X
تبلیغات
رایتل

سکوت قبلۀ عالم1

روزنامه ء خاطرات ناصرالدین شاه(1306 قمری)

فرهاد کشوری

 

ناصرالدین شاه برخلاف شاهان پیشین قاجار، به بعضی از مظاهر تجدد به جز آن چه با آزادی و حقوق فردی و اجتماعی و قانون مربوط بود، علاقه داشت. در عکاسی، نقاشی و خوشنویسی ذوق آزمایی می کرد. داستانی به نام «حکایت پیر و جوان» را که در شماره های 18، 19 و 20 روزنامهء ملتی(روزنامهء ملت سنیهء ایران) به نام میرزا علینقی حکیم الممالک به چاپ رسید از او می دانند. در تاریخ کشور ما، او اولین شاهی است که سفرنامه و روزنامۀ خاطرات دارد. روزنامۀ خاطراتش را در سال 1306 قمری پس از بازگشت از سفر سوم اروپا تقریر کرد. این خاطرات از 15 سنبله(شهریور) مصادف با اول محرم 1306ق با رفتن به روضه خوانی انیس الدوله شروع و در 7 فروردین، شعبان 1306 ق، پس از شش ماه و بیست و دو روز با وصف شکار به پایان می رسد. شاه در خاطراتش تنها ظاهر امور، وقایع و آدم ها را تقریر می کند و خواننده از فکرها، ایده ها، نگرانی ها، دغدغه ها، و خیالاتش هیچ نمی داند. شیوۀ تقریر روزنامۀ خاطرات رئالیستی و گزارشی است. برخلاف نثر متکلف و غالب آن سال ها، روان و نزدیک به زمانۀ ما ست. شاه در تقریر خاطرات روزانه، فاصله اش را با دیگران با استفاده از فعل جمع و فرمایش کردن برای خودش وفعل مفرد و عرض کردن برای دیگران حفظ می کند. 

  شروع روزنامۀ خاطرات مصادف با روزهای عزاداری ماه محرم است. شاه در این روزها از یک تکیه به تکیۀ دیگر می رود. حضورش در آن مراسم تصویر باورناپذیری از زمانه و شخصیت ناصرالدین شاه را به خواننده عرضه می کند. از کنار آدم ها که می گذرد، عظمت قبلۀ عالم کسی را به تعظیم و تکریم وانمی دارد. مکان هایی که شاه به آن ها پا می گذارد انگار جدا از او و اقتدارش اند. در یکی از روزنامه نوشت ها وقتی می خواهد به داخل تکیه ای برود، از این که باید از میان انبوه جمعیت بگذرد احساس خجالت می کند. در تکیهء دیگری میان در می ایستد و چند لحظه به حرف های روحانی بالای منبر گوش می دهد و بعد می رود. کسی از بانیان تکیه به پایش نمی افتد و دستش را نمی بوسد.

در روزنامهء خاطرات هیچ فردی از افراد خانواده و اطرافیانش، به اندازۀ عزیزالسلطان(ملیجک دوم) مورد توجه و علاقه اش نیست. عزیز السلطان ـ غلامعلی خان سابق ـ برادر زادۀ امین اقدس(زبیده خانم)یکی از دو زن محبوبش است. او جای خالی ببری خان، گربۀ محبوب شاه را گرفت که رقبای اندرونی امین اقدس مسمومش کرده بودند. در بیشتر روز نوشت های روزنامۀ خاطرات مطالبی در بارۀ عزیزالسلطان تقریر می کند. نام او را پیش از نایب السلطنه و امین السلطان(صدراعظم) می آورد. «سرباز و موزیکانچی و مردم، جمعیت زیادی بودند. عزیزالسلطان، نایب السلطنه، امین السلطان، مخبرالدوله، امین خلوت، قوام الدوله، عمله خلوت و غیره و غیره.»1

عزیزالسلطان دستۀ موزیک و غلام بچه و خواجه و کنیز و دلقک و خدم و حشم خاص خودش را دارد. او مورد توجه دائم شاه و دارای موقعیت ممتازی است. در یکی از روزهای شکار از این که مبادا گرد و خاک حرکت سوارانش عزیزالسلطان را اذیت کند، او را جلو می فرستد و خود و موکب همایونی از پشت سر، در گرد و خاک عزیزالسلطان و خدمه اش می روند. کوچکترین کارها و احوالاتش را زیر نظر دارد. «عزیز السلطان هم ناهارش را خیلی زود در جاجرود خورده و رفته بود. سرخه حصار هم چای خورده بود و رفته بود شهر.»2  از شیطنت ها و بازیگوشی عزیزالسلطان به شوق می آید: «عزیزالسلطان هم خرس کوچکه را آورده بود توی اندرون ول کرده بود. خودش و غلام بچه ها عقب خرس می دویدند. خرس هم عقب زن ها می کرد. معرکه [ای] بود.»3 در باغ ملک برای سلامت خودش و وجود عزیزالسلطان دعا می کند. «چهار سال قبل ازین هم که آمدیم عزیزالسلطان با ما بود. خیلی خدا را شکر کردیم که الحمداله خودمان سلامت هستیم و عزیزالسلطان هم هست.»4

شاه در روزنامهء خاطراتش از دلایل علاقه و توجه اش به عزیزالسلطان حرفی نمی زند.

او علاقمند به شنیدن اخبار و مطالب روزنامه هاست و اعتماد السلطنه سر ناهار و شام برای شاه روزنامه می خواند. از ذکر نام روزنامه ها و  مطالبشان در روزنامۀ خاطرات اثری نیست. مطالب روزنامه ها هیچ پرسش و کنجکاوی و نظر و ایده ای در ذهن شاه و اطرافیانش برنمی انگیزد؛ اگر هم بر می انگیزد، نشانه‌ای از آن در روزنامۀ خاطرات نیست. روزنامه خوانی همه جا ادامه دارد، در بیرونی، اندرونی، در شکار، در سفر و سوار بر اسب؛ حتی وقتی اعتمادالسلطنه دندانش را می کشد و درد دارد، بازهم به ناچار روزنامه می خواند: «دندان جلو وسطی طرف زیر را کشیده و خیلی حالش بد بود. با وجود این شب بود و روزنامه خواند.»5

شاه با استناد به روزنامۀ خاطراتش انگار هیچ پیوند عاطفی با زنان متعددش ندارد. هنگام بیماری سرسری برای عیادتشان به اندرونی می رود و به اختصار از آن یاد می کند. گاهی با آن ها بر  بام قصر قدم می زند و گفتگو می‌کند اما چیزی از گفتگویشان نمی نویسد. ارتباطش بیشتر با سوگلی هایش، انیس الدوله و امین اقدس است. این ارتباط در خاطرات روزانه، صبح ها به پوشیدن لباس در اتاقشان خلاصه می شود. آن قدر که نگران احوال عزیزالسلطان است، به زنانش توجهی ندارد. از حسادت‌ و دعوای هووها و اِعمال قدرتِ سوگلی ها در روزنامۀ خاطرات اثری نیست. انگار علت وجودی اندرون فقط خوردن ناهار و شام با زنان و قدم زدن بر پشت بام و به ندرت سفری همراه شاه و عیادت های چند لحظه ای است. تنها ماجرایی که با زنان اندرونی اتفاق می افتد و در روزنامه ی خاطرات نقل می شود، گم شدن زیرگلویی[گلوبند] انیس الدوله است. زنان اندرونی بعد از شام با شاه در نارنجستان قصر قدم می زدند که انیس الدوله متوجۀ گم شدن گلوبندش می شود و شاه آن را به زیبایی تقریر می کند:

«دیشب در اتاق برلیان، زنانه شام می خوردیم. تفصیل غریبی واقع شد که لازم است بنویسم. شب را در اتاق برلیان شام خوردیم. نارنجستان را چراغان کرده بودند. بعد از شام با زن ها آمدیم توی نارنجستان گردش کنیم. تا آخر نارنجستان با انیس الدوله و سایرین رفتیم و گردش کرده، مراجعت کردیم که برویم دوباره به اتاق. دم پلۀ اتاق، انیس الدوله گفت: زیرگلویی من گم شد. دو الماس برلیان کهنه زیرگلوی انیس الدوله بوده، در این گردش افتاده. خواجه ها، زن ها و جمعیت زیادی بودند. همچو تصور کردند که کنیز کسی پیدا کرده برده است. چراغ دست گرفتند و این طرف آن طرف را گردش می کردند. قال مقال بود. خواجه ها، کنیزها، خود انیس الدوله داد می زدند. بالاخره پیدا نشد. رفتیم خوابیدیم.»6  روز بعد گلوبند را چسبیده به سنگی در نهر باغ پیدا می کنند.

شاه در روزنامه خاطراتش وقتی از زنان اندرون نام می برد، بعضی نام ها برای خواننده مبهم است. «بلنده» کیست؟ «کتاب خوان» چه کسی است؟ بعضی شب ها خوانندگان زن و گاهی مرد به اندرون می آیند و آواز می خوانند. خوانندگان و نوازندگان کیستند و شاه صدا و نوای موسیقی کدامشان را بیشتر دوست دارد؟ از آن ها هم چیزی نمی گوید.

وقتی خبر مرگ بلقیس، یکی از زنانش را می شنود، می گوید: «دیشب بیچاره بلقیس در حیاط انارستان فوت شد. صبح حاج سرورخان عرض کرد، بسیار تاسف خوردم.»7 همین و بس. دیگر از مراسم تدفین و خاکسپاری بلقیس حرفی نمی زند. در ادامه، مرگ دو نفر دیگر را نقل می کند. یکی زن یکی از خدمتکارانش که شوهرش را «مردک» می نامد و دیگری حاکمی معزول. در ادامۀ خاطراتش دیگر  هیچ گاه از بلقیس یاد نمی کند. در روزنامۀ خاطرات به جز مظفرالدین میرزا ولیعهد در مواردی و چند فرزند دیگرش آن هم به اختصار، از دیگر فرزندان متعددش، یاد و نامی نیست. در روزنامۀ خاطرات مذمت انیس الدوله و دیگر زنان اندرونی در اعتراض به محبت بیش از حد شاه به عزیزالسلطان ناگفته می ماند.

ارتباط شاه با امین السلطانِ صدراعظم و گاهی امین الملک و امین خلوت «کاغذهای حکومتی» است. کاغذهایی که امین السلطان می خواند و شاه «حکم می کند.» هیچ حرف و نقلی از محتوای متن کاغذها نیست. این نامه ها و حکم ها از چه کسانی اند، خوانندۀ روزنامۀ خاطرات نمی داند. اما می توان حدس زد که این نامه ها و درخواست ها از وزرا و حاکمان ولایات و صاحب منصبان و آحاد ملت و دول خارجی و یا احکام و فرامین حکومتی اند. هیچ کنجکاوی و بحثی در باب مطالب مندرج در نامه ها، در روزنامۀ خاطرات نیست. گویا صدراعظم و دیگر خادمان دربار هیچ ایده و نظری در مورد مطالب نامه ها ندارند. کارشان نامه خوانی است و کار شاه هم «حکم کردن». با استناد به روزنامهء خاطرات، شاه با همین کاغذها بر کشور حکومت می کرد و با دول خارجی رابطه داشت. او در روزنامۀ خاطراتش از هیچ کاری به اندازۀ همین کاغذها و کار حکومتی اظهار خستگی و کسالت نمی کند: «با امین السلطان و امین الملک کاغذ زیادی خواندیم. امین السلطان رفت شهر. باز امین الملک نشست، خیلی کاغذ خواند. تا دو ساعت به غروب مانده طول کشید. خیلی کسالت و خستگی آورد.»8

کار ادارۀ حکومت آن قدر برایش عذاب آور است که در بیشتر روزنامه نوشت ها ساعتی را که صرف کاغذها کرده است می نویسد: «بعد کاغذهای امین السلطان را که به قدر یک خروار بود خواندیم و جواب نوشتیم. تا سه ساعت طول کشید. خیلی خسته شدیم.»9

تنها یک بار به ذخیرۀ ولایات اشاره می کند، آن هم بدون ذکر جزئیات.«بعد نایب السلطنه، اقبال السلطنه، وزیرنظام، جلیل خان را خواسته بودیم برای ذخیرۀ ولایات، حرف زیاد زدیم. چانه مان درد گرفت و عرق کردیم.»10 وقتی با پرنس دالغورکی(دالگورکی) وزیرمختار روس نیم ساعت حرف می زند و دیدار «وُلف» وزیر مختار انگلیس در تالار برلیان یک ساعت و نیم طول می کشد، نمی گوید از چه سخن گفته اند. بعد از آن دیدارها هم از آن چه می اندیشد هیچ حرفی نمی زند.

در یکی از روز نوشت ها شاه و صدراعظم دربارۀ امور مملکتی گفتگو می کنند، در آن مورد هم هیچ اشاره ای هرچند مختصر به مفاد گفتگویشان نمی کند. «الی یک ساعت از شب رفته در میدان با امین السلطان گفتگوی مهمی داشتیم. او رفت، ما رفتیم تالار برلیان شام خوردیم.»11

 وقتی می گوید وزیر خارجه آمد نشست. مزخرفات گفتیم و شنیدیم.25 آن مزخرفات امور سیاسی و روابط با دول خارجی است. در خاطرات روزانه سه شنبه چهارم محرم از تو در تو بودن کاغذهای زیاد معاون وزیر خارجه می گوید.25 تو در تویی آن نامه ها بر ما پوشیده می ماند و ملاحظاتی مانع برملا شدن گفتگوها، افکار، احساسات و نگرانی هایش می شود.

شاه در روزنامۀ خاطرات از مرگ علی خان، معروف به اعتضادالدوله حاکم سابق ساوه می گوید که عزل می شود، ریشش را می کنند و بر اثر کتکی که می خورد می میرد. ماجرا را به گونه ای تقریر می کند انگار شخص بی  طرفی از واقعه ای حرف می زند که خودش هیچ نقشی در آن ندارد و از ماجرا بی خبر است. در حالی که حاکم ساوه بی اذن او عزل نشده بود.

تنها جایی که «دچار دوسه مسئله می شود و به جهت بعضی الفاظشان» آن ها را نقل می کند، یکی کشتی رانی در رود کارون، دوم بانک رایتر رایتر[رویتر] و سوم مسئله ی هشتادان است. آن روز نوشت را آن چنان رمزگونه و به اختصار تقریر می کند که انگار به شیوۀ جریان سیال ذهن نوشته شده است. به عنوان نمونه در باب مسئلۀ بانک رویتر از تنها چیزی که نمی گوید، بانک رویتر است. «ریش، سبیل، کلاه، بازی پری یوریته. ریش و سبیل ابلق، عرب صاحب قرارش داده شد. تمام است. پس گرفتن قرارنامه اول، خیلی مفید است. خیلی مفید است. واقعا مفید است. کار کثیفی بود. عجب است. چرا حرف نمی زنی. بله، بله، بله. صحیح است. عرض کرده بودم. امسال خیلی سرد است. بله برف زیاد است. خیلی برف است. راه ها مسدود شد. پشت [پست] خیلی بی قاعده می آید. باید شنبه بیاید. سه شنبه می آید. یک شاگرد چاپار از سرما توی راه خشک شده و مرد. بله، بله، واقعا سرد است. خارق عادت است. با وجود [این] خیلی ارزانی است. همه جا کاه خرواری هشت هزار. در این فصل بله، در این فصل گندم سه تومان و نیم است. واقعا ارزانی است. این قدر یخ گرفته اندکه تا سقف یخچال ها پر است. سقاباشی که از مکه آمده است باریک می رسد.»12

در این روز نوشت از کار کثیفی می گوید و خودش را شماتت می کند که چرا حرف نمی زند و بعد موضوع را زود درز می گیرد. ذهن اش تابویی ست که از بیان آن حذر می کند.  

کاری که با شوق تمام در روزنامۀ خاطرات تقریرمی کند شکار است. در گرما و سرما و در هر وقت روز، سوار کالسکه و اسب می شود و می زند به کوه و صحرا. میرشکار و خادمان و قراولان موکب همایونی کارشان راندن شکارها و آوردن آن ها در تیررس تفنگ شاه است. تا شاه شکاری بزند و فریاد «ماشاالله» همراهانش بلند شود و سوار بر اسب بتازند و در راههای صعب العبور پیاده شوند و بدوند تا خودشان را زودتر به شکار زخمی برسانند. برای پیشی گرفتن از هم، سر بریدن شکار و آوردنش به خدمت شاه و گرفتن انعام، گاهی به جان هم می افتند. در سفرهای شکار، میرشکارش می لنگد و عصا بدست راه می رود و همه جا می خواهد سواره برود و نمی شود. نمی تواند در تپه و کوه در تعقیب شکار چالاک باشد. چشمانش هم خوب نمی بیند و در دیدن شکار اشتباه می کند. در روزنامه اش از خبط میرشکار و پر دادن شکارها می گوید. وقتی میرشکار می گوید برای شکار به کجا بروند، شاه می فهمد که رفتن به آن مسیر بی فایده است. حاصل یک روز شکار جاجرودشان که دوهزارتومان هزینه اش می شود کلۀ قوچی است که پلنگی شکارش کرده و خوراک کرکس ها شده. نه شاه شکاری زده بود و نه دیگران.«هیچ نزده بودند. حتی یک کبک. شب صحبت کردند. بسیار بسیار بسیار کسل خیالی بودم. به طوری که شام کم خوردم.»13

در سفرهای شکارش از شلیک به گنجشک ها هم ابایی ندارد. بعد از شلیک به آن ها می گوید حرام شد. در یکی از سفرهایش به تصور خودش گرگی را شکار می کند. گرگ به میان درختان می رود. وقتی می آوردندش شاه می بیند شغال بزرگی است «به قد یک گرگ.» هرچقدر در اوائل تیرش خطا می رود و به گفته خودش شکارها زخمی می شوند و می روند. در بیشتر سفرهای شکار دست پر می گردد. به خصوص در فصل سرما که برف زمین را می پوشاند و گله های شکار به تیررس می رسند و هنگام گریز، در برف گرفتارِ شلیک تفنگ های گلوله زنی و ساچمه زنی شاه می شوند.

روزی که به علت ریزش باران نمی تواند به شکار برود می گوید آن روز به بطالت گذشت.

زندگی اش انگار در ظواهر می گذرد. از قضاوتش از ظاهر آدم ها گرفته تا نگاهش به طبیعت و زندگی و ارتباطش با دیگران. وقتی شیفتۀ زیبایی زنی می شود، از زیبایی اش می گوید و دیگر هیچ. حس این زیبایی در ذهنش تداوم ندارد. «یک زن خوبی را دیدمش تکیه به دیوار داده، ایستاده بود. خیلی خوشگل و مقبول خوش باز و همه چیز. پرسیدم کی هستی عرض کرد زن بنای نایب السلطنه هستم. خیلی نقل داشت.»14

شاه آن جاهایی که می توانست از فکرها و خیالاتش بگوید تا خواننده او را بهتر بشناسد، سکوت می کند. وقتی از حالات خود حرف می زند، می گذرد و خواننده را در بی خبری می گذارد. انگار به عمد از گفتن مکنونات قلبی اش خودداری می کند. نحوۀ برخوردش با آدم های دور و برش با آن چه دربارهء او خوانده ایم متفاوت است. وقتی شکاری را زخمی می کند و از خدمه اش می خواهد به دنبال شکار بروند آن ها به حرفش توجهی نمی کنند و او به آن ها هیچ حرفی نمی زند. سقاباشی به اتاق وارد می شود و در حضورش لگدی به شانۀ اعتمادالسلطنه می زند و او را کف اتاق می اندازد.153 شاه هیچ عکس العملی از خود نشان نمی دهد. در تمام روزنامه خاطرات از محکومیت و مجازات افراد و کورشو و دورشوهای مرسوم زمانه هیچ نشانه ای نیست. ما با شاه نرم خویی روبه روییم که همان طور که خودش می گوید در مملکتش ارزانی و فراوانی است. در نوشتن حکمتی ست که از فرد فراتر می رود و حضور دیگری است که نویسنده را به نوشتن وامی دارد. برای شاه انگار دیگری وجود ندارد. اگر هم وجود دارد نامحرم است. مخاطب شاه در روزنامه ی خاطرات مشخص نیست. خواننده ممکن است از خود بپرسد شاه چه قصدی از نوشتن روزنامهء خاطراتش داشت؟ با این همه خودسانسوری و حذف ذهن و تنها با ارائهء ظواهر امور، آن هم به شکلی ناتمام، چه چیزی می خواست به خواننده عرضه کند؟ این که چطور به شکار شلیک می کند، سان می بیند و دیگران در خدمتش اند، کمکی به شناخت او نمی کند. شرقی بودن و نوشتن خاطرات روزانه در آن سال ها، ملاحظات شاه در تقریر روزنامهء خاطرات، و یا هر محذور دیگری، تصویری یک بعدی و مخدوش از او ارائه کرده است. خواننده نمی تواند با خواندن روزنامه ی خاطرات نقبی به تفکر و اندیشه و ذهنیت شاه بزند. ما تنها بخشی از نیمهء آشکار شاه را می بینیم. بخش دیگر و نیمه ی پنهانش ناگفته می ماند. او در روزنامهء خاطرات ذهنیت اش را از دید خواننده پنهان می کند.

شاهین شهر آبان 1392

 

1-    ص 201 ، سطر 4 تا 6

2-    ص 190 ، سطر 17 و 18

3-    ص 35 ، سطر 21 و ص 36 سطر 1

4-    ص 51 ، سطر 22 و 23

5-    ص 88 ، سطر 7 تا 9

6-    ص 205 ، سطر 23 تا 27 و ص 206 ، سطر 1 تا 3

7-     ص 144 ، سطر 18 و 19

8-     ص 102 ، سطر 3 تا 5

9-    ص 64 ، سطر 8 و 9

10-  ص 37 ، سطر 7 و 9

11-  ص 84 ، سطر 1 تا 3

12-  ص 207 ، سطر 13 تا 21

13-  ص 142 ، سطر 14 و 15

14- ص 37 سطر 7 تا 9

 

1-    فصلنامه زنده رود، ویژه ی یادداشت روزانه، شماره 58، ص 59 تا 66