X
تبلیغات
رایتل

بار گران زمین*

فرهاد کشوری

 

مکاشفه­ی ذهنی­اش در تئاتر اتفاق می افتد. به سالن تئاتر می­رود و آن جا مسحور صحنه و بازی بازیگران می­شود. شیفتگی اش به صحنه­ی تئاتر نمی گذارد از آن جا دل بکند. وقتی از تئاتر بیرون می زند محمود دیگری است. باید در ذهن اش، پیوند و ارتباطی با این تئاتر باشد. آخر آدم ها روی صحنه بودند. او از کودکی قواره و منش و سخن گفتن آدم ها برایش جالب بود. موسیقی و رقص و پرندگان و آفتاب و آب و زمین را هم دوست داشت. همه ی این ها روی صحنه بود. صحنه، روستایِ دولت آباد، سبزوار و خراسان و ایران بود. بعد ها برای گارگر روستایی آن روزها، صحنه زمین و انسان شد.

ذهن و خیال جستجوگرش و صحنه ای که دیده بود او را به ترک دیارش واداشت. صحنه شیفته اش کرده بود و شوری به جانش انداخت که نگذاشت وابماند. او که در کودکی و نوجوانی لحن آدم ها را تقلید می کرد می دانست برای به دست آوردن شغل بازیگری تئاتر باید پیگر و سمج باشد. «خوب که نگاه می کنم می بینم یکی از گرفتارترین آدم های دوره­ ی خودم در این شهر بوده ام و موانع بی شماری سر راهم بوده است، اما من همیشه مثل یک اسب سمج ترکمنی از روی تمام این موانع عبور کرده ام. برای این که بتوانم کاری را که شروع کرده ام به پایان برسانم.»1

شیفتگی اش به هنر و هستی و زندگی و آدم حاصلش چند هزار برگی است که با عشق و رنج و عرق ریزان روح می نویسد. این جوان روستایی رانده شده از زاد و بوم که به دنبال کار سر از تهران درمی آورد، اهل تن دادن به قضا و قدر نیست. آدم پیکار با زمانه و روزگار است. این داستان گوی سبزوار و بیهق و دهگان خراسانی باری بر دل و جان دارد که باید زمین بگذارد. بنویسد و بنویسد. این برگ نوشته ها می شود کارنامه­ ی سپنج و جای خالی سلوچ و کلیدر و روزگار سپری شده ی مردم سالخورده و سلوک و زوال کلنل(که هنوز درگیر و دار صدور مجوز نشر است).

جای خالی سلوچ از رمان های درخشان و ماندگار ماست. در بخشی از این رمان عباس از ترس تعقیب لوک مست به چاه پناه می برد. این و تعقیب و گریز و چاه و مارها در ادبیات ما  روایتی نمونه، درخشان و نفس گیر است. عباس از هراس هولناک لوک مست به چاه پناه می برد و در چاه هراسی هولناک تر در انتظار اوست. او چون بیژن در چاه است، اما منیژه ی عاشقی بر سر چاه نیست. بیژن به جای لوک مست، رستم را دارد و به جای مارها، منیژه. برای عباس، درون چاه وحشت هول آفرینِ مارهاست و بر سر چاه لوکِ مست. وقتی از چاه بیرون می آید نه به شوق وصال معشوق که وحشت از مارها موهایش را سفید کرده است. جوان به درون چاه می رود و پیر بیرون می آید. این داستان بیژن روزگار ماست.

با نوشتن بردباری می آموزد. «نویسنده باید بار گران زمین را بر گرده ی خود تاب بیاورد.»3

در این راه و سال هایی که بر او می گذرد، دشواری زندگی، زندان، موانع نشر، کابوس های شبانه، غم نان و مرگ عزیزان، تنها، نوشتن ناجی اوست. هنگام نوشتن روزگار سپری شده مردمان سالخورده به تلخی می نویسد: «چه سماجتی! من چرا باید می نوشتم؟ مجبور بودم، شاید اگر درگیر و دچار نوشتن روزگار ...نمی شدم، روزگار مرا درمی نوشت! شاید می خواستم پاسخی به بودگاری خود بدهم.» 2

شایعه ی نشر رمان زوال کلنل اش اتفاقی می شود در فضای کم رونق ادبیات داستانی ما. هر علاقمند به ادبیاتی به دنبال رمان زوال کلنل می گردد و آن را نمی یابد.

نگاه به آدم در روایت دولت آبادی می شود، اوسنه ی بابا سبحان، گاواره بان، سفر، هجرت سلیمان و ... هجرت سلیمان رنجنامه ی سلیمان و همسرش معصومه و فرزندانش قدرت و فاطمه است. انگار از ازل تا ابد تنها مجازند کار کنند و زحمت بکشند و فقر و رنج و ستم نصیب شان باشد. رها شدگانی اند که گوشی بدهکار حرف و رنجشان نیست. دائم و بی سبب بدهکارند و باید تاوان پس بدهند.

رمان حجیمی چون کلیدر که تعداد صفحاتش هر خواننده ای را رم می دهد چرا این طور تجدید چاپ و خوانده می شود؟ خواننده ی حرفه ای و غیر حرفه ای ومعلم و هنرمند و دانشجو و استاد و کارمند و مهندس و تکنیسین پروژه های صنعتی و راننده ی بیابان و ... آن را می خوانند. آن ها هرکدام در تابلوهای درخشان رمان، تصویری از روزگار خود و نقش و نگار آدمی می بینند.

او همچنان مبهوت شکوه صحنه ای است که در جوانی دیده بود. هنوز به صحنه نگاه می کند و خودش هم جزئی از صحنه است. از جلو صحنه بی خیال نمی گذرد تا نبیند و اگر هم دید دمی بعد فراموش کند. نه بی خیال و نه نگاه گذرای فراموشکار. او صحنه ی زندگی را درونی می کند و به ذهن و جان و دل می سپارد. برای این کار از جسم و جان و عمرش مایه می گذارد تا بنویسد و بنویسد، این داستان گوی صحنه ی ایران.

 

1-    نونِ نوشتن، محمود دولت آبادی، ص 52

2-    همان، ص 190

3-    همان، ص 21

*- روزنامه آرمان