X
تبلیغات
رایتل

 

 

 

ادبیات علیه فراموشی1

گفت و گو با فرهاد کشوری درباره ی رمان مردگان جزیره ی موریس

 

 حسن همایون: فرهاد کشوری رمان نویس پیش کسوت در رمان «مردگان جزیره ی موریس» به بازخوانی و واکاوی زاویه پنهان شخصیت رضاشاه مستبد پرداخته است. این نویسنده معتقد است یکی از وظایف هنر جلوگیری از فراموشی است. رمان تاریخی اگر به قصد تمجید و تقبیح نوشته نشود و سفارشی نباشد می تواند این کار را به خوبی انجام بدهد. رمان فارسی کمتر به ژانر «رمان تاریخی» بها داده است: گونه ای رمان نویسی که می تواند به مدد تخیل و خلاقیت به جست وجوی تکه های فراموش شده و پنهان مانده تاریخ برود. بر همین اساس نه تنها شاهان دودمان پهلوی و بلکه عموم شخصیت های سیاسی و تاریخی ایران در ادبیات و رمان فارسی کمتر دیده شده اند. ناگزیر بازتاب زندگی این شخصیت ها را باید در متون پرمناقشه تاریخی جست و جو کرد. در بخش دیگری از این مصاحبه به دلایل عدم پرداختن رمان فارسی به تاریخ معاصر ایران و سلطنت پهلوی می پردازیم. این مصاحبه را بخوانید.  

 

 

به رسانه‌ها گفته‌ بودید فحش‌های رضا شاه از رمان «مردگان جزیره‌ی موریس» حذف شده است؛ آیا این مساله در به دست دادن چهره‌ی واقعی آن شخصیت مستبد خلل ایجاد نمی‌کند؟

 

این فحش ها می توانست چهره او را به واقع ترسیم کند. این هم متاسفانه گرفتاری ما با سانسور است که دیگر.

 

 

چه شد اصلا سر وقت روایت زندگی رضا شاه در دوران تبعید بروید؟! آیا  پی آن بودید روایتی در موقعیتی  متفاوت و درباره‌ی رویداد مهم تاریخی رقم بزنید؟

 

آن چه باعث شد به سراغ رضاشاه بروم نگاهی بود که تجددخواهی ناقص او را می دید و استبدادش را نادیده می گرفت. همان دیدی که داور هم داشت. می گفت مملکت پیشرفت کند آزادی هم می آید. خودش قربانی استبداد شد

 و به آزادی نرسید. مستبدین همیشه خود را در اوج قدرت می بینند و هیچ وقت تصور نمی کنند ممکن است روزی نوبت فرود و سقوط آن ها هم برسد. یک چشم غره ی رضاشاه صاحب منصبان را به وحشت می انداخت. وقتی کسی را احضار می کرد آن فرد حسابی دست و پایش را گم می کرد. حتی فردی چون تیمورتاش در اوج قدرت، وقتی نا به هنگام احضار می شد پیش از آن که به حضور شاه برود ابتدا از نوکرها و فراش ها و خدمه ی قصر علت احضارش را جویا می شد. می خواستم براساس واقعیات و آن چه در بخشی از کتاب های تاریخی ثبت شده بود به کمک تخیل تصویری از او ارائه بدهم که سوای نگاههای تعصب آلود سراسر تمجید و تقبیح باشد.  

 

ارزیابی شما از بازتاب سلطنت پهلوی در رمانی فارسی چیست؟

 

 

در مورد شاهان پهلوی به عنوان شخصیت های اصلی رمان، چندان کاری نشده است. نه تنها شاهان پهلوی بلکه بسیاری از شخصیت های سیاسی، تاریخی و هنری ما می توانند دستمایه ی خوبی برای رمان باشند.

 

 

 سی و چند سال از سقوط سلطنت پهلوی می‌گذرد، این فاصله‌ی زمانی برای پرداختن به شخصیت «رضا پهلوی» و سلطنتش لازم بود؛ یا با تاخیر در نقد و واکاوی آن پادشاه پیشین در رمان فارسی پرداخته می‌شود؟

 

فکر می کنم فاصله ی زمانی به اندازه کافی مجال می دهد تا بهتر به پشت سر نگاه کنیم. برای واکاوی شخصیت و عملکردش مدارک و اسناد به اندازه ی کافی وجود دارد.  در این سال ها تعدادی کتاب تاریخی درباره ی رضاشاه نوشته شد. ما با واقعیاتی سروکار داریم که بخشی از آن شفاهی ست و بیشتر جنبه ی احساساتی دارد تا شناخت همه جانبه ی تاریخی. این نگاه تمجیدی و گاهی تعصب آلود به رضاشاه به نوعی اسطوره سازی از او می انجامد. البته رضاشاه کارهای اساسی هم کرد. کارهای مهمی چون یکپارچه کردن مملکت و برچیدن ملوک الطوایفی و خان خانی. ایجاد ادارات نوین. افزایش تعداد مدارس، ایجاد دانشگاه، فرهنگستان زبان، اعزام محصل به اروپای غربی برای ادامه ی تحصیل، راه آهن سراسری شمال به جنوب با مالیات بر قند و شکر در طول ده سال. اقدام برای ایجاد صنایع، بیمارستان کودکان، مدرسه ی سینما. سجل احوال و کارهای دیگری که دوره ی او را از فلاکت دوران قاجاریه متمایز می کند. البته انجام این کارها خواسته ی منورالفکران در دهه ی نود شمسی، پیش از به قدرت رسیدن رضاشاه هم بود که در نشریات آن سال ها به کرات چاپ می شد. این اصلاحات و مدرن شدن خواسته های اطرافیان متجدد رضاشاه هم بود. با همه ی این اقدامات روزی که او به قدرت رسید نظام ارباب رعیتی بود و روزی هم که رفت همان نظام پا برجا بود و خودش بزرگترین ارباب کشور. چطور می شود از تجدد دم زد و نظام ارباب و رعیتی دست نخورده بماند.

 

 

 

با استفاده از  وزیر دادگستری شاه به عنوان راوی سعی در محاکمه‌ی شاه و رفتار‌هایش داشتید؟!

 

داور راوی رمان نیست. او یکی از شخصیت های مهم رمان است. داور با نوشتن خاطراتش قصد دارد وقایعی را که خودش شاهدشان بوده بنویسد تا فراموش نشوند. رضاشاه مثل هر مستبد دیگری با نوشتن و ثبت  آنچه موجب نقد قدرتش می شد میانه ای نداشت. او می خواهد خاطرات داور را به دست بیاورد و از بین شان ببرد. بعد او را وادار به خودکشی کند. داور پس از آن که رضاشاه طردش کرد، از ترس این که  مبادا به زندان قصر بیفتد و پزشک احمدی بیاید سراغش، خودکشی کرد.  اما داور رمان داور تاریخی نیست و قصد خودکشی و مردن هم ندارد. می خواهد خاطراتش را بنویسد تا زنده بماند و انتقامش را با ثبت وقایع از شاه بگیرد. اگر ننویسد می میرد. او برخلاف داور تاریخی، در رمان عصیان می کند تانوشتن خاطراتش مانع فراموشی دیگران شود. در رمان رودر رو شدن و گفتگوی کسانی که به فرمان رضاشاه به قتل رسیده بودند به محاکمه ی او بدل می شود. محکومانی که بیشترشان هیچ گاه مجال دفاع از خود را نداشته اند.

 

 

رضا شاه در  این روایت در عین‌حال که یک شخص دیکتاتور بود نمونه‌ی تیپیک یک دیکتاتور هم  هست، این از آن‌جا ناشی نمی‌شود که همه‌ی دیکتاتور‌ها شبیه هم هستند، فرقی نمی‌کند رضاشاه باشد پسرش  یا یک دیکتاتور دیگر نه؟!

 

دیکتاتورها همه دشمن دموکراسی و حقوق شهروندی اند. چون دوام حکومتشان در گرو نبود دموکراسی است. مملکت را ارث پدرشان می دانند و بنچاقش هم در جیب شان است. البته آن را به کسی نشان نمی دهند. کسی جرأت ندارد آن ها را نقد و یا نصیحت کند. با آدم های درجه یک شروع می کنند(البته درجه یک در سیستم و شیوه ی محدود و بسته ی حکومتشان)، سپس نوبت حذف و کنار گذاشتن آن ها می رسد. سرانجام عمر حکومتشان با آدم های درجه سه به پایان می رسد. رضاشاه با داور و تیمورتاش و شخص فرهیخته ای چون فروغی شروع کرد و عمر حکومتش با نخست وزیری مثل منصور به پایان رسید. منصور با تکرار طوطی وار خیال مبارک آسوده باشد و چاپلوسی هایش در سقوط شاه نقش داشت. رضاشاه در شهریور هزار و سیصد و بیست، دوباره به سراغ فروغی بیمار رفت  که در سال 1314 خانه نشین و طردش کرده بود. فرزندش با فروغی شروع کرد و نخست وزیر ملی و میهن دوستی چون مصدق را با کودتا، البته با کمک خارجی، برکنار کرد و سال ها بعد نخست وزیری چون هویدا داشت که بود و نبودش تفاوتی نداشت. دیکتاتورها و مستبدین در سال های حکومتشان مانع رشد همه جانبه ی جامعه و کشور می شوند.  اما از نظر ابعاد آسیبی که به جامعه می زنند با هم تفاوت دارند. رضاشاه را نمی شود کنار صدام و امثال او قرار داد.  نبود دموکراسی و حقوق شهروندی چشم اسفندیار نظام های استبدادی و دیکتاتوری است که سرانجام آن ها را ساقط می کند.     

 

به اعتقاد شما چرا در رمان فارسی چند دهه‌ی اخیر فقط  یکی چند اثر داستانی مستقیما به محمدرضا پهلوی و پدرش پرداخته‌اند، آیا  خطر داشتن این موضوع سبب پرهیز نویسندگان از پرداختن به آن شخصیت‌ها بوده است؛ یا دلائل دیگری در این مساله دخالت دارد؟

 

البته همیشه سانسور ممکن است مانعی در چاپ این گونه آثار باشد. در کشور ما رمان تاریخی را در مرتبه ی پایین تری از رمان نویسی قرار می دهند. همان طور که گویا آثار رئالیستی در این جا دورانش سپری شده است. گاهی می خوانیم کسانی تاریخ را نفی می کنند و خواستار نابودیش می شوند. این جاست که مستبدین و «مرگ بر تاریخ گویان» به هم می رسند و بدون آن که قصد آن ها همخوانی داشته باشد، همراه می شوند.

 

 

وجوه  و منظر‌ها و روایت‌های مختلف جریان‌های سیاسی – ادبی  چپ، مذهبی، سلطنت‌طلب، لیبرال از رضا پهلوی و سلطنتش؛ را می‌توان  به عنوان مانعی در تحقق روایت جامع درباره‌ی زندگی و شخصیت آخرین شاه ایران دانست؟!

 

دوران سی و هفت ساله حکومت محمدرضا شاه از ما دور نیست. کسانی مثل من سال هایی را در دوران زمامداری محمدرضاشاه زندگی کردیم. پهلوی ها در عصر چاپ کتاب و نشریات و شهرنشینی و ظهور روشنفکران و در سال هایی، که فعالیت احزاب آزاد بود حکومت می کردند.در آن سال ها کتاب های خاطرات وتاریخی نوشته شده است که می توانند به دست یافتن به حقایق کمک کنند. نگاه متعصبانه اگر سراسر تقبیح و یا سراسر تمجید باشد، شیوه ی درستی برای تحلیل تاریخی و یا نوشتن رمان تاریخی نیست.

 

 

علی‌رغم این‌که زمان زیادی از  انحلال  درباره پهلوی نمی‌گذرد؛ به افسانه‌های بی‌شماری در آمیخته است؛ آیا روایت‌های داستانی می‌تواند تصویری واقع‌گرا، ازآن درباره به دست دهد؟!

 

پیش از آن که کار رمان نویس باشد وظیفه ی تاریخ نویس است. متأسفانه در این مورد در این سال هاکارهای زیادی منتشر نشده است. یکی از وظایف هنر جلوگیری از فراموشی است. رمان تاریخی اگر به قصد تمجید و تقبیح نوشته نشود و سفارشی نباشد می تواند این کار را به خوبی انجام بدهد. 

 

 

دلیل این‌ هم افسانه‌پردازی‌ها بی‌پایه و اساس را  حول و حوش محمدرضا پهلوی و پدرش در چه می‌بینید؟

 

قصه گویی نیازی انسانی ست. ما سنت کهنی در قصه گوئی داریم. بخشی از این افسانه پردازی ها هم قصه گویی است. این که رضاشاه یخ را داد دست سربازهای یکی از پادگان ها تا بگوید جیره ای که من برایتان تعیین کردم تا به دستتان برسد آب می شود. یا نگهداشتن مهندس آلمانی سازنده ی پل ورسک در زیر آن هنگام عبور قطار که اگر سقوط کرد بر سر او فروبریزد. یا آن پیمانکاری که جاده اش دست انداز داشت و رضا شاه دستور داد او را زیر غلطک بیندازند و... آن جا که ما باید تحلیل کنیم به قصه و حکایت و افسانه پناه می بریم. گویا هنوز به عصر رمان نرسیده ایم و در دوره ی قصه و حکایت زندگی می کنیم.

 

1-    1- هفته نامه صدا، دوره جدید، شماره 10 شنبه 7 تیر 1393 ،ص 74