X
تبلیغات
زولا

هدایت در دارالمجانین جمالزاده

فرهاد کشوری

 

محمد علی جمالزاده دارالمجانین را در سال 1319 نوشت و دو سال بعد در 1321 منتشر کرد. او در این رمان صادق هدایت را در قالب شخصیت دیوانه ای به نام هدایتعلی روایت می کند. جمالزاده اولین نویسندۀ ایرانی ست که یکی از شخصیت های رمانش نویسندۀ هموطن و معاصر اوست.

صادق هدایت در سال 1313 ممنوع القلم شد و رمان بوف کور را در سال 1315، در سال های تفوق رمان های تاریخی و رمانتیک در پنجاه نسخه در بمبئی(هند) منتشر کرد. نویسندگان رمان های تاریخی «شکوه و عظمت ایران باستان» و شخصیت های برجسته ی تاریخی دستمایه آثارشان بود و نویسندگان رمانتیک هم آثار پر اشک و آه و سوزناکی باب طبع خوانندگان آن روزگار می نوشتند. در آن سال ها ناسیونالیسم افراطی بر اندیشه بیشتر نویسندگان و روشنفکران حاکم بود و هدایت هم چند سالی از این تفکر مسلط دوره در امان نبود. هدایت با نوشتن داستان هایی چون سه قطره خون، عروسک پشت پرده و بعد بوف کور، خوانندگان مأنوس با آثار رمانتیک و رمان های تاریخی را به واکنش به آثارش واداشت. نویسنده ای دست به قلم برده بود که نه تنها قصد خشنود کردن خوانندگانش را نداشت، بلکه ذهنیت و کردار شخصیت های آثارش باعث آزارشان می شد. راوی بوف کور نه تنها به وصال دختر اثیری نمی رسد بلکه دست به جنایت می زند و سرانجام به پیرمرد خنزرپنزری بدل می شود. خوانندگان دیگر نمی توانستند خود را به جای قهرمان رمان های تاریخی و رمانتیک بگذارند، در یکی با قهرمانی و غرور ملی و حس وطن دوستی این همانی کنند و در دیگری با شخصیت اصلی عاشق شوند، رنج بکشند و اشک بریزند. هدایت قصد سرگرمی خوانندگان را نداشت. او آب در خوابگه مورچگان می ریخت. عده ای از خوانندگان ناراضی از این آثار، شخصیت های داستان های هدایت را از او جدا نمی دانستند. صاحبان این نوع برخورد تنها گروهی از خوانندگان عادی آثارش نبودند. ادبای سنتی که سال ها در آثار کهن مطالعه و یا تحقیق کرده بودند و عده ای از آن ها به دنبال سرمشق گیری و الگوسازی از ادبیات کهن و به خصوص نثر عرفانی برای تربیت رفتار و منش انسان امروز ایرانی بودند و هرگونه نوآوری را نفی می کردند، آن ها هم از مخالفان هدایت و آثارش بودند.

با انتشار بوف کور بر ادبای سنتی معلوم شد با نویسندۀ تازه نفسی سرو کار دارند که آمده است تا همه چیز را به هم بریزد. هدایت چون مهمان ناخوانده ای به پا ساحتی می گذارد که ادبای سنتی  صندلی هایش را پیشاپیش اشغال کرده اند. حضورش موجب آزار است و ضیافت آن ها را به هم می ریزد. آن ها به این نتیجه می رسند که با نثر نویس دیوانه ای روبرویند که به هیچ قاعده ی کهنی احترام نمی گذارد. از نظر این ادبا هدایت هم چون نیما دیوانه بود. این تصور که راوی بوف کور و سه قطره خون و عروسک پشت پرده همان صادق هدایت نویسنده اند و خودش از شخصیت های غیر عادی آثارش جدا نیست، در افواه جا می افتد. در چنین فضا و زمانه ای است که جمالزاده دارالمجانین را می نویسد.  

 جمالزاده در دیباجه ی  دارالمجانین می نویسد، توی دکان میرزا محمود کتابفروش نشسته بود که پیرزنی تعدادی کتاب برای فروش آورد. شوهر پیرزن به اتهام دزدی از دارالمجانین اخراج شده و از ترس بازخواست متواری است. جمالزاده کتابی از پیرزن می خرد. پیرزن به جای سه عباسی طلب جمالزاده، کاغذهای دست نویس لوله کرده ای به او می دهد. جمالزاده بعد از مدتی به سراغ کاغذهای دست نویس می رود، شروع به خواندن می کند و رمان دارالمجانین آغاز می شود.

محمود(نویسنده دست نویس) در ابتدا از خصوصیات و خصایل پدرش می گوید. پس از مرگ پدر به خانۀ عموی خسیس اش می رود. در ادامه از عموی خسیس اش، عشق اش به دختر عموی زیبایش بلقیس، از آقامیرزا عبدالحمید، منشی عمو و دوست صمیمی اش رحیم، پسر میرزا عبدالحمید می نویسد. رحیم علاقۀ جنون آمیزی به اعداد دارد و «تضاد بین واحد و کثیر و فرد و زوج را منشاء همهء اختلاف ها» می داند.

 روزی نامه عاشقانهء محمود به بلقیس به دست عمویش می افتد. به ناچار از خانهء عمو بیرون می زند و به خانۀ دوست روانپزشکش دکتر همایون می رود. به کمک دکتر همایون که عقل درست و حسابی ندارد، رحیم را به دارالمجانین می برند. در ملاقات رحیم در دارالمجانین است که با هدایتعلی  آشنا می شود.

«[...] خیلی چیزهای غریب و عجیب از او حکایت می کردند. از آن جمله می گفتند از همان بچگی که برای تحصیل به فرنگستان رفته بود کاسهء عقلش موبرداشته بود و چیزیش می شده است.»1

هدایتعلی(هدایت) از فرنگستان عروسکی چینی به قد یک آدم با خودش به تهران می آورد و پشت پرده ی اتاق اش پنهان می کند و به آن عشق می ورزد. خانواده اش با دیدن حرکات جنون آمیزش او را به دارالمجانین می آورند. در دارالمجانین روزی گذرش به بخش دیوانگان خطرناک می افتد. در آن جا با دیدن دیوانهء خطرناکی که با تیله شکسته ای شکمش را پاره می کرد و نقشی به شکل سه قطره خون بر دیوار می کشید، دچار تب شدیدی شد. خانواده اش آمدند و او را به خانه بردند. پس از آن که تب­اش قطع شد، همه جا سه قطره خون می دید. برای این که سر عقل بیاید، از خانواده ی سرشناسی برایش زن می گیرند. شب عروسی زنی هرجایی به خانه می آورد و تازه عروس از او طلاق می گیرد. بعد از طلاق تصویر دختری را روی قلمدان می بیند و عاشقش می شود. دختر به دیدار هدایتعلی می آید و در خانه اش می میرد. پس از دفن جسد در خرابه های شهر ری، گلدان عتیقۀ زیرخاکی ای پیدا می کند که تصویر صورت دختر بر آن است. پس از گم شدن اسرارآمیز گلدان، حال هدایتعلی بدتر می شود و خانواده اش او را به دارالمجانین می آورند.

در یکی از دیدارهای محمود از دارالمجانین، هدایتعلی بقچهء بزرگی از نوشته هایش را به محمود می دهد. محمود پس از خواندن نوشته ها، دو ایراد به او می گیرد. اول عدم رعایت صرف و نحو و جمله بندی و دوم سهل انگاری زیاد در نوشتن آثارش روی پاکتِ پاره و کاغذهای عطاری و در حاشیه ورق های بازی و پشت بلیط قطار. جمالزاده به عنوان مشتی نمونۀ خروار، انتخاب گزیده ای از دست نوشته ها را در دارالمجانین می آورد که از منظر او به عنوان سند دیوانگی هدایت ارائه می شود.

در ملاقات دیگری، هدایتعلی هدیه ای پیچیده در دستمال ابریشمی یزدی، به عنوان یادبود دوستانه ای به محمود می دهد. محمود وقتی از دارالمجانین بیرون می زند و به کوچهء خلوتی می رسد، دستمال را باز می کند. هدیه، درون جعبهء مقوایی کوچکی است که هدایتعلی با ریسمان آن را محکم بسته و رویش نوشته بود «برگ سبزی تحفهء درویش.» محمود بعد از باز کردن در جعبه، بوی تعفن شدیدی احساس می کند. جعبه پر مدفوع است. محمود فکر می کند محتویات جعبه هدیهء بوف کور به اوست. آن جعبه تحفهء سبزی است که بوف کور به خوانندگانش هدیه می دهد.

در یکی از دیدارهایشان هدایتعلی به او پشنهاد می کند خودش را به دیوانگی بزند و به دارالمجانین بیاید. محمود در دیوانگی هدایتعلی شک می کند و وقتی از ساختگی بودن جنونش می پرسد، هدایتعلی پاسخی نمی دهد. محمود پس از کلنجار رفتن با خود به «دستور بوف کور عمل» می کند و با خواندن یکی از کتاب های دکتر همایون خودش را به دیوانگی می زند و او را به دارالمجانین می آورند.

محمود با دریافت نامه ی بلقیس از مرگ عمویش مطلع می شود و تصمیم می گیرد از دارالمجانین برود. به سراغ مدیر می رود و اعتراف می کند که دیوانه نیست و خودش را به دیوانگی زده است. مدیر با رفتن اش از دارالمجانین موافقت نمی کند و تایید سلامتش را به گواهی طبیب حواله می دهد. طبیب هم با توجه به این که هیچ دیوانه ای خودش را دیوانه نمی داند او را دست به سر می کند. نا امید از مدیر و طبیب به سراغ کارکنان دارالمجانین می رود تا شاید آن ها راهی پیش پایش بگذارند. از آن ها هم نتیجه ای نمی گیرد. بعد به دیدار هدایتعلی می رود تا «عقل حیله باز و مکار» او برای رهایی از دارالمجانین راهنمایی اش کند. هدایتعلی کتابی را بر دیوار اتاقش به صلیب کشیده است. ضمن بحث متوجه می شود که «سروکارم با هدایتعلی شوخ و شنگ نیست. بلکه با «بوف کور» سرکش بی فرهنگ است.»2

جمالزاده دربارهء علت نوشتن دارالمجانین در نامه ی اولش به همایون کتیرایی از مهمانی ای می نویسد که هدایت را دعوت نکرده بودند. وقتی علت را می پرسد مهمانان می نالند که آدم بی سوادی ست و دستور زبان نمی داند. جمالزاده ناراحت می شود «و کم کم این فکر در من قوت گرفت که او را به هر ترتیبی شده به مردم ایران معرفی نمایم و بفهمانم که چطور به مقام شناختن او نرسیده اند...»3

او برای معرفی هدایت دارالمجانین را می نویسد. آن چه که از هدایتعلی(هدایت) در رمان دارالمجانین روایت می شود، خلاف نظر جمالزاده را نشان می دهد. این اثر نه تنها در پی معرفی هدایت به مردم نیست بلکه اسباب تحقیر اوست. وقتی نویسنده­ای را دیوانه می دانیم، حرف هایش را جدی نمی گیرم، نوشته هایش که دیگر جای خود دارد.

پیش از نشر دارالمجانین کوس دیوانگی هدایت را زده بودند. نوشتن به شیوه ی او در سال هایِ اوج محبوبیت عامه پسند نویسان، نوعی جنون بود. به روایت دارالمجانین جدا نبودن هدایت از شخصیت های آثارش او  را به جنون می کشاند.

مراودۀ جمالزاده با ادبای سنتی و نظر منفی آن ها به فرد نوگرا و ساختارشکنی چون هدایت که آن ها را در جمع دوستانش دست می انداخت، در خلق رمان دارالمجانین بی اثرنبود. جمالزاده در دیدار با این ادبا، ، نگاه منفی، نظر خشم آلود و تحقیرآمیزشان را نسبت به هدایت می شنید. آن ها از بیسوادی هدایت و بی حرمتی های او می گفتند. نظر بخشی از خوانندگان و فضای ادبی آن سال ها هم  که ادبای سنتی در آن دست بالا را داشتند، علیه هدایت بود. جمالزاده دیوانگی را بهترین نقش برای هدایت  می دانست تا او را سرجایش بنشاند، والا اگر قصدش اشتهار او بود راههای بهتری برای شناساندنش به مردم وجود داشت.

آن چه باعث بردن هدایتعلی(هدایت) به دارالمجانین می شود، شخصیت تعدادی از داستان ها و تنها رمانش در آن سال هاست. از نظر جمالزاده هدایتعلی(هدایت) نه به سبب شخصیت غیرعادی تعدادی از آثارش، بلکه چون با شخصیت های داستانی اش یکی ست سزاوار دارالمجانین است. به روایت جمالزاده در دارالمجانین، هدایت در شخصیت های داستانی اش هایش حلول کرده است و آن ها تکثیر منش و رفتار نویسنده اند که در قالب کلمات جان می گیرند و پا به زندگی می گذارند. در رمان دارالمجانین هدایتعلی همان مهردادِ عروسک پشت پرده و میرزا احمد خانِ سه قطره خون و راوی بوف کور است.

هدایت پس از چاپ دستی بوف کور در هند، چند نسخه از رمانش را برای جمالزاده به ژنو فرستاد تا او به ایران ارسال کند. جمالزاده جزو اولین خوانندگان بوف کور بود و ناخشنودی اش از این اثر از دیگر دلایل نوشتن دارالمجانین است. از نظر جمالزاده در دارالمجانین بعد منفی و هراس آور هدایتعلی(هدایت) شخصیت بوف کوری اوست.

«[...]صادق هدایت خواسته از سبک رئالیسم، و گاهی ناتورالیسم و سوررئالیسم استفاده کند. بدترین کتابش به عقیدهء من همان بوف کور است.»4

جمالزاده در پاسخ نامه ای به محمود کتیرایی می نویسد: «به جمله ای از «سروته یک کرباس» اشاره کرده اید که «از مردم گریختن و مثل بوف کور در کنج حجره خزیدن و الخ.» به شما به شرافت قسم یاد می کنم و اطمینان می دهم که در موقع نوشتن این جمله سر سوزنی قصد اشاره به هدایت که محبوب روحانی من است در میان نبوده است و این دو کلمه بوف کور همین طور بر زبانم جاری گردیده است.»5

محمد علی همایون کاتوزیان دربارهء رمان دارالمجانین می نویسد: «جمال زاده به این ترتیب، هم کاراکتری ساخته که بسیار به کار داستان می خورد، هم به نحوی با دوست نزدیکش که هدایت باشد گفت و شنود برقرار کرده(و این گفت و شنود حتی درباره ادبیات و شیوه نگارش هم هست)، هم با او شوخی کرده و هم او را بزرگ کرده.»6

دیوانگی هدایتعلی(هدایت)، هدیه جعبهء مدفوع و و این که در دارالمجانین هم دیوانه است و هم فریبکارانه خودش را به دیوانگی می زند، «بوف کورِ سرکشِ بی فرهنگ» و «صاحب عقل حیله باز و مکار» نامیدنش نه تنها باعث بزرگی هدایت نیست بلکه اسباب تحقیر اوست. جمالزاده با نوشتن دارالمجانین اولین کسی است که ستیز و جدل با هدایت را قلمی می کند. او سعی می کند نویسنده ی مدرنی را که با ادبای سنتی میانه ای ندارد، در دارالمجانین اش گرفتار کند.

«این نکته آخر شاید امروز برای خوانندگان چندان واضح نباشد. اما باید در نظر داشت که وقتی دارالمجانین نوشته شده(تاریخ امضاء «دیباچه» آن آذر 1319 است؛ اگر چه در سال 1321 منتشر شده) هدایت برای عموم ناشناس بود، و آنها هم که او را می شناختند- جز چند تن دوستان نزدیکش، و چند پامنبری- [دیگران]برای او تره[هم] خرد نمی کردند.»7

به نظر می رسد این مطلب چندان درست نباشد. تا سال 1319از صادق هدایت کتاب های، فوائد گیاهخواری، زنده بگور، پروین دختر ساسان، اصفهان نصف جهان، سه قطره خون، سایه روشن، علویه خانم، نیرنگستان، مازیار(با مجتبی مینوی)، وغ وغ صاحاب(با م. فرزاد)، ترانه های خیام و بوف کور(در بمبئی) منتشر شده بود. در میان این کتاب ها ارزشمندترین آثار ادبی هدایت، چون رمان بوف کور و داستان های کوتاهش در محافل ادبی و علاقمندان ادبیات داستانی آن سال ها اگر معروفتر از آثار جمالزاده نباشند کمتر از آثار او شناخته شده نیستند. از جمالزاده تنها دو کتاب، یکی گنج شایگان و دیگری مجموعه داستان یکی بود یکی نبود پیش از دارالمجانین منتشر شده بود. آثار متعدد جمالزاده در سال های بعد از چاپ دارالمجانین منتشر شد.

با مرگ عموی محمود، مالِ یتیم خورها و پاچه ورمالیده ها سند و بنچاق به دست به خانۀ عمویش می ریزند. طلبکاران قلابی آمده اند تا ثروت عمو را که با یک عمر خست، خودش و فرزندش را از آن محروم کرده بود به تاراج ببرند.

محمود سعی میکند از دارالمجانین برود تا به وصال بلقیس برسد. پس از آن که نگهبان دروازه مانع خروجش می شود و از بام بلند دارالمجانین هم نمی تواند فرار کند، به سراغ هدایتعلی می رود، از او راهنمایی می خواهد و متوجه می شود که وقتش را تلف می کند. دوباره به سراغ مدیر دارالمجانین می رود. وقتی عشق بازی مستانه اش را با معشوقه های خیالی که هدایتعلی شبانه او را به تماشایش می برد، برملا می کند. به دستور مدیر او را به اتاقش می برند و در را به رویش می بندند و پس از تهدید کارکنان دارالمجانین او را به شعبهء دیوانگان خطرناک می برند.

محمود شروع به نوشتن دادخواهی اش (سرگذشتش) می کند. جمالزاده که به آثار هدایت ایراد می گیرد، اثر خودش در این جای روایت دچار تناقض می شود. محمود چند صفحه مانده به پایان رمان، عریضۀ دادخواهی اش را می نویسد، همان برگ های دست نویسی که سرانجام به دست جمالزاده می افتند. در این صورت از شروع رمان تا هنگام نوشتن عریضه، نباید از برگ های دست نویس محمود روایت شده باشد. این در حالی است که به جز ده سطر صفحۀ آخر، رمان از برگ های دست نویس محمود روایت می شود.

محمودپشت در بسته هرچه منتظر می ماند، هدایتعلی به دیدنش نمی آید. به ناچار انگشتر یادگار پدرش را به یکی از پرستارها می دهد تا نامهء او را به هدایتعلی برساند. پرستار برمی گردد و می گوید هدایتعلی بر اثر خوردن قارچ های سمی مسموم شده و خانواده اش آمده اند و او را به بیمارستان آمریکایی ها برده اند.  

جمالزاده می گوید: «من کتابی دارم به نام دارالمجانین. در این کتاب راجع به صادق هدایت هم خیلی صحبت کرده ام. اسمش را گذاشته ام هدایت علی مسیو[هدایتعلی، مسیو و بوف کور]. یازده سال قبل از آن که هدایت خودش را بکشد، این کتاب چاپ شده است. این را هم می دهم به خودتان که ببینید یازده سال پیش از آن که هدایت خودش را بکشد، خودکشی او را گفته ام. در دارالمجانین گفته ام که این مرد خودش را کشته. یعنی زهر[قارچ سمی] خورده... یازده سال قبل.»8

هدایتعلی قارچ های چیده از باغ دارالمجانین را به آشپز می دهد که در ازای دریافت ساعت طلایش برایش سرخ کند تا با عرق بخورد. «غافل از این که این قارچ ها سمی است.» جمالزاده در رمان از خودکشی هدایتعلی حرفی نمی زند. مسمومیت هدایتعلی تصادفی ست و او از سمی بودن قارچ ها اطلاعی نداشت. محمود تا هنگام مرگ هم از زنده و مرده بودن هدایتعلی خبر ندارد. این گفته ی جمالزاده که در رمان دارالمجانین، خودکشی هدایت را پیش بینی کرده است صحت ندارد. جمالزاده انگار فراموش کرده است که وقتی محمود از قصد خودکشی اش می گوید، هدایتعلی او را از این کار منع و خودکشی را نفی می کند.

«... برادرجان زندگی چراغی پردود و پر گند و بوئی است که وقتی روغنش ته کشید خودش خاموش می شود. چه لزومی دارد فتیله اش [را] پیش از وقت پایین بکشی [...] در آن لحظه در او چیزی دیدم که هرگز منتظر آن نبودم. در زمین خشک و شوره زار چشم های «بوف کور» که گوئی تخم مهر و عاطفت را در آن ریشه کن کرده بودند ناگهان آثار یک نوع مهربانی و رقت بسیار صمیمی پدیدار گردید و اشک به دور آن حلقه بست ولی فوراً مثل این که از این پیش آمد شرمسار باشد فورا به قصد خلط مبحث بنای خندیدن و لوده گری را گذاشت.»9

هدایت در یکی از نامه هایش به شهیدنورایی از جدایی دنیا و منافعش با جمالزاده می گوید: «از این که از رفاقت جمالزاده نوشته بودید من شکی ندارم و هیچ پدرکشتگی هم با او ندارم. برعکس، سابق خیلی کمک هم به من کرده است؛ اما چیزی که هست حالا حوصله چاق سلامتی ندارم. دنیای ما و منافع ما از هم جداست [...] حالا چه اصراری دارد برایش مزخرفات بنویسم یا به اصطلاح سوءتفاهم برطرف بشود؟ ولش.»10  

در دارالمجانین جمالزاده، هدایتعلی دیوانه است و بوف کور دیوانۀ منفور. جمالزاده در نامۀ اولش به محمود کتیرائی، می نویسد: «درخصوص بوف کور به همان مناسبت کتاب «بوف کور» این اسم را به او دادم. چون «دارالمجانین» را باز مدتی طول کشید تا نوشتم و مصادف با زمانی شد که هدایت در بمبئی مجلدات «بوف کور» را از آن جا نزد من فرستاده بود که بعدها برایش به طهران[تهران] فرستادم...»11

تاریخ نوشتن رمان دارالمجانین چهار سال پس از ارسال نسخه های بوف کور به ژنو است. آن چه جمالزاده در این نامه فراموش می کند، نام بوف کور در دارالمجانین نیست. بلکه بعد منفی و نفرت انگیز شخصیت بوف کور در این اثر است. شاید جمالزاده به شیوه ی هدایت می خواست او را دست بیندازد، اما در دارالمجانین هدایتعلی چهره ی رقیبی به خود می گیرد که نویسنده می خواهد به مدد آثارش او را گوشمالی بدهد. رمان دارالمجانین ادامهء جدال سنت و مدرنیته ای ست که با عصر روشنگری ایرانی آغاز و با انقلاب مشروطه تداوم یافت.

جمالزاده به دلیل مراوده اش با ادبای سنتی، و شیوۀ داستان نویسی اش در یکی بود یکی نبود، ضمن دیدی نو در ادبیات داستانی و اتخاذ شیوه ای نوین در روایت، ذهنیتی سنتی داشت و نمی توانست خودش را از روایت قصه وار به طور کامل برهاند. ادبای سنتی از بدو تأسیس دانشگاه مانع گنجاندن ادبیات نوین ایران در واحدهای درسی شدند. آن شیوۀ نو ستیزانه بدعتی شد که همچنان ادامه دارد. در دروس دانشگاهی تنها چند واحد محدود به ادبیات معاصر اختصاص دارد.     

محمود خسته از تلاشش برای بیرون رفتن از دارالمجانین به دور برگ های دست نویس (عریضه دادخواهی اش) نخ می بندد، گره می زند و آن را زیر متکایش می گذارد. بعد از آن روایت رمان ادامه دارد که منطقی نیست. گفتگوی درونیِ محمود، پس از گذاشتن دست نویس در زیر متکا، در آن برگ ها ثبت نشده و نباید نویسنده از آن مطلع باشد. رمان جایی تمام می شود که محمود دست نویس را زیر متکا می گذارد.

دارالمجانین این طور تمام می شود: «[...] آیا هرگز باز روی آزادی را خواهم دید. هرچند که می ترسم آزادی هم مثل بسیاری از چیزهای دیگر از جملهء توهمات مغز خراب و عقل اسقاط و محال اندیش بشر باشد...»12

سرانجام، محمود در دارالمجانین، پشت در بسته و در تنهایی می میرد. اگر فریب هدایتعلی را نمی خورد و به «دستور بوف کور» عمل نمی کرد، گذارش به دارالمجانین نمی افتاد، زنده می ماند، به وصال معشوق می رسید و ثروت عمویش را هم به دست می آورد.  

 شاهین شهر  اسفند 1392

    

1 - دارالمجانین، محمد علی جمالزاده، 1356، معرفت، ص 117

 2- دارالمجانین، ص 251

             3- صادق هدایت، گردآورنده محمود کتیرایی، انتشارات اشرفی، بهمن 1349 ، ص 233

4-    لحظه ای و سخنی، دیدار با سید محمد علی جمالزاده، ص 203

5-    صادق هدایت، محمود کتیرایی، ص 238

6-    دربارۀ جمالزاده و جمالزاده شناسی، محمد علی همایون کاتوزیان، ص 126و 127

7-    همان، ص 127

8-    لحظه ای و سخنی، دیدار با سید محمد علی جمالزاده(1369 و 1372 )، انتشارات همشهری، چاپ دوم 1392 ص 174 و 175

9-    دارالمجانین، ص 270 و 271

10-                     هشتاد و دو نامه به حسن شهید نورائی، مقدمه و توضیحات ناصر پاکدامن، نشر علم، چاپ اول 1382 ، ص 135

11-                     صادق هدایت، محمود کتیرائی، ص 235

12-                     دارالمجانین، ص 282  

 

1-    فصلنامه زنده رود، ویژه ادب و هنر ایران، در سال های 1320-1332 ، شماره ی 58 ، پاییز 93، ص 23 تا 31