X
تبلیغات
رایتل

سرود مردگان یا ترانه ی زندگی

نگاهی به رمان "سرود مردگان" اثر فرهاد کشوری


غلامرضا منجزی

 

         هنر، بروز و نمودی از کنش انتخابگرانه ­ی هنرمند است. مکانیزم هنر تا حد زیادی شباهت به رؤیا دارد. آنجا هم نهاد آدمی رها از سیطره ­ی"من"دست در انبان ناخودآگاه برده و شروع به انتخاب می ­کند. هنرمند نیز تحت نفوذ ناخودآگاه و منش شخصیتی اش دست به انتخاب می ­زند تا زندگی دیگری را خلق و بازنمایی کند. او از میان حقایق عمده ­ی زندگی پدیدارهایی را بر ­می ­گزیند و به مدد استعداد، خلاقیت و تجربه ­اش شروع به آفرینش می ­کند. آفریده ­اش هرچه باشد برخاسته ­ای از گزینش اوست و جز این نیست. هر انتخابی در کنه ذات خود یک نفی و طرد به همراه دارد. در واقع امر، انتخابگر با بی اعتنایی از لابلای بسیاری از پدیدارهای پیرامون خود می ­گذرد و یک راست سراغ چیزی می ­رود که با فرمانده ­ی درونش سازگار باشد. بقیه ­ی چیزها یا بی ­اهمیت ­اند و یا آنقدر کم ­اهمیت که او به آنها حتا اشاره ­ای هم نمی­کند. این ماجرای همه ­ی هنر ­هاست. شاید از میان همه ­ی هنرها، این موضوع در داستان نویسی (و نمایشنامه نویسی) بروز و نمودی عینی ­تر داشته باشد.

در رمان شخصیت ­های زیادی حضور دارند. آن ­ها اتفاقات زیادی را در زمان ­های مشخص و مکان ­های خاص تجربه می ­کنند. همه ­ی آن شخصیت ­ها و اتفاق ­ها در استخدام پروراندن و ابراز طرح کلی داستانی است که نویسنده آن را برگزیده است. نویسنده فقط شخصیت ­ها، اتفاق­ ها، مکان ­ها و زمان ­هایی را انتخاب می ­کند که به کارش می ­خورند، و بقیه را چون بی ­اهمیت هستند به دور می ­اندازد. زندگی واقعی، سرشار از اتفاق ­های ریز و درشت، کم اهمیت و پر ­اهمیت است. داستان نویس برش های خاصی از زندگی شخصیت ­هایش را بدون در نظر ­گرفتن فضاهای خالی کنار هم می ­چیند تا طرح کلی داستان او شکلی پذیرفتنی و قابل قبول به خود بگیرد.

ماندنی احمدی مردی عشایری بود. هیجده تا بیست سالگی ­اش مصادف با ورود کارشناسان نفت، و گمانه­زنی ­های کشف نفت است. او هم مثل خیلی از عشایر بختیاری در همان زمان به فعلگی و کارگری در صنعت نفت مشغول می ­شود. در جریان کشف و استخراج نفت او شاهد مرگ تعداد زیادی از همکارانش است، در یکی از این موارد جسد بویناک غلامشاه سوار بر قاطری به ماندنی سپرده می شود تا او را برای دفن، نزد خویشانش به مسجدسلیمان بیاورد. این ماموریت برای او آنقدر سخت و انزجار آور بود که تا آخر عمر در ذهن و یاد او باقی بماند. حفر چاه شماره یک در منطقه ­ی مسجدسلیمان و ایجاد تأسیسات نفتی، شهر جدید مسجدسلیمان را پایه گذاری می ­کند. در این هنگام ماندنی احمدی کارگری شهرنشین است. او فرزندی به نام یادگار دارد، که در سال های بعد در شمار مستخدمین صنعت نفت در می ­آید. جوانی یادگار با سال ­های بحرانی پس از جنگ دوم، رشد اردوگاه سوسیالیسم و به تبع آن حضور قوی حزب توده، تنش سیاسی بین سلطنت و مصدق و نهایتاً کودتای بیست و هشت مرداد سی و دو مصادف می شود. پیامد آن کودتا حذف و بی اثر شدن قدرت مخالفان سیاسی از جمله حزب توده می شود، تشکلات کارگری فرو می پاشند و دست اندرکاران آن دستگیر می شوند. یادگار سر به نیست می ­شود و جسدش را هیچگاه پیدا نمی ­کنند. ماندنیِ «بلک لیست» شده از کار بیکار و مستمری بگیر شرکت ملی نفت می ­شود. شیرین جان مادر یادگار(همسر ماندنی) در چاله ی نفت غرق می ­شود. ماندنی که تقریباً همه ­ی خانواده ­اش را از دست داده است در سال های واپسین عمرش به عقب می ­نگرد و جسته گریخته خاطراتش را باز می ­یابد.

ماندنی به نمایندگی از نویسنده دست به انتخاب خاطراتش می ­زند. به لطف چشم پوشی های هدف دار او روزهای شاد ماندنی بر ما مکتوم می ماند؛ حداقل عروسی او و شیرین جان، یا به دنیا آمدن یادگار، یا جشن عروسی پسرش. او همه ­ی این روزهای شیرین را با پشت دست کنار می زند تا مرگ را به رخ ما بکشد.

همه چیز در داستان "سرود مردگان" حول مرگ می ­چرخد. یک خط با بوی جسد متعفن غلامشاه از عمق تاریخ ابهام آلود و اسطوره ­ای نفت و "رینولدز" انگلیسی شروع می ­شود و تا آخرین روزهای عمر ماندنی امتداد می ­یابد. شاید این خود می ­توانست یک پیرنگ مستقل باشد. مثل رمان "گور به گور" فالکنر. در تمام طول آن داستان هم یک تابوت بود که به دنبال گوری  وصیت شده می ­گشت. اگر چنین بود، در این صورت هیچ تحلیل ­گری نبود که قاطر را نماد نازایی و غلامشاه را تجسدی از مرگ تصور نکند. مرگی که سوار بر نازایی است. قاطر چموش و لجبازی که تا آخرین لحظات زندگی ماندنی دست از سرش بر نمی ­دارد و با باری از مرگ در حال "ترات" است.

«ماندنی حرفی نزد. با خود گفت:«درست می ­فرمایی بوی مرده ی غلام شاه، فعله ی فرنگی ­ها می ­آد که قرار بود بعد از رسیدن به مسجدسلیمان صاحب شماره بشه. اما بی ­شماره مرد و پشت تپه سوار قاطریه که چموش ­تر از خودش تو دنیا نیست. درست می ­فرمایی» ص70

اما با این حال، سفر جسد بو گرفته­ی غلامشاه روی آن قاطر چموش پیرنگ داستان را نمی ­سازد و قضیه ­ی نماد بودن قاطر را فیصله یافته باید تلقی کرد. اما واقعیت این است که ماندنی به مرگ فکر می ­کند. زیاد هم به مرگ فکر می ­کند. تمام چیزی که شخصیت مرگ اندیش او را بر ما آشکار می کند همان قاطر و بارش نیست؛ او بازگو می کند که:

«سر بر بقچه ­اش می ­گذاشت و خیره می ­شد به هفت برادران تا پلک ­هایش سنگین می ­شد و به خواب می ­رفت.»ص 8

 او در تمام طول عمرش به هفت برادران( بنات النعش) چشم می ­دوخته است. به گمانم او یازده بار در صفحات 7-8-9-30-80-170-182-214-219به این موضوع پرداخته است. و هیچ تأکید و تکراری در موضوع هنر از سر ولنگاری نیست.

وقتی آن همه ماندنی از تیک تاک ساعت گفت و به عقربه های آن نگاه کرد، این جمله از خشم و هیاهو به یادم آمد که می ­گوید:]کونتین گفت:[ «این حرف پدر بود. می ­گفت، مسیح مصلوب نشد؛ با تق تق ناچیز چرخ ­های کوچک خورده شد.»

 ماندنی هم به این تق تق عقربه ها زیادی توجه می ­کند. او شانزده بار از ساعت و زمان می گوید.

«صدای تیک تاک ساعت انگار سر به دنبالش گذاشته بود. هر چه می ­خواست صدای ساعت را از یاد ببرد نمی ­توانست. مثل چکش توی سرش می ­کوبید. دلش می ­خواست گوش ­هایش را با دست ­هایش بپوشاند. ساعد دستش را از روی چشمانش برداشت و خیره شد به تیرهای نیمه تاریک سقف و با صدای تیک تاک ساعت شروع کرد به شمردن و چشمانش را بست. به سی و نه که رسید صدای پارس سگی را شنید و چشمانش را باز کرد. باصدای تیک تاک ساعت غلتید روی دست راست و گوشش را با بازویش پوشاند.»ص190

زمان ابزار قابل درکی است که ماندنی را با ثانیه ­ها و دقیقه ­هایش به ایستگاه محتومش می ­رسانَد. از نظر او روزگار در تقابل با خواست و امیال آدمی است. ذهن و طبیعت ژرف نگرش، او را به این فهم رسانده است که انسان قدرت و قوای کافی برای مقابله با زمان را ندارد.

  «یادگار...گفت ما می ­خوایم پوست از سر روزگار بکنیم. ماندنی سر به افسوس جنباند و مکثی کرد تا کلماتی را توی ذهن پریشانش جفت و جور کند: این روزگاره که پوست آدم ها را می ­کنه.» صص242-243

وقتی ماندنی، تنها پسرش را بی این که عقبه ­ای داشته باشد از دست می ­دهد. وقتی همسرش شیرین جان را به طرز رقت باری در چاله ­ای از نفت سیاه و غلیظ غرق شده می یابد. وقتی آرمان ­های سوسیالیستی حزب توده را با جلوه ­ی سه هزار نفری ­اش که حتماً یادگار در سطرهای نگفته ­ی رمان از آن با پدرش گفته بود، در مقابل هجوم دویست- سیصد نفره ­ی ایادی کودتا شکست خورده می ­بیند و از درک علت ­های آن شکست عاجز می ­ماند. و عاقبت وقتی بعد از چهل و چند سال کار برگه ­ی بلک لیست شدنش را به دستش می ­دهند، در ذهن مرگ ­اندیش او احساسی از اختگی رخ  می ­دهد. این احساس در یک هم پیوندی عینی به طرز بسیار جالبی نشان داده می ­شود. قبل از این که به آن هم پیوندی عینی پرداخته شود، لازم است ابتدا از توازی شخصیت، میان ماندنی و درخت بلوط حاضر در رمان سخن گفت. درخت بلوطِ تک افتاده ­ای در نزدیکی محلی که آلات و ابزار حفاری را برپا کرده ­اند وجود دارد. در صفحه­ی 15 کتاب افسار گاوی به آن بسته شده است. در چندین جای دیگر، این درخت شاهد تکاپوی آدم هایی است که در کار حفاری و استخراج نفت و شاهد رنج آن ­هاست.  شاهد مشاجرات، زورگویی ­ها و استثماری بود که بر آنها روا می ­شد. انسان به دلیل شباهت زیادی که بین کالبد خود و درخت (شباهت رگ‌ها به آوند درخت، ستون فقرات به ساقه‌ی درخت و ...) می‌دیده‌ به قیاس میان درخت و انسان (personification)روی آورده است. درخت همواره نماد زندگی، بارآوری و شکفتگی است. در صفحات 15-36-45-46-53-55-49-89-90-149-157-160 چهارده بار از همان تک درخت بلوط سخن به میان می ­آورد. بی شک درخت های زیادی باید در آن اطراف باشد. حداقل درخت کُنار که زیاد هست. اما ماندنی آن درخت خاص را انتخاب کرده است و بقیه ی درخت ­ها به چشم او نمی آیند. آن بلوط شاهد حاضری است بر زندگی و تاریخ او. بلوط چون آن جا تنها و منفرد است دارای شخصیت می ­شود. به همین دلیل در هیچ کجای کتاب در مورد آن درخت از "ی" نکره استفاده نشده است. آن درخت برای ماندنی یادآور تسلسل زندگی بود.  هم او مثل ماندنی همه چیز را به چشم دیده است. این توازی شخصیت بین درخت بلوط و ماندنی با یک نمایش هم پیوندی عینی به روشنی آشکارا می شود؛

«رفت پای تپه ایستاد جایی که روزگاری درخت بلوطی بود و حالا ریشه کن شده بود و انگار هیچ وقت درختی نبوده. وقتی آمده بود دیده بود درخت خشکیده را کنده ­اند. همان جا نشسته بود کنار چاله ­ی خالی ریشه ­ی درخت. سربلند کرده بود و به گرد و غباری نگاه می ­کرد که پشت تنه ­ی خشکیده ­ی درخت به هوا می ­رفت. چند کارگر تنه ­ی درخت را می ­کشیدند و می ­بردند... انگار چیزی اضافی را ریشه کن کرده بودند و می ­بردند تا بسوزانند و دیگر هیج نماند از شاخ و برگ ­هایی که نگاه حسرت ­بار ماندنی را به دنبال داشت.»ص149

آیا با همه ی این ها ماندنی شخصیتی افسرده و مرگ خواه دارد؟ جواب این است که این احساس در همه ی لحظات زندگی او یکسان نبوده است؛ لااقل می ­توان در کهنسالی ­اش رگه هایی از میل به انتحار را هم در او یافت.

«این نویسنده...صادق..صادق هدایت را طوری انداختی به جونم...داستان را آوردی نشونم دادی. حالا هم ولم نمی کنه. اگر خیال می ­کنه من اهل خودکشی ­ام اشتباه می ­کنه. من تا آخر مثل زالو چسبیده ­ام به زندگی.» ص230

او در هر حال بین خود و هدایت نوعی هم ذات پنداری احساس کرده است. این که می ­گوید «من اهل خودکشی نیستم» در حقیقت به نوعی بیان مقاومت در برابر وسوسه ی خودکشی ­اش را به زبان آورده ­است. مخاطب واگویه، خود آدمی است؛ نهیبی است به سمت تاریک روحش و تا حدی آشکار می کند که گزینه ­ی خودکشی را به طور کلی برای خود غیرمتصور نمی دانسته است. اما وقتی سال های جوانی ­اش را بازگو می ­کند او را مردی با لیبیدوی بسیار قوی می ­یابیم که لذت را بسیار دوست می ­دارد. در واقع او مترصد موقعیت مرگ و نیستی و تعیین فاصله ی آن با خود است. او به مرگ نه به عنوان یک مراد، که به عنوان یک دشمن می ­نگرد. او به این علت از مرگ به شدت متنفر است و از آن می ­ترسد، چون آن را نقیض لذت می ­داند. فرق ماندنی با بقیه ­ی آدم ­ها این است که او برخلاف دیگران، وجود و حضور مرگ را هرگز فراموش نمی ­کند. بزرگی حجم مرگ هیچ دلیلی به جز تناوری سائقه ی زندگی در او ندارد.

در برابر بنات النعش(هفت برادران)، زمان و تق تق کشنده ­ی ساعت، و درد زانویی که زیر فهرستی از سکون و مرگ را فرایاد او می ­آورد، زن و عشق ورزی بزرگترین نماد زندگی است. بعد از همه ­ی آن شکست ­ها و از دست دادن ­ها، در سن پیری و فرسودگی در گفتگو با غریب به طور دقیق و آشکاری فلسفه ­اش را برای زندگی به زبان می ­آورد. او خیلی واضح به ما می ­فهماند که افسرده و تسلیم نیست.

  ] غریب[  «سرش را نزدیک آورد و گفت: مرد که خودش را نمی بازه به زن»

 ]ماندنی گفت[ «اگر همین باختن نباشه، پس این دنیای هرتکی به چه درد می خوره؟ »

نگاه اندوه زده ­ی غریب نشست توی چشمان ماندنی و گفت:«خودت را انداختی به آب رود! خودت را به باخت زن ­ها دادی»

ماندنی گفت:«من به جان خودت نسل اندر نسل قماربازم»ص63

«من پرکاه هستم و زندگی آب رود. مادرم همیشه می ­گفت به راه دلت برو»ص63

در جای دیگری که سال ­های جوانی ­اش را بازگو می ­کند. ابتدا در یک "نمای نیم بسته" و سپس در"نمایی باز" دختر زیبایی را از منظر چشم ماندنی می ­بینیم. در این نما علاوه بر معرفی نوع پوشش زنان بختیاری، لذت نگاه ماندنی به زن را هم درک می ­کنیم .

 «صدای شلوار چین ­دار و برخورد سکه ­های دوخته بر مِینا را از پشت سر شنید. رو برگرداند. نگاه کرد به چشمان درشت و سیاه، گردی صورت خوش ­تراش و موهای گره زده در زیر چانه و سکه ­های لچک بر پیشانی خیس از عرق دختری که هراسان نفس ­نفس می زد...ماندنی به چرخش شلوار سرخ چین ­دار دختر نگاه ­کرد و مینایی که باد برشانه ­هایش می ­لغزید(می لغزاند)...کیه این دختر قشنگ؟ چه نرم راه می ­ره؟ انگار زمین پاهای پتی ­اش را می ­بوسه. دختر از میان خانه ­ها گذشت و از سینه ­کش تپه بالا ­رفت. روی تپه ایستاد. رو برگرداند و به ماندنی نگاه کرد. وقتی دختر رفت پشت تپه، با خود گفت: کاش اسمش را می ­پرسیدم.»ص31

در پس پشت این واقعیت که ماندنی در نهایت امر، همه چیزش را مثل همان درخت بلوط ریشه ­کن شده می ­باید، می ­بینیم که جوهره ­ی وجودی زندگی ماندنی در معاشقه ­ای درونی و بیرونی با گلابتون امتداد پیدا می کند. گلابتون برای ماندنی هم واجد صورت حقیقی زن، و هم تجلی "آرکی تایپ" (کهن الگوی) مادر در یک صورت اثیری است. من فکر می ­کنم برای او، گلابتون هم یک زن دست یافتنی، و هم تعین یک زنانگی ازلی و دست نیافتنی است. گلابتون آخرین و شیرین ترین دست آویز ماندنی برای ادامه ­ی حیات است. به هر تقدیر باید اذعان کرد که تمایل ماندنی به گلابتون چه در واقعیت عینی  و چه در واقعیت ذهنی ­اش حاصل افول قوای جسمانی ­اش، و بهترین وسیله برای مقابله با اندیشه ­ی مرگی است که او از جوانی نقش مجسم ­اش را در آسمان شب هایش جستجو می ­کرد. و اینک در پیرانه سری در کابوس ­هایش حضوری دائمی دارد. به همین دلیل نزاع میان صورت ­ها ی دوگانه و متناقض، از سرش دست بردار نیست.

 «غلت زده بود روی دست راست، بعد دست چپ و بعد تاق باز خیره شده ­بود به تیرک نیمه تاریک سقف و پلک ­هایش را بسته بود. خال توی گودی چانه، چلیپای میان ابروها، گردی صورت و چشمان سیاه آمد به خیال ­اش. پلک ­ها را گشود.»ص202

«پک به سیگار زد و گوش سپرد به صدای تیک تاک ساعت روی دیوار: چرا هیچی نگفت؟...کجا رفته؟ دوباره تیک تاک ساعت خال میان گودی چانه را برد.»ص207 

ماندنی احمدی تحول یافته ترین شخصیت در رمان است. او با ذهن پویا و چاره ­گرش خوب می ­داند و می­تواند چگونه چیزهایی را که از دست ­داده است جبران کند. همان طور که در حضیض قوای جسمانی ­اش، عشق ­ورزی با خودِ گلابتون را جانشین تمام زن ­های زندگی ­اش کرده و  معاشقه با انگاره ­ی گلابتون را -در نگاهی فرویدی- التیام بخش امیال سرکوب شده اش ساخته است؛

«نگاهش از روی گونه ها ­ی تکیده اش می ­رسید به خال توی گودی چانه. سال ­ها پیش چلیپای میان ابروها چه قدر او را زیبا کرده بود. چهارده پانزده ساله که بود، وقتی مادرش گونه یا گردنش را می بوسید، او دوست داشت به جای پشت دست، خال توی گودی چانه یا چلیپای میان ابروهایش را ببوسد »ص22

جهانبخش پسر­خواهر عزیزش را جایگزین نسل از دست رفته ­ای چون یادگار می ­کند. جهانبخش شخصیت پنهان رمان است. هیچ کنشی از او در رمان دیده نمی شود. خواننده از طریق واگویه ­های ماندنی و مخاطب قرار ­دادن اوست که به وجودش پی ­می ­برد. جهانبخش در واقع ذخیره ­ای است برای فردای جامعه ­ای که یادگارها، حشمت ­ها، آندرانیک ­ها را از دست داده است. او جهانبخش را کژدم زیر سنگ...می ­نامد اما به طرز ظریفی به او اعتماد دارد.

«بگذار من از جهان بخش هم بپرسم. جهان بخش هم کتاب زیاد می ­خونه. هر حرفی بزنه قبول دارم.» ص119

«پسر خواهر عزیز، جهان بخش، تو که نشستی و تکیه دادی به بالش و دلت آتش می ­زنه برای سیگار توی دستم و روت نمی ­شه بگی بده یک پک بزنم. همین تو که پیرهن آبی پوشیدی و وجودت را از شیشه خورده ساختن.»ص230

در پایان این نوشته بدون این که بخواهم در دام نماد سازی های رایج افتاده باشم، دوست دارم یک پرسش خیلی مهم را مطرح کنم ؛ اگر آخرین جمله ی کتاب«امروز هم روز تو نیست ماندنی» را زنگی برای فهم کل موضوع رمان تصور کنیم، آیا نویسنده برای رهایی از بدبیاری ­های دمادم و ریز و درشتی که زنجیره ی بلندی از ساعت ­ها و روزها و ماه ­ها و سال ­های زندگی شخصیت رمانش را ساخته است، نیاز به یک دلخوشی فرداساز ندارد؟ آیا نمی ­توانیم پسر خواهر عزیزش جهانبخش را که اتفاقاً "کژدم زیر سنگ" است توانی مضاعف را برای روزهای متلاطم آینده در وجودش مخفی کرده است، بدانیم؟ آیا دوست نداریم ما هم چون ماندنی، خسته از بسیاریِ شکست ­ها و از دست ­دادن ها به کسی اعتماد کنیم؟ آیا می ­شود جهانبخش را نماد یا تجسمی از ماندگاری و بی زوالی قدرت «وجودی» انسان تعریف کرد؟ آیا جهانبخش توانایی انباشته ­ای در وجدان ناخودآگاه جمعی نیست که مانند گدازه های فرومرده و مدفون در خاکستر خاطرات تلخ بی ­صبرانه در انتظار وزش نسیمی است تا به اخگران روشنی بخش فردا مبدل شوند؟

و اگر پاسخ این پرسش ها مثبت باشد، جهانبخش از سلک همان آدم های معمولی و بسیار نزدیکی است که همیشه همین دور و بر می ­چرخند، و گاه آنقدر معمولی ­اند که دیده نمی ­شوند اما لابد ماندنی روزی برقی از هوش، آگاهی و جسارت در چشمانش دیده که چنین از سر اعتماد با او درد دل می ­کند و همین اعتماد را به خواننده ­اش هم انتقال می ­دهد. اگر با وسعت ­نظر و دیدی جامعه شناختی، ماندنی را تجسمی از تاریخ معاصر خودش تصور کنیم، جهانبخش پلی است که از فراز فجایع مرگ ­آور، شکست های جزئی و کلی می­گذرد تا راهی به فردای پرامیدتر باز کند.

 

 

16/12/1394

1-    هفته نامه ادبی راوی ملت، شماره 132(دوره جدید)، 22 اردیبهشت 1394، ص 8 و 9

گاه آ