد، تبدیل به تکه چوبی شکل داده شده می شود و کلاه به تمامی درون آتش می سوزد و تمام می شود...جیکاک به کوه می زند، چراکه این سرکشی برای او عاقبت خوشی ندارد. بالاخره در هرجا عناصر روشنفکر نیز وجود دارد.

«نگرانی دیگرم کاووس بود که برخلاف آدم های دیگر آبادیِ کدخدا مراد، اصلا زیر بار حرف هایم و عصا و کلاهم نرفت و گفت: این ها بی هیچی نیست.»

در باره ی عصا گفت:«این عصای آهنی تنهایی نمی تونه آدم را بلرزونه، لابد کاریش کردی.»

در باره نسوختن کلاه هم همین را می گوید و این یعنی تخم شک، و این یعنی کنجکاوی در زندگیِ او و مواظبش بودن. البته کارهای نویسنده همین جاها نمود پیدا می کند. به هیچ وجه در باره ی کارهای تک و توکی از مردم صحبت به میان نمی آورد. و بعد به حالتی گره وار و فینال گونه، جلوی همه ی اهالی، مسئله شکافته می شود. زمانی که جیکاک پر از حیله و خدعه و تزویر، رسوا می شود و آب خنکی بر دل خواننده ریخته می شود. کابوسی که جیکاک می بیند و فکر می کند تریشه پارچه هایی که زن های ایل برای گرفتن مراد آویزان کرده اند، همه چون رشته مارهایی زهرآگین قصد حمله و نیش زدن به او را دارند و زن برهنه و سرخ موی که او را به جن تشبیه می کند، همه و همه نشانه ی اضمحلال یکی از نام آورترین جاسوسان انگلستان  است و او خود مرتباً علل شکستش را در ذهن مرور می کند: چرا سهراب، یارعلی را کشت و او نتوانست از سهراب محافظت کند و برادران یارعلی انتقام خون او را گرفتند؟ این ها همه سؤالاتی بود که مرتب به ذهنش می آمد و در چه عالم بی خویشی و پریشانی بوده که نفهمیده چه هنگام باتری از عصا بیرون آورده شده و کلاه تعویض گشته است!

صفحات 183-181 رمان، کمی بوی نتیجه گیری اخلاقی را می دهد؛ آن هم مرور کارهای گذشته ی جیکاک؛ جدال بی امان با خود در مواجهه با مردم: چرا این کار شد؟ چرا نشد؟ اشتباه در کجا بود؟!

***

این رمان همانند آب خنک و زلال چشمه سارانِ مردم پاک نهاد بختیاری است. خواننده در خشم فرو می شود، جانش از این همه حقارت به تنگ می آید و بعد گویی که خود اوست که در مقابل بزرگترین نیروی استعمارگر ایستاده است. نثر فرهاد کشوری راحت، گرم و زیباست. انتخاب واژه مناسب و همانی است که باید باشد. بوی تعهد و وابستگی به مردم در کار کشوری به مشام جان می رسد و خواننده را سیراب می کند.

 

1-    کتاب هفته خبر، شماره 81، ص 65 تا 68، شنبه 23 آبان 1394